نگرانی مسری

با پایه دوربینی که از نیوشا قرض گرفته بودم به خانه آمدم. دوربین را روی پایه تنظیم کردم و به هال رفتم. مادر پشت کانتر آشپرخانه ایستاده بود و به تلویزیون خیره بود. گفتم همینطور بمون چند تا عکس بگیرم. تازه از حمام آمده بود و موهای کم پشت و سشوار کشیده‌اش روی پیشانیش ریخته بود. سعی می کرد به دوربین خیره نشود و مثل همه‌ی خانم های میانسال ژست نگیرد، لبخند پهن نزند یا دوش هایش را جلوی دوربین صاف تر از چیزی که هست نکند. چند تا عکس گرفتم و بعد از اولین عکسی که به نظرم راضی کننده بود دوربین را چرخاندم به سمت خواهرم که روی مبل لم داده بود. منتظر بودم بگوید از من نگیر قیافه ام فولان است…که دیدم عکس العمل خاصی نشان نداد. البته به احتمال زیاد ته مانده آرایشش به نظر خودش راضی کننده بود. موقع گرفتن عکس سرش را به سمت دیگری برد که شاید عکسش طبیعی تر به نظر برسد. چند تا عکس گرفتم. از مدل هایم راضی بودم هیچکدام نه مخالفتی کرده بودند و نه دستور داده بودند که زیاد زوم نکنم.

چند ثانیه نشد که مادرم گفت بیار ببینم چیکار کردی. عکسها را از مانیتور دوربین نگاه کرد و از همان عکسی که به نظر من هم خوب بود، خوشش آمد. گفت این خوب شد. داشت عکس های خواهرم را نگاه می کرد که صورتش درهم رفت. آرام، طوری که خواهرم نشنود گفت صورتش را می بینی؟ سنش دارد زیاد می شود. گونه هایش را ببین… من که هرچقدر نگاه می کردم چیزی  نمی دیدم. با خنده گفتم به جوونیش حسودیت میشه؟ خندید و با دست هلم داد. خودش هم داشت می خندید اما معلوم بود توی فکر فرو رفته.

خواهرم داد زد چی می گین شما؟ بیار منم ببینم عکس هارو. کنارش نشستم و باهم عکس‌ها را نگاه کردیم. هیچکدام راضیش نکرده بود. البته چیزی نگفت اما از نگفتنش معلوم بود. نگاهم کرد و آرام در گوشم گفت به نظرت مامان پیر نشده ؟ با تعجب نگاهش کردم. اول فکر کردم حرف های مارا شنیده و دارد شوخی می کند. ادامه داد گردنش را ببین. پوستش دارد جمع می شود. تا همین چند سال پیش اینطوری نبود. دیگر نمی توانستم جلوی تعجبم را بگیرم. از جایم بلند شدم و می خندیدم. مادرم را صدا کردم گفتم بیا ببین دخترت هم عین خودته. با تعجب از خنده ام گفت چی شده؟ قضیه را تعریف کردم. حالا هر دو تا می توانستند به نگرانی‌ مسری‌شان بخندند.

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

دیلمان

پاهایم سنگین بود. حتا سنگین تر از سرم. روی سنگفرش خیس دانشگاه قدم می زدم. هوا ابری بود و انگار هر لحظه می خواست تمام عقده هایش را روی سرم خالی کند. به اطراف دانشگاه زل می زدم و بی صدا با خودم حرف می زدم. از آن دانشگاه قدیم چیزی باقی نمانده. همه چیز را خراب کرده و بدترش را ساختند. تنها منظره‌ی که هنوز تغییر نکرده بود کوه های هستند پر از ابر، و جنگلی که همیشه هست. همین جا قبل از اینکه این پارک را درست کنند اولین بار سحر جلوی هدی بهم گفت تو آدم با ثباتی نیستی… به هدی نگاه کردم و او هم با چشم هایش حرف های دوستش را تایید می کرد. راست می گفتند آن روزها هم آدم با ثباتی نبودم. اما خندیدم و گفتم نمی دانم. آنجا کنار سوله های تئاتر با غزاله می نشستیم و سیگار می کشیدیم و با هم به کوه ها خیره می شدیم. چه آدم های آمدند و رفتند و الان  حتی سایه‌ی توی ذهنم ازشان باقی نمانده. به سمت در خروجی می رفتم. خوابم می آمد و دیگر کاری داخل دانشگاه نداشتم باید می رفتم از محمد شارژر گوشیم را می گرفتم که هفته پیشش جا گذاشته بودم.

