وقتی بزرگ نبودیم

با سینا روی صندلی های وسط بلوار نشسته بودیم و حرف می زدیم. از گذشته ها توی دانشگاه. از آن روزهایی که حال هر روز نشان دهنده شب پیش و فعل و انفعالات روابط عشقی مان داشت. می گفتیم و می خندیدم. اما نه از آن خنده ها که کسی از کنار مان رد شود بگوید چه دوستهای خوبی و فکر کنند دارند چه خاطرات خوشی برای هم می گویند. نه از آن خنده ها نه. اما نمی دانم جایگزین همه این نه ها چه تعریف مناسبی بگذارم. به سینا نگاه کردم و گفتم هنوز فکر میکنم دلیل نارضایتیم از آن روزها می آید. نفهمیدیم چطور گذشت. گفتم یادت می آید فکر می کردیم چه روزهای بزرگی منتظر ماست؟ فکر می کردیم درسمان که تمام شد کار می کنیم زندگی خوب و هزار تا از این رویاهای دانشجویی، که خدارو شکردانشجوهای الان با این وضعیت دیگر رویا هم ندارند. اما تا همین چند سال پیش هنوز می شد رویا داشت.

وسط بلوار چند پسر بچه در حال بازی بودند. چوبِ توی دست شان را روی قالپاق می زدند تا بچرخد و آنها دنبالش می دویند. سر و وضعشان به فروشنده های دوره گرد می خورد و هر کدام بیشتر از 10 سال نداشتند. یکی کوله پشتش انداخته بود و دوتای دیگر وسایلشان را گوشه ای انداخته بودند و مشغول بودند. سینا خندید گفت بدبخت هارو نگاه کن بچه های امروز با آی‌پاد و فولان بازی می کنند این ها باید توی سر قالپاق بزنند… نگاهشان کردم و گفتم لااقل الان خوشند اگر می خواستند مثل تو نگاه کنند همین لحظه را هم نداشتند. دور وبرمان همه نگاهشان می کردند و کسانی که از کنارشان رد می شدند کمی فاصله می گرفتند تا مزاحم بازیشان نشوند. آنها هم به کسی نگاه نمی کردند سرشان توی بازیشان بود. من و سینا هم توی سکوت سیگار می کشیدیم و نگاهشان می کردیم. تا آن یکی که انگار از دوتای دیگر بزرگتر بود قالپاق را به سمت درخت خشک کنار جویی که وسط بلوار پرت کرد و قالپاق به شاخه ای گیر کرد

زمزمه کنان گفتم چرا حواسمان به این روزها نبود؟ سینا هم آرام بدون اینکه نگاهم کند گفت» بود» وبا دستش به سمت بچه ها اشاره کرد. خندیدم و سرم را به علامت تایید تکان دادم. حق با سینا بود ما هم می دانستیم انقدرها هم زندگی ساده ای  پیش رو یمان نیست. اما دوست نداشتیم فکر کنیم. نمی خواستیم عیش مان خراب شود. شاید پیش خودمان می گفتیم مگر چند سال زنده ایم که بخواهیم به آینده فکر کنیم. بالاخره یک چیزی میشود. حیف بود آن روزها را تلخ کنیم…..    روبه رویمان یک دختر و پسر دیگر هم مثل ما دست از حرف زدن کشیده بودند و به بازی بچه ها نگاه می کردند. یک دختر تنها روی صندلی کناری ما نشسته بود و بی قرار توی جایش تکان میخورد و با موبایلش کلنجار می رفت. یک پسر جوان هم با شاخه رزی که با نایلون پیچیده شده بود و با شال گردنی که شاخه گل را استتارکرده بود هر از گاهی از جلوی ما رد می شد و انگار منتظر بود. به سینا گفتم هنوز هم موقع قرار گل می برند؟ سینا گفت اگر دقت کنی خودش هم فهمیده و گل را بین شال گردنش پیچیده که کمتر جلب توجه کند. من و سینا هم ساکت نشسته بودیم و اطراف را نگاه می کردیم .

یک کلوخ با خوردن به کفشم حواسم را به سمت بازی بچه ها برد که در حال سنگ زدن به قالپاق روی درخت بودند تا بی افتد واصلا مهم نبود سنگ ها که به هدف برخورد نمی کنند و از بین شاخه های لخت درخت می گذرند به چه کسی اصابت می کنند. سه نفری ایستاده بودند کنار درخت و مانند ماشین به سمت قالپاق سنگ پرت می کردند. خواستم بلند شوم بروم قالپاق را در بی اورم تا بی خیال سنگ پرت کردن بشوند که دیدم خودش افتاد و خیالم راحت شد اما دیدم دوباره قالپاق را داخل درخت پرت کردند و شروع به سنگ انداختن کردند. سینا گفت بازی جدید کشف کردند. گفتم اما این یکی دیگر خطرناک است. کم کم دیگر کسی از ان طرف راه نمی رفت همه راهشان را کج می کردند. همینطور به مسیر عبور سنگ ها نگاه می کردیم و مواظب بودیم اگر سمتمان آمد فرار کنیم. خنده دار شده بود حالا ماهم برای خودمان بازی درست کرده بودیم. چون حوصله نداشتیم جایمان را عوض کنیم. که بالاخره شیوا رسید سلام و احوال پرسی کردیم و از اینکه معطلمان کرد عذر خواهی کرد. نگاهش به سمت بچه ها رفت و با تعجب گفت اینها دارند چیکار می کنند؟ گفتم در اعتراض به نداشتن ایکس‌باکس دارند به طرف مردم سنگ پرتاب میکنند.

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

تمامی ندارند

وسط فیلم دوم بود که چرت زدنم شروع شد. میفهمیدم معین هم حوصله ادامه دادن فیلمُ نداره و هی زیر چشمی داره به چرت زدن من نگاه میکنه. نمیدونم بعد چند دقیقه چشمم باز شد دیدم فیلم استپ شده و معین داره سیگار بر میداره. گفتم یکی برای منم بردار. بر اساس قانون معین سیگار خارج از فضای اتاق و توی حیاط کشیده میشه. منم پاشدم یه چیز انداختم رو تنم و از اتاق رفتیم بیرون. لم دادم روی صندلی و با چشمهای نیمه باز سیگار میکشیدم و به خوابی که تو اون چند دقیقه دیده بودم فکر میکردم. معین هم که میچرخید و سیگار می کشید گفت چقدر آسمون صافه. یک نگاهی به آسمون کردم و نمیدونم چرا یهو زیر لب خوندم آسمون با من و تو قهر دیگه، هر کدوم از ما تو یه شهر دیگه…. همینجور داشتم با صدای خواب آلودم میخوندم و وسطش  پکی به سیگارم میزدم. معین هم تو سکوت راه میرفت و هر از گاهی به آسمون نگاه میکرد.

 خوب یادم این ترانه رو مادرم اون موقع هایی که تو خونه‌ی ما گوش دادن به ترانه های لس آنجلسی ممنوع بود موقع شستن ظرف یا… وقتی سرش تو کار خودش بود میخوند. بعدها فهمیدم این عادت رو از مادرش به ارث برده، مادربزرگم هم وقتی داشت آشپزی میکرد میخوند اما یادم نیست چی میخوند. اون روزا آشپزخونشون تو حیاط بود و صداش با بوی غذا همه جا پخش میشد. نمیدونم چرا مامان همیشه این آهنگ رو میخوند. کوچک تر که بودم یک سوال جدی بود برام، که چرا مادر باید یک آهنگ عاشقانه بخونِ از معشوقی که تو یه شهر دیگست. چون همیشه میگفت بابات اولین مرد زندگیم بود.

گاهی وقت ها از این شباهت های کوچک میترسم، مثل زمزمه‌ی همین ترانه. من خوب می دانم دلیل خواندنش از طرف خودم چیست. اما شباهت زمزمه کردن این ترانه وقتی با آن فکر احمقانه ای که در نوجوانی از خواندن داستان های  صادق هدایت توی ذهنم ریشه کرده که بعضی آدمها سرنوشتی مشابه سرنوشت پدر مادرشان پیدا میکنند روی هم قرار میگیرند ترسم بیشتر میشود. ترس های احمقانه‌ی که تمامی ندارند. مثلا خوب یادم می آید روزهایی که با دوست دختر اولم بودم و با تمام وجود دوست داشتم ازدواج کنم  از این میترسیدم که سرنوشتم شبیه پدرم بشود که با اولین زن زندگیش ازدواج کرد. بعد از آن هم تقریبا از هر کسی که خوشم آمد، نمیدانم چرا همگی یک نقطه اشتراک داشتند و آن دوری از جایی است که من هستم. الان هم میترسم آینده ام شبیه سرنوشت خیالیی بشود که از زندگی مادرم توی ذهنم ساختم.

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

شب،صدا،حرکت

تازه سیگارم روشن کردم که مجید زد زیر ترمز و برگشت عذر خواهی کرد که نمیتونه من تا مقصدم برسونه چون باید دنبال دوست دخدرش بره… وگفت اینجا جای خوبی برای ماشین پیدا کردنه. البته  قبلش هم گفته بود تا جایی میرسونمت که بتونی ماشین پیدا کنی. من اصلا مجیدُ نمیشناختم وفقط درحد چندتا شوخی تو مهمونی شیوا باهم آشنا شده بودیم. شیوا هم که دید اون تا یک جایی میره بهش گفت منم برسونه. ازش تشکروخداحافظی کردم. پیاده شدم. به ساعتم نگاه کردم. یکِ شب بود و وقتی پاهام از ماشین رو زمین گذاشتم یادم اومد هنوز تاثیر کنیاک تو تنمه. کلاه کاپشنم رو انداختم روی سرم چون هوا سوز بدی داشت و منم مویی رو سرم نداشتم. به سیگارم پک می زدم و به سمت بالای خیابون میرفتم و فکر میکردم جدا اگه یکی به من گفته بود فلانی رو برسون من به این راحتی برخورد می کردم… البته بازم به همون نتیجه همیشگی رسیدم که زندگی تو شهر بزرگ باعث میشه آدم بیشتر به منافع خودش فکر کنه وکلی نتیجه گیری کلیشه ای و دم دستی دیگه چون واقعا حالش نبود تو اون وضعیت خیلی آنالیز کنم.

به اتفاق‌ها، آدم‌ها و برخوردهای توی مهمونی فکر میکردم…تا چشمم از دور به چندتا ماشین و چند نفر که کنارش ایستاده بودند افتاد. گفتم برم سمتشون شاید راننده باشن من رو دربستی ببرن. نزدیکتر شدم که دیدم یه پیرمرد با چند متر فاصله با اون جمع با موتورش ور میرفت. سرش بلند کرد نگاهم کرد، داشت سرش مینداخت پایین که پرسیدم آقا این ماشین ها آزادی میرن؟ بی توجه سرش انداخت پایین. دوباره گفتم آقا ببخشید این ماشین ها آزادی میرن؟ انقدر صدام بلند بود که یکی از راننده ها به سمت من چرخید اما این پیرمرد موتوری هیچ عکس العملی نشون نداد. کمی جا خوردم. همون مرد به سمتم اومد و با صدای نامفهومی کلماتی گفت که آهنگش به کجا میری؟ میخورد. فهمیدم کرولاله. بلند داد زدم آزادی و با دست  میدون آزادی رو تو هوا کشیدم. با سر اشاره زد بیا. گفتم چند میگیری؟ و انگشت اشاره و شستم رو بهم مالیدم. گفت ده. گفتم من ده بیشتر ندارم (البته داد میزدم). وتا اکباتان باید برم. گفت نه نمیشه. یک راننده دیگه جلو اومد با صدای آرومی گفتم آقا ده دارم میخوام تا اکباتان برم. بریم؟ بعد دیدم اینم مثل اون پیرمرد موتوری و راننده اولی کرولاله. یه لحظه فکر کردم یا کنیاکش خیلی قوی بوده یا اینها دارند مسخره بازی در میارند. ساعت یک شب آخه چرا باید این همه آدم کرولال یه جا جمع باشن؟(چند نفر دیگه هم بودن) همون راننده اولی به زور سوارم کرد ومن تا لحظه نشستن مثل این جنایتکارا که دارن به زور تو ماشین پلیس میشینن و داد میزنند که بی گناهن اصرار میکردم که آقا ده بیشتر ندارما. اون هم هی سرتکون میداد که حله.