سوار اولین ماشینی که ایستاد شدم. راننده گفت دانشجویی؟ گفتم بله. می توانم سیگار بکشم؟ گفتم اگر یک نخ به من هم بدهی با هم می کشیم. فندکم را در آوردم و برایش روشن کردم. چند مسافر دیگر هم سوار شدند و چند دقیقه بعد در حالی که از سیگار کشیدن من و راننده شاکی بودند پیاده شدند. به راننده گفتم شنیدی چی گفتند؟ گفت نه من مال این دوروبرها نیستم زبانشان را نمی فهمم. کجایی هستی؟  تهران. اینجا چیکار می کنی؟ میانسال بود و صورت بی روحی داشت و چشمهایش را از جاده بر نمی داشت. گفت برای کار آمدم. چند وقتی همین اطراف خانه ای اجاره کردم با پسرم زندگی می کنم. خندیدیم گفتم برای کار از تهران به اینجا آمدی؟ گفت نه فقط کار، دیگر نمی توانستم تهران زندگی کنم. نگاه تیزی به من کرد، از آن نگاه ها که می خواهد تا ته آدم برود و بفهمد دلیل سوال هایم چیست. گفتم ببخشید سوال می کنم. گفت نه اشکالی ندارد. می توانم بهت اعتماد کنم؟ گفتم فکر نمی کنم احتیاجی به اعتماد باشد من تا چند دقیقه دیگر پیاده می شوم. خوشحال می شوم حرف بزنیم .نگفتم به نظرم آدم جالبی است چون نمی دانستم چرا به نظرم جالب است و اگر می پرسید چرا؟ من جوابی برایش نداشتم. شاید تاثیر فکرهای غمگین خودم و اهنگ داریوشی بود که از ضبط ماشینش پخش می شد یا صدتا دلیل دیگر که خودم هم ازشان بی اطلاع بودم.

بدون مقدمه گفت من زندانی سیاسی بودم. دوماه است آزاد شدم . دیگر نمی خواستم تهران زندگی کنم. با تعجب نگاهش کردم و گفتم کجا بودی؟ گفت اوین. دوسال زندانی بودم. چرا گرفتند؟ تعریف کرد که توی ستاد انتخاباتی مهندس موسوی کار می کرد و خودش کارمند بوده… گفتم دوسال خیلی زیاد است. گفت بله زیاد است. می گفت مدتها توی انفرادی بوده، و انقدر بی حس تعریف می کرد که بیشتر به حرف هایش اعتماد می کردم. انگشتهایش را نشانم داد و گفت می بینی همش کج ومعوج شده. سری تکان دادم و گفتم حداقل آزاد شدی. خیلی ها هستند که معلوم نیست کی آزاد می شوند. همان طور که  به جاده نگاه می کرد گفت کاش آزاد نمی شدم. گفتم چرا؟ گفت خانواده و زنم شش ماه اول از من بی خبر بودند و هر روز بهشان اخبار ضد ونقیض می دادند. گفتم بله این هم جزو شکنجه هاست البته برای خانواده‌ی یک زندانی. گفت همسرم هر روز یک پایش توی بیمارستان بود و یک پایش بهشت زهرا تا بالاخره سکته قلبی می کند و چند روز بعدش فوت می کند….