سوار شدم و لبخندی زدم و دوباره گفتم ده تا اکباتان دیگه؟ لبخند زد و سرتکون داد. گفتم صدای بوق ماشین های اطراف میشنوی دیگه؟ گفت اره. گفتم کم شنوایی پس؟ حرفامو با لبخند تایید میکرد. دیپلم گرفته بود، مجرد و سی و پنج ساله بود و تاکید داشت تا یک سال دیگه زن میگیره. این ماحصل گفتگوی پر سر و صدامون بود. داشتیم حرف می زدیم که یادداشتی رو جای ضبط ماشینش که خالی بود نظرم جلب کرد رو یک کاغذ کوچک با خط بچه گونه ای نوشته بود «راننده ناشنوا است». گوشیم رو در آوردم و عکس انداختم. نگاهم کرد و خندید. انگار میخواست بهم بگه تو عجیب تر از منی با این کارها و فوضولی های احمقانت. اما خب به نظرم نگاهش منفی نبود صرفا میشد تو بهترین حالت، نگاهشُ از سن بالاش و تجربش تو دیدن آدمهای مختلف تو برخورد با آدمهای مثل خودش معنی کرد. یا شاید فقط یک لبخند ساده بود. سریع عکس رو ادیت کردم و گذاشتم تو اینستاگرامم. و یه لبخند (که الان هرچی میگردم یه تعریف خوب براش پیدا کنم نمی تونم ) بهش زدم و سریع اولین جمله مثبتی که به ذهنم رسید رو برای توجیه کارم بهش  گفتم: واقعا خیلی خوبه که کار میکنی.

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

we hope your rules and wisdom choke you

کلاه پلیورم را روی سرم میکشم. شال گردن را دور گردنم میپیچم جوری که تا دماغم را بپوشاند. عینک آفتابی را روی چشمم میگذارم. جلوی در پلاکارد را بر میدارم و بیرون میروم.

دوربین در نمایی ثابت مردی را نشان می دهد که پوشیده از در بیرون می آید با پلاکاردی که سرش به سمت پایین است. از مردی  که شما میبینید جز گوشه هایی از گونه ها و کمی از بینیش چیزی دیگر معلوم نیست. مصمم در خیابان راه میرود و دوربین روی دست، پشت سرش با فاصله ای متغیر در حرکت است. خیابان شلوغ و شلوغ تر میشود. سرعت مرد بیشتر میشود و لرزش های دوربین بیشتر. دوربن از پشت مرد نمای چند نفر دیگر را میگیرد که پوششان عین هم است و پلاکاردهایی را روی دست دارند. دوربین ملتهب به سمت مرد بر میگردد و او هم پلاکاردش را بالا میگیرد و به سمت جمعیت میدود. دوربین هم میرود اما مرد را گم میکند. صدای همهمه شعار دهندگان و آدمهای یک شکل که پلاکاردهایی با یک مضمون روی سرشان گرفته اند.

تصویر سیاه میشود روی صفحه نوشته میشود همان شب. در تصویر شما فردی را میبینید که زیر یه چراغ برق نشسته سرش بین پاهایش است و چوب پلاکاردش بین پاها واز کنار گردنش به سمت بالاست و هر از گاهی عابری از کنارش رد میشود.

تصویر سیاه میشود روی صفحه نوشته میشود یک هفته بعد و شما هیچ تغییری در نمای جدید نمی بینید جز رنگ پریدگی پلاکارد و کثیف تر شدن لباسهای مردی که پلاکاردش بالاست و صورتش بین پاها و دستانش.

تصویر سیاه میشود روی صفحه نوشته میشود دو هفته بعد. شما چند خبرنگار میبینید که در حال عکاسی از مرد پلاک به دست هستند و مرد فقط لباسهایش کثیف تر شده و هیچ تغییری در شکل نشستنش نمی بینید.

تصویر تاریک میشود و روشن میشود. در نمایی نردیک چند نفر که لباس پزشکان را به تن دارند به سمت مردی که نشسته میروند و دوربینهای تلویزیونی و خبرنگران  اطراف را پر کرده اند. دکترها به سمتش میروند. دو نفر پاهایش را باز میکنند دو نفر هم با گرفتن کتفش او را از حالت خشکیده اش در میاورند. دوربین روی صورت مرد کلوز آپ میشود یک عینک آفتابی، شال گردن و کلاه روی صورتی که دیگر جایش خالیست.

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

I Know You Are But What Am I

دستم را روی سطح خالی کنارم میکشم. جایش خالیست. اما گرم است. دوست ندارم چشمهایم را باز کنم. گوشه‌ی پتو جلوی دماغم بوی دئودورانت زیر بغلش را میدهد. از بیرون صدای استارت ماشین می آید. از جایم بلند میشوم. به سمت بالکن میروم. پرده را کنار میزنم. نور خورشید اول صبح چشمانم را تنگ میکند. میبینم ماشینش از کوچه دور میشود. با پاهای خواب آلودم به سمت میز کنار تخت میروم. سیگار را برمیدارم وبا فندکش که جا مانده روشنش میکنم. پایین تخت مینشینم و دود را به بالا فوت میکنم. صدایی گنگی از گوشه‌ی اتاق میاید، از زیر میزعسلی، در تاریک ترین نقطه اتاق.

دستم را روی سطح خالی کنارم میکشم. جایش خالیست. اما سرد است. چشمهایم را سریع باز میکنم. از تخت کنده میشوم. صدای شرشرِآب از حمام می آید. خیالم راحت میشود. بلند میشوم. از کنار تخت سیگاری میگیرم و با فندکش روشن میکنم. آرام پاهایم را روی زمین میکشم و به سمت حمام میروم. نوری که از زیر در حمام می آید راهرو را روشن کرده. به سمت در میروم و آرام بازش میکنم. انگار میخواهم غافلگیرش کنم. یک قدم تو میروم. نگاهش میکنم. سرش به سمت دیگریست. بدنش را زیر دوش رها کرده. در را نمی بندم تا بتوانم توی قاب در بنشینم و نگاهش کنم. سرش را برمیگرداند و چشمانش به من میافتد نمیای دوش بگیری؟ نه. بلند میشوم و خودم را در آیینه نگاه می کنم. موهایم را از پشت میبندم. دستش را میبینم که دارد لباسم را از تنم در میاورد و گرمای آلتش را روی کمرم حس میکنم.