به مقصد رسیده بودم. از ماشین پیاده شدم در حالی که نمی دانستم چه جمله ای برای خداحافظی کردن با راننده مناسب است. خداحافظی ساده ای کردیم و لحظه‌ی آخر که توی چشم هایم خیره شد اشکهایم را دید و سرش را برگرداند و رفت. آشفته بودم. رفتم توی ماشین محمد نشستم. روبوسی کردیم و محمد با تعجب گفت چی شده؟ چرا اینجوری؟ گفتم برویم دور بزنیم و سیگار بکشیم. نمی دانم فقط برویم، برایت تعریف می کنم. چند دقیقه ای از تعریف داستان آقای راننده برای محمد نگذشته بود که مبهوت نگاهم کرد و گفت چرا این آدم ها به پست تو می خورند؟ گفتم واقعا نمی دانم. یادم نیست کداممان پیشنهاد داد به سمت کوه برویم. توی کوچه های باریک وخاکی که همه شان یا به جنگل ختم می شوند یا به کوه، توی سکوتمان خودمان غرق بودیم و خیره به کوه هایی که انگار هیچ وقت بهشان نمی رسیم. همایون توی ضبط ماشین می خواند. ما ز اصل و اسب افتاده ایم ، مـا پـیـــاده‌ایـــم ای ســواره‌ها…. خندیدم گفتم این شعر هم که دیگر نو الا نور است. محمد با همان لحن خندان همیشگیش گفت ایندفعه از مادر یک چیزی شنیدم که با پدرم خیلی حال کردم. گفتم چی؟ گفت مادرش تعریف می کرد روزی با پدرش داشت جایی می رفتِ که این آهنگ توی ماشین پلی شد و پدرش یکهو ماشین را گوشه خیابان پارک می کند، می نشیند گوشه خیابان و دست هایش را روی صورتش می گذارد و زاز زار گریه می کند. از آن گریه های مردانه.

2 دیدگاه

دسته Uncategorized

همین

در را که باز کردم هنوز سرم پایین بود و داشتم بند کفشم را باز می کردم. سلامی گفتم و داخل خانه شدم. مادر روی مبل نشسته بود مثل همه مادران خوب در حال سریال دیدن بود و خواهرم سرش توی لب تاپش بود. کوله را هنوز از روی دوشم پایین نگذاشته بودم که به سمت یخچال رفتم البته دلیلش فقط گرسنگی نبود. ترجیح می دادم قبل اینکه مجبور باشم به چشم های کسی خیره شوم حالت عادی تری داشته باشم. چیز باب میلی در یخچال پیدا نکردم و غرغر کنان به سمت اتاق رفتم. لباسم را عوض کردم و از داخل اتاق در حال لباس عوض کردن داد زدم از شام چه خبر؟ جوابی نشنیدم و دوباره ادامه دادم «صد بار گفتم من دارم از جایی میام اگه شام یا نهار نداریم قبلش یه اس‌ام‌اسی چیزی بزنید من بیرون یه غذایی کوفت کنم». بابا از اتاقش بیرون آمد و به سمت آشپزخانه رفت. اساسا آخرین سنگر برای غذا خوردن در خانه‌ی ما پدرم است. خدا رو شکر همه مدل غذایی بلد است درست کند. همین کارهایش باعث شده مادرم بد عادت شود. البته او هیچ وقت زیر بار نمی رود و می گوید پدرتان شما را بدعادت کرده مگر بقیه زن ها هر شب غذا درست می کنند؟

 سیستم را روشن کردم و سعی کردم  وقتی از اتاق بیرون بروم که بوی غذا به دماغم بخورد و با این صحنه‌ی دردناک که پدرم دارد با باقی مانده‌ی غذای ظهر خودش را سیر می کند مواجه نشوم. چند دقیقه ای نگذشت که بوی غذا بلند شد. سریع بیرون رفتم دیدم بابا در حال املت درست کردن است. پشتش ایستاده بودم و نگاهش می کردم  انگار متوجه ایستادن من پشت سرش نشد. غذا را با ماهی تابه  روی میز گذاشت. من هم سریع چند تا گوجه و خیار ریز کردم و نمک و آبلمیو زدم. نشستیم شروع کردیم به خوردن. پدر به غذا زل می زد و با بی میلی لقمه بر می داشت. البته اینکه پدرم خیلی حواسش به اطراف نباشد عجیب نیست اینکه هی خیره می شد و ساکت بود برایم عجیب بود. من لقمه بر می داشتم و در حال خوردن نگاهش می کردم. یک بار به گل مصنوعی های بالای کانتر خیره می شد یک بار شبیه  دیوانه ها به غذا خوردن من نگاه می کرد. پیش خودم گفتم نکند بابا هم چیزی زده من خبر ندارم. دست هایم را زیر چانه ام گذاشتم و شروع کردم به نگاه کردنش. نگاهم کرد و گفت منظورت چیه؟ گفتم چته کجایی؟ بدون نگاه کردن سرش را برگرداند جوری که بفهمم نباید زیاد دخالت کنم.