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

طبق معمول

ساعت 2 بعد از ظهر طبق معمول روزایی که تا صبح بیدارم از خواب پا شدم. بوی برنج تو خونه پیچیده بود. مامان از خواب بیدارم کرد برم ناهار بخورم. اول گوشیم رو چک میکنم چون دیشب با یه دختر جدید آشنا شدم و شب جالبی رو داشتیم. اما اون وسط اس‌ام‌اس هام خوابش برده بود. نگاه میکنم ببینم چیزی داده بعد بلند شدن از خواب یا نه؟ اون شعری که براش فرستاده بودم رو با یه ویرایش جدید برگردونده بود. خندم گرفت. دوتا از تکست‌هام به دوست دختر قبلیم که شاکی شده بود چرا تولدش یادم نبود رو میبینم که پندینگ شده. لابد با تصور من هم قهر کرده و گوشیش رو خاموش کرده. دکمه پی‌سی رو میزنم که تا ناهار تموم شد اومدم تو اتاق سرحال باشه. همینجوری بدون شستن دست و صورتم لخت میرم رو میز یه چایی برای خودم میریزم و در حالی که بقیه خانواده در حال خوردن ناهارن من یه گلویی تر میکنم با چایی، و اصلا برام مهم نیست اونا هر روز با این سوال مواجه بشن که من قرار تا کی به این مدل زندگی ادامه بدم. موقع ناهارهم جزو معدود زمان‌هایی که کمی وارد بحث میشم و سعی میکنم به زور هم کلام بشم با بقیه.

ناهارم رو که خوردم یک راست میام تو اتاق یه آهنگ پلی میکنم و شروع میکنم به باز کردن صفحه های اینترنت، اول جی‌میل بعد فیسبوک بعد هم توییتر. آخرش یه سری هم به لست‌اف‌امم میزنم. از دیدن کاور آلبومهایی که گوش میکنم خوشم میاد. توی اتاق مشغولم واسه خودم که مامان میاد تو اتاق میگه نمیخوابی دوباره؟ میگم نه، میگه ساعت 3 منو برسون. با اینکه اصلا کار جالبی نیست، اینکه هفته ای 3 یا 4 بار مامان رو تو این ساعتها ببرم دوره ها و مهمونیایش اما خوب با خودم کنار اومدم. تبدیلش کردم به یک کار جالب. پا میشم لباس بیپوشم. شلوارکم رو در میارم میبینم شورت پام نیست. نمیدونم چرا با اینکه کلی لباس تمیز کف اتاق ریخته حوصله نمیکنم یک شورت از بینشون در بیارم بپوشم. همینجوری جینم رو میپوشم و از مالشش روی آلتم لذت میبرم. تو جیبهاش میگردم دنبال دو قرون پول خورد که پیدا نمیکنم. پول هم که ندارم.

یا باید طبق معمول از مامان موقع پیاده شدنش یه دویست تومانی بگیرم که پول یه نخ سیگارم بشه واسه برگشت تا خونه و مامان غرغر کنه که چرا باید پول سیگار تورو من بدم. منم بخندم و بگم مگه با پول ماهانه ای که بهم میدی سیگار نمیخرم. تازه اگر آژانسیش هم حساب کنی دارم خیلی کم میگیرم ازت. بخنده و یه پولی بزاره کف دستم. اما اینبار فکر بهتری دارم. میرم تو آشپزخونه روی کانتر همیشه یه صندوق هست که بقیه خانواده مهربونم پول خورداشون رو میریزن داخلش، درش هم تقریبا باز همیشه. یواشکی میرم انگشتم رو میکنم داخلش یک پونصد تومانی برمی دارم که یکهو برادرم از سر کار میرسه خونه و من رو در حال ناخونک زدن میبینه. چه گهی داری میخوری؟ نگاهش میکنم میگم معتاد شدم پول ندارم. میخنده میره تو اتاق.

مامان سوار ماشین میشه و راه میوفتیم. ضبط ماشین رو روشن میکنم هیچکس داره میخونه. مامان نگاهم میکنه میگه جدیده؟ میگم اره، میگه همون یارو رشتیست؟ میگم نه. میگه همون که نقی رو خونده بودا. بهش میگم خیلی تابلو داری اطلاعاتت رو به رخم میکشیا. میخنده. البته مامانم جدا خیلی خوب با موزیکای ما کنار میاد. یادمه اولین بار با  «خودش میدونه خوبه»  زدبازی کلی خندیده بود. یک بارهم سیگورراس رو از مدل خوندنش تشخیص داده بود. واقعا افتخار آمیزه واسه یک زن نزدیک 60 ساله. میرسیم و اینبار بهش نگفتم پول بده و جدا احساس خوبی داشتم از اینکه دستم رو جلوش دراز نکردم.

سیگار میخرم و تا تموم شدن سیگار واسه خودم دور میزنم و از موزیک لذت میبرم یه دید هم تو ماشین های اطراف میزنم. خدا رو چه دیدم شاید یه دختر خوبم پیدا بشه که بعد رسوندن مامانش داره سیگار کشان و موزیک گوش کنان به خونه برمیگرده و یه نیم نگاهی هم به اطراف داره. البته با این تی شرت تو خونه‌ی من و کله کچل و سیبیل نامرتب و بلندم باید خیلی کول باشه تا خوشش بیاد.سر چهار راه کنار ماشینم یه بچه از ماشین کناری نگاهم میکرد هاج وواج.شاید یه روز خودمم تو همین سن وسال به یکی اینجوری نگاه کردم و اون تو چشم هام زل زده.اما من نخواستم بهش زل بزنم.

2 دیدگاه

دسته Uncategorized

لطفا سکوت را رعایت فرمایید

همه چیز از خواندن آن جمله‌ی عجیبی که زویی به فرانی گفت شروع شد: طبق منطق ساده، به هیچ وجه فرقی که من بتونم ببینم بین کسی که حرص گنجینه‌ی مادی-یا حتی گنجینه‌ی فکری- رو داره وکسی که حریص گنجینه‌ی معنوی‌یه نیست. گنجینه گنجینه است، به نظر من نود درصد قدیس‌های دنیا گریز تاریخ همون قدر زیاده‌طلب و نامقبول بوده اند که بقیه‌ی ما هستیم.

 خوشم آمده بود و باید به کسی می‌گفتم چقدر خوب است آدم اینجوری نگاه کند. بدون حرص. شاید چون خودم نمیتوانم اینجوری ببینم، شاید چون کسی را نمی‌شناسم که اینطور ببیند. به آدم‌های اطرافم فکر کردم. یکی خواب و یکی بیدار است. به کسی که خوابیده  تکست می‌زنم کاش بیدار بودی و می‌توانستیم حرف بزنیم، و به آن که بیدار است زنگ می‌زنم. بدون حرفی جمله را می‌خوانم، می‌خندد. من هم میخندم و گوشی را قطع میکنم. خودش می‌فهمد دیگر، چون می‌فهمد من با او تماس گرفتم.

نشستم به ادامه‌ی کتاب. نه راضی نبودم، باید بیشتر سرو صدا کنم روی این جمله. چرا؟ خودم هم نمی‌دانم. فیس‌بوک را باز می‌کنم. جمله را استتوس می‌کنم. اولین لایک را میبینم و صفحه را می‌بندم. دوباره شروع می‌کنم به خواندن کتاب. به خودم می‌گویم چرا این‌کار را کردی؟ نمی‌توانستم جوابی به خودم بدهم. دوباره صفحه را باز کردم و زیرش کامنت گذاشتم که نظر من بیشتر به نگاه کردن از این منظر به دنیاست و فولان. راضی‌تر شدم. صفحه را بستم. دراز کشیدم تا به خواندن ادامه دهم. دوباره گفتم خب که چی؟ چرا باید همه بدانند تواز این جمله خوشت آمده که مثلا دنیا را اینطور ببینند؟ که مثلا ببینند من چه آدم خاصی هستم؟ نه به نظرم حتا زویی هم خوشش نمی‌آید جمله هایش استتوس شوند. دوباره صفحه را باز کردم و گذاشتم لود صفحه تمام شود. با رضایت خاصی حذفش کردم. چرا؟ بازهم نمی‌دانم. تمام این پروسه در نمیدانم غرق شده بود.

همه‌چیز در یک لحظه برایم اتفاق می‌افتد. لحظه‌ی تصمیم، لحظه‌ی انصراف. به قول روانشناس‌ها، تکانشی برخورد میکنم. با اینکه همیشه منتقد این طرز برخورد در دیگران هستم. نمیدانم شاید اصلا نفس انتقاد به دیگران یک چیز خنده‌دار باشد. یا همان انتقاد به خود است که جرات نداری به خودت بگویی. حتا آن جمله زویی هم برایم همین شکلی بود. یعنی من خودم هرگز اینطوری که گفت نبودم وفکر نمیکنم بتوانم باشم. اما چرا خوشم آمد از آن جمله. اصلا به نظرم تیغ تیزش به سمت خودم است. چرا خوشم آمد؟ چون دوست داشتم زویی از من انتقاد کند؟ چون زویی را دوست دارم؟

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

عکس

بی دلیل سرم را میخاراندم. هنوز قیافش عادی نشده بود. الکی به اطراف زل میزدم. نمیدانم شاید اینجوری کمتر به چشمهام و استرسم پی میبرد یا من اینطور فکر میکردم…او ولی خیره نگاه میکرد و میخندید. شاید این هم راهکار او در مقابل این موقعیت بود. کیفش روی میز پر به نظر می آمد و یک مداد از لای جداره بافتنی کیف بیرون زده بود. دستش را داخل کیف برد و یک پاکت پر از عکس درآورد. نگاهم گیج تر شد. این چیه؟ عکس. خب میدونم اینهمه آخه؟ آره آوردم نگاه کنی یکی رو انتخاب کنی بهت یادگاری بدم. خندم میگیرد و شروع میکنم به نگاه کردن. تازه دلیلش را فهمیدم چرا اینهمه عکس آورده. نگاهش میکنم. میخندد و از نگاهم میخواند چرا خنده ام گرفته. شروع میکنم با دقت نگاه کردن به تک تک عکسها. همه مناظر برایم آشناست، و او خوب میدانست من چه خاطره هایی از این مناظر دارم. در حین دیدن به این فکر میکردم میشد که این عکسها را خودم گرفته باشم. با دقت نگاه میکردم و هرکدام که بیشتر خوشم می آمد را جدا میکردم…ببین اینها مال اون دوره ای که آنالوگ داشتم یه مقداری بی کیفیته… برای هر کدام یک توضیحی داشت. فهمیدم خسته شده انقدر سرم توی عکسهاست و توجهی به او ندارم. آخر کار دیگر صدایش در آمد که بسه دیگه یه کم هم به من نگاه کن. با خنده گفتم همین الان یکی از تئوریام غلط از آب در آمد. همیشه فکر میکردم برای کسی که خلق کرده توجه به اثرش بیشتر از توجه به خودش مهمه.

بالاخره از بین چند عکس که به مرحله پایانی رسیدند دوتا رو انتخاب کردم. یکی را خودش برداشت و گفت این رو بهت نمیدم. با تعجب گفتم خب چه کاری بود که آوردیش. بعد با خودم گفتم این هم تاثیر آن غرق شدن در عکسهاست لابد. البته میدانستم گفتن این دلیل هیچ دردی که دوا نمیکند هیچ طرف پیش خودش صدتا فکر راجع به من میکند و نمیداند این فرضیه سازی ها یکی از بازی های من است. برای علت برگزیده شدن عکس آخری از طرف خودم یک بیانیه به سبک هیئت داوران جشنواره صادر کردم و سعی کردم همه جوانب کار را رعایت کنم. عکس را گرفت خودنویس جوهری از کیفش در آورد و پشتش نوشت: برای همه خاطرات نداشته. با اسم خودش و تاریخ. نمیدانم چرا خطش توجهم را جلب کرد. آخر من هیچ وقت این آدمهایی که دست خط برایشان مهم بوده را درک نکرده ام. به نظرم خوش خط بود. دستی روی جوهرش کشیدم دیدم پخش شد روی کاغذ. تو هوا تکانش دادم تا خشک شود.

خداحافظی کردیم . هر کدام سمتی از جاده ایستادیم او به سمت بالا میرفت و من پایین خیابان. از دور همدیگر را نگاه میکردیم و لبخند میزدیم. سرم را برگرداندم دیدم صدایم میکند. با دست اشاره زد بیا اینور یهو یادم آمد عکس دست او مانده چون من جایی نداشتم نگهش دارم. رفتم گرفتمش و برگشتم. اول او سوار ماشین شد و رفت بعد هم من سوار تاکسی شدم. توی دستم یک پاکت سیگار و عینک بود چون هوا ابری شده بود وغروب هم تاریک ترش کرده بود و حالا یک عکس هم اضافه شده بود. بدون هیچ جایی که بتوانم سالم نگهش دارم تا از باد و باران گزندی نیابد. مانده بودم چطور نگهش دارم روی پایم میذاشتم سر میخورد و پایین میرفت رویش پاکت سیگار میذاشتم تا روی پایم بماند باز با یک تکان ماشین همه چیز خراب میشد. دوباره نوشته پشتش را نگاه کردم دیدم جوهرش پخش تر شده. فهمیدم هنوز هم دست کشیدن رویش باعث بدتر شدنش میشود حالا باید سعی میکردم به آن قسمت کمتر دست بزنم. باید هم جوری نگهش میداشتم که چروک نخورد چون واقعا یک عکسی که هم چروک شود هم نوشته پشتش محو شده باشد خیلی غمگین کننده است. بالاخره توانسم روی پایم ثابتش کنم البته علتش این بود که ماشین توی ترافیک گیر کرده بود و من هم کم کم بی حوصله تر میشدم و چرتم گرفته بود.

تا پلکهایم روی هم میرفت ماشین تکان میخورد و از استرس اینکه عکس زیر پایم نیوفتد از خواب میپریدم. حسابی عصبی شده بودم. هی تکرار میشد. چرت، حرکت ماشین، پریدن من از خواب. دوباره توی چرت رفتم که روی پایم خیسی احساس کردم، عکس را سریع برداشتم چون باران داشت از لای ینجره داخل می آمد. این دیگر خیلی مسخره بود. حالا باید فکری به حال خیس نشدن عکس میکردم چون دیگر نزدیک پیاده شدن بودم. پیاده شدم و عکس را به شکل مضحکی زیر تی شرتم قایم کردم. دنبال این پخش کننده های تراکت میگشتم، حالا که بهشان احتیاج داری معلوم نیست کجا هستند. دیدم چندتایی کنار خیابان ایستاده اند که خیس نشوند. رفتم جلوتر گفتم آقا چند تا از آن کاغذها به من میدهی. اوهم با بی اعتنایی منحصر به فردی چندتایی بهم داد. عکس را گذاشتم لایش و از بغل تایش کردم. حالا هی نگاه میکردم که این تای کاغذها روی عکس قرار نگرفته باشد. باران نرمتر میبارید و من تا خانه چند قدم فاصله داشتم. بالاخره رسیدم و نفس راحتی کشیدم، عکس را از لای کاغذها در آوردم و نگاهش کردم نوشته پشتش محوتر شد اما سالم مانده بود.

2 دیدگاه

دسته Uncategorized

مصطفی رو پاکش کن

دستم سرد بود وقتی کشیدمش به ریشم. می‌خارید. چشامو باز کردم. تو ماشین بودم به سمت شهسوار. دیگه این ماشین نشستن‌های مکرر بهم این توانایی رو داده بتونم بخوابم و حتی خواب ببینم. طوری که وقتی چشامو باز می‌کنم نمیدونم کجا هستم. باد کولر ماشین، هوا رو مطبوع کرده بود و پلیر که همیشه هست. باید تا قبل ساعت اداری به کارهام تو دانشگاه می‌رسیدم. چند کیلومتری مونده بود تا برسیم. تقریبا به موقع بیدار شده بودم لااقل اینجوری چشمهام  باز می‌موند تا خواب ازش بپره و تو دانشگاه فکر نکنن تازه از خواب پا شدم. محمد هم تو راه چند بار تماس گرفته بود. الان داشتم تماس های ناموفقشُ می‌دیدم. تو تکستش هم گفت: اگه کارت تموم نشد بیا پیش من. خندم گرفت، با خودم گفتم اگر تموم بشه هم میام، حتما. از ماشین پیاده شدم رفتم تو دانشگاه. همه چی از همین لحظه شروع شد تو زندگیم، از زمانی که پام به این شهر باز شد. گاهی با خودم می‌گم وصیت کنم اگه مردم منو اینجا دفن کنند. خنده داره اما درکش برای خودم راحته. اگه چشامو ببندن و دور دنیا  بچرخونن بعد یهو بندازنم اینجا میتونم بگم کجام. دانشگاه وکارهای احمقانه. جمله های مسخره. آدم‌های کج و کوله. همه تعریف من از زمانی که تو دانشگاه بودم می‌تونه باشه. یه تماس با محمد گرفتم. گفتم دارم میام، فکر کنم اونم خوشحال شد.

از ماشین پیاده شدم.جاده‌ی عجیبِ رسیدن به خونه. پیچ در پیچ با کلی درخت و سبزه که گوشه‌های خیابونه. شهرک‌های ویلایی و کوه و جنگل که هر لحظه سرتُ بلند کنی جلوت وایسادن تا نگاهشون کنی. گاهی یه کوچه تنگ که انقدر درخت اطرافش رشد کرده که دیده نمیشه و وقتی سرتو پایین میاری میبینی تازه یه رود کوچیک هم تو کوچه هست و چند تا خونه روستایی قدیمی با سایه های مجعدی که درختا ساختن. قدم زدن تو این خیابون حس های متفاوتی بهم میده مثل یه جور آزمون که ببینی هنوز زنده ای ؟ می‌ترسی از این‌که همه جا تاریک باشه و بین درختا راه بری یانه؟ می‌ترسی اگه به کوهی خیره باشی وحس کنی صدات می‌کنه یا نه؟ انقد متوهم هستی که با برگای درختا شکل‌های عجیب بسازی یانه؟ میتونی از ترس سر حال بیای؟ در خونشون مثل در اکثر خونه‌های اطراف بازه. محمد طبق معمول لخت به استقبالم میاد روبوسی می‌کنیم، و چند لحظه خیرگی من به اطراف. به تمشکهای گوشه‌ی خونه‌شون. به هندونه هایی که از زیر پا نگاهت می‌کنن. به درخت انجیر که پر انجیرهای پخته و تازه‌ست. به شوخی میگم بهشته خونه‌تون. می‌خنده می‌گه عادی شده. مثل یه آدم مسخ شده به سمت تمشک‌ها می‌رم، محمد نگاهم می‌کنه، شروع می‌کنم به گشتن دنبال تمشک‌های مشکی، چندتاشونُ می‌چینم می‌ریزم کف دستم می‌خورم.خیلی لذت‌بخشه وقتی دهنت پر از تیکه هاش می‌شه. آبش تو دهنت پخش میشه. نوک انگشتات قرمز میشن… دوباره و دوباره اینکارو تکرار می‌کنم، محمد دیگه حوصلش سر رفت اصلا انگار نه انگار این مدت اونجا بوده. میاد دستمُ می‌گیره می‌گه: گمشو دیگه عین خرس افتادی رو تمشک‌های خونه‌مون. با کلی خنده و شوخی می‌ریم بالا.

 لباسامو در میارم لخت می‌شینم رو راحتی یه کم عرقم خشک شه، یه سیگار روشن می‌کنم، محمدم روشن می‌کنه. تو چشماش یه چیزی دو دو می‌زنه. ازش می‌پرسم چه خبر؟ خوبی؟ گفت آره بد نیستم…چند لحظه تو سکوت هر دوسیگار کشیدیم. یهو نگاهم کرد گفت ممد تو هلال احمر اونجا آشنا نداری؟خندیدم گفتم نه برای چی می‌خوای؟ گفت سگ ردیاب می‌خام. برگشتم با تعجب نگاهش کردم. تو صورتش استرس و غم عجیبی سرازیر شد. سیگار بعدی…مصطفی رو یادته؟ گفتم آره دوستت دیگه. گفت آها، گفتم همون که برادرزاده سلمان هراتی بود؟ گفت آفرین. گفتم خب چی شده؟…چند وقت پیش  تنهایی رفته کوه و چند روزی مونده، مثل این‌که راه گم می‌کنه، بعد چند روز زخمی و داغون خودشو می‌رسونه به جاده. بعد این اتفاق شعرای عجیبی می‌گفت. از روزایی که تو جنگل گیر کرده بود تعاریف فلسفی ارائه می‌داد. ماهم همش باهاش حرف می‌زدیم که اینجوری هم نیست، داری خیلی مساله رو بزرگ می‌کنی و ابعادی بهش میدی که درحالت واقعی نداره. من با تعجب به محمد نگاه می‌کردم. گفت می‌دونی واقعا روحیه‌ خاصی داشت، یه سال رفت کلاس سنتور یه قطعه نوشت استادش گفت تواین مدت حتا نمی‌تونی اینو بزنی چه برسه نوشته باشیش. اونم اجراش کرد، میخای برات بذارمش. گفتم آره. آهنگ رو با لپ‌تاپش پلی کرد. با تعجب همدیگه‌ رو نگاه کردیم. گفتم این چی میگه؟ گفت می‌بینی چقدر خوبه؟ حرفی نداشتم واقعا خوب بود. گفت چند وقت پیش زد سنتورشو شکست… یه روز اومد پیش من کلی حرف زدیم، من خیلی منطقی بهش گفتم ببین مصطفی اگه بازم می‌خای از این کارها بکنی در نظر داشته باش تو توی اجتماع زندگی می‌کنی. ما و خانوادت نگرانت می‌شیم. بعد مصطفی بغض کرد و گفت منو ببخش فک نمی‌کردم انقد نگرانتون کنم. چند ساعتی باهم بودیم حالش خیلی خوب بود، داشت از برنامه هاش می‌گفت که می‌خواد درسو ادامه بده… وقت رفتن گفت محمد می‌تونی کوله کوهت رو بدی؟ منم گفتم آره بردار. خدافظی کردیم. فرداش دیدیم تو فیسبوکش با همه خدافظی کرده و نوشته چند روز می‌خام برم کوه. محمد نگاهش یهو عجیب شد. سکوت کردم. گفت الان بیست روزه رفته و هیچ خبری ازش نیست. فضا یهو برام خالی شد، سیگار بعدی روشن شد تو سکوت بین من ومحمد و مصطفی .چند بار پشت هم گفتم ینی چی؟ دراز کشیدم سرمو برگردوندم وبه کوههایی که از پنجره دیده می‌شدن نگاه کردم، با ابرهایی که فضای مه آلود و ترسناکی بهشون می‌داد. تو فضا غرق شدم. برگشتم گفتم تا الان هیچ خبری نشده گفت نه. چندتا گالش دیدنش که داره میره بالا. با پی‌گیری و التماس خوانوادش یه گروه نجات رفتن اما هیچی. ینی چی؟ ینی تمام. گفت نمیتونم باور کنم اما منطقم میگه تموم شده.

 گفتم چه راحت به همه چی پشت پا زد. گفت این نگاه توئه که داری از بیرون مساله رو می‌بینی، واسه من فقط عذاب وجدان و ناراحتی خوانوادشه که به نظر میاد..نمیدونستم چی بگم. ذهنم پر بود از آدمهایی که تو زندگیشون همین راه رو رفتن.اسمها و قیافه هاشون تو نظرم میومد. نمیدونم چرا اما همیشه این جنون به من حال عجیبی میده…..بلند شدم، تکیه دادم به میز که چشمم به چند تا کتاب که روش بود افتاد. دیدم کتاب شعر حسین پناهی هم هست. واسه عوض کردن فضا با شوخی به محمد گفتم تو هم حسین پناهی می‌خونی؟ نگاهم کرد و خندید البته می‌دونستم دوست داره یه تیکه بندازه بهم .لای کتاب رو باز کردم:

 نیاز
شب های طولانی
کابوسهای روسی
و گریه های پیامبرانه
و این ساحلِ سرسبز ِ بی پایان
تا به عشقِ تمشک های حاشیه وُ پـرندگان راز
لاشه ی آخرین نفس را
به فریب ِ آخرین دانه ها
به دام ِ تقدیر بکشاند…

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

از اتوبوسی که ما رو از اهواز به تهران رسوند پیاده شدیم .با تاکسی رفتیم ترمینال غرب.اونجا هم طبق معمول شلوغ بود. خسته از این همه راه که تو اتوبوس نشسته بودیم خودمون و کیفامون روی آسفالت داغ ترمینال میکشوندیم. گاهی دود گرم و سربی از اگزوز یه اتوبوس میزد تو صورتمون. بی حوصله بودیم از این که به خاطر ضرب العجل مامانش نتونستیم با قطار بیاییم وهم اینکه تقریبا کل شب تو اتوبوس انقدر تو هم لولیده بودیم و به جایی ختم نشده بود که بدنمون حالت کوفتگی داشت.رفتیم باجه و دوتا بلیط گرفتیم. اتوبوس تقریبا در حال حرکت بود. رفتیم نشستیم و جابه جا شدیم.من طبق وسواس همیشگیم گفتم حالا تا حرکت نکرده برم دستشویی. اونم اروم نگاهم کرد گفت: زود بیا.دویدم رفتم دستشویی و بدون معطلی برگشتم . فکر کنم اتوبوس تازه داشت راه می افتاد که یهو دیدم گوشی و کیف پولم نیست. با استرس جیب هام گشتم دیدم نه نیست.اتوبوس داشت حرکت میکرد. سریع رفتم جلو گفتم: آقا یه دقیقه وایستا من کار دارم.یه نگاه به هدی کردم و دیدم اون عصبی داره نگاهم میکنه راهی نداشتم باید پیاده میشدم و دنبال وسایلم میرفتم یعنی در واقع چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسید. از راننده خواستم چند دقیقه حرکت نکنه تا بیام اونم گفت: من بیرون ترمینال منتظرتم تا بیای. پیاده شدم به سمت دستشویی رفتم. چون عادت دارم کیف یا گوشیم  رو دیوار حایل بین دستشویی ها بزارم.خودم رسوندم دیدم نه نیست. به مسئول دستشویی گفتم: آقا ندیدی چیزی یا کسی…؟ اونم گفت: نه برو قسمت اشیاء گمشده.من همینجوری عین مرغ سر کنده از این واون سوال میکردم تا بالاخره پیدا کردم.رفتم داخل. متصدی سرش شلوغ بود. دیدم واقعا داره دیرم میشه کم کم داشتم قید همه چیز میزدم و با خودم کنار میومدم که گم شده و سریع تر خودم به اتوبوس برسونم تا حرکت نکرده.سریع پریدم جلو از مسئولش پرسیدم آقا کسی کیف پول با یه گوشی نیاورده اینجا تحویل بده؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت: نه اما اگه میخواهی اینجا یه فرمی پر کن… دیگه واقعا دیرم شده بود چیزی نگفتم و اومدم بیرون.خودم به بیرون فضای ترمینال رسوندم دیدم از اتوبوس خبری نیست.گوشی هم نداشتم با کسی تماس بگیرم. برگشتم از باجه شماره راننده رو گرفتم از همون جا تماس گرفتم. راننده گفت: یه ماشین بگیر بیا دوتا خیابون جلوترم. گفتم باشه و گوشی رو قطع کردم یهو به خودم اومدم که من نه دقیق ادرس فهمیدم نه پول دارم.همه چی رو سرم خراب شد. خودم به بیرون ترمینال رسوندم از چند نفر پرسیدم فلان ادرس کجاست یکی دوتاشون گفتن این پایین خاکی رو بری به اون جاده ای که میخواهی میرسی.منم که پول نداشتم ماشین بگیرم با اون حال نزارم شروع کردم به دویدن تو خاکی که تهش معلوم نبود. اصلا نمیدونستم دارم کجا میرم. افتاب تو فرق سرم می تابید من فقط به سمت جلو میدویدم و زبونم عین سگ  بیرون افتاده بود. یه کم دیگه دویدم که دیدم یه فنس آهنی بلند کشیدن کل مسیر بستن. باید همه راهی که رفتم  برمیگشتم و ترجیح میدادم به اینکه اتوبوس راه افتاده یا نه و اینکه هدی الان چه حالی داره و داره چیکار میکنه فکر نکنم باید فقط میدویدم و فکر نمیکردم. دوباره رسیدم به همون جاده یه راننده که حال و روزم دید اومد جلو پرسید: آقا کجا میخواهی بری؟ من نمیتونستم حرف بزنم فقط گفتم: پول ندارم.گفت: اشکال نداره سوار شو.نشستم تو ماشین و داشتم بریده بریده بهش میگفتم که کجا باید بریم.انگار زبونم خشک شده بود تو دهنم.چشام بسته بودم دوست نداشتم ببینم از کودوم سمت داره میره…. که دیدم اتوبوس کنار جاده وایستاده و راننده با عصبانیت داره سیگار میکشه .از ماشین پیاده شدم و رفتم جلو من که دید گفت: اقا خوبی؟ گفتم: یه مقدار پول بهم میدین کرایه این راننده رو حساب کنم.واقعا مغزم کار نمیکرد و راننده تاکسی  معطل پولش بود. داشتم از حال میرفتم.راننده اتوبوس خودش رفت پول تاکسی حساب کرد. داشتم جنازم رو به سمت اتوبوس میکشیدم. صدای مسافرای اتوبوس میشنیدم که داشتند داد و بیداد میکردن .انقد عصبی بودم که دندونام رو هم فشار میدادم .ازپله های اتوبوس رفتم بالا. اتوبوس ساکت شد. هدی از صندلیش بلند شده بود و از اینکه من میدید هم خوشحال بود و هم سر و وضعم نگرانش میکرد.رو صورت وموهام خاک نشسته بود پیراهن سفیدم یه هاله ای از رنگ قهوه ای گرفته بود. چشام میسوخت. آروم آروم رفتم سمت صندلیم و سعی میکردم به کسی نگاه نکنم.نشستم  و چشام بستم. قطرات آب روی صورتم حس میکردم.چشام باز کردم دیدم هدی داره اب میپاشه رو صورتم  دقت کردم دیدم تو بغلش کیف و گوشیمه. هیچ احساسی  از دیدن این منظره نداشتم.بُهت بود فقط. با اون صدای نازک و کش دارش گفت: گذاشته بودی تو این سبد پشت صندلی جلویی.چشام بستم گذاشتم خاک و کثیفی رو صورتم پاک کنه.

5 دیدگاه

دسته Uncategorized