هر چه بیشتر نگاهش می کردم دورتر می شد. به چروک های کنار چشمش. کشیدگی دماغش. زبری ته ریش سفیدش روی صورتش و چشم هایش که همیشه یک تمسخر بی دلیل با خود دارد. انگار سالها بود ندیده بودمش. دیگر مثل بچگی هایم از نگاه کردن در چشمانش نمی ترسم. دیگر چند سالی هست که پیش آمده در دیالوگ های بینمان من موضع بالا داشته باشم و دست پدر را در تنبیه و مجازات خالی ببینم. یاد جمله معروف بین خودمان افتادم که همیشه به دوستان میگوییم «هر وقت فهمیدید پدر برای از دست دادن موقعیت خارج شدن از ایران درنوجوانی بیشتر حسرت می خورد یا نرفتن به حوزه علمیه در جوانی به معمای شخصیتش پی می برید». البته خودش همیشه تاکید می کند مادرم باعث شد  نروم و وقتی هم که گفت می خواهد به حوزه علمیه برود مادر بزرگم گفت شیرش را حلال نمی کند و ما همیشه به خاطر تهدیدش سپاس گذارش خواهیم ماند.

 از جابم بلند شدم. ظرفم را به ظرفشویی می بردم که دستم را روی پشتش زدم گفتم ولی یه خبرایی هست. سرم را برگرداندم دیدم مادرم  دارد با خواهرم پچ پچ می کند. من هم رفتم روی راحتی کنار مادر نشستم گفتم چه خبره؟ این چشه؟ لب پیچ داد که الان ساکت باشم. بابا هم بعد تمام کردن غذایش رفت توی اتاق در را بست. گفت مثل اینکه توی دفتر دعوایش شده با دوستش. تعجب کردم چون اصلا در زندگیم ندیده بودم بابا با کسی غیر بچه ها و زنش دعوا راه بی اندازد. گفتم چه شد که دعوا شد؟  گفت مثل اینکه یکی از شرکا پول را که می گیرد توی حساب خودش نگه می دارد و دیرتر تقسیم می کند. گفتم همین؟ در حالی که نگاهش را از صورتم به سمت خواهرم بر می گرداند گفت برای تو فقط همین است

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

وقتی بزرگ نبودیم

با سینا روی صندلی های وسط بلوار نشسته بودیم و حرف می زدیم. از گذشته ها توی دانشگاه. از آن روزهایی که حال هر روز نشان دهنده شب پیش و فعل و انفعالات روابط عشقی مان داشت. می گفتیم و می خندیدم. اما نه از آن خنده ها که کسی از کنار مان رد شود بگوید چه دوستهای خوبی و فکر کنند دارند چه خاطرات خوشی برای هم می گویند. نه از آن خنده ها نه. اما نمی دانم جایگزین همه این نه ها چه تعریف مناسبی بگذارم. به سینا نگاه کردم و گفتم هنوز فکر میکنم دلیل نارضایتیم از آن روزها می آید. نفهمیدیم چطور گذشت. گفتم یادت می آید فکر می کردیم چه روزهای بزرگی منتظر ماست؟ فکر می کردیم درسمان که تمام شد کار می کنیم زندگی خوب و هزار تا از این رویاهای دانشجویی، که خدارو شکردانشجوهای الان با این وضعیت دیگر رویا هم ندارند. اما تا همین چند سال پیش هنوز می شد رویا داشت.

وسط بلوار چند پسر بچه در حال بازی بودند. چوبِ توی دست شان را روی قالپاق می زدند تا بچرخد و آنها دنبالش می دویند. سر و وضعشان به فروشنده های دوره گرد می خورد و هر کدام بیشتر از 10 سال نداشتند. یکی کوله پشتش انداخته بود و دوتای دیگر وسایلشان را گوشه ای انداخته بودند و مشغول بودند. سینا خندید گفت بدبخت هارو نگاه کن بچه های امروز با آی‌پاد و فولان بازی می کنند این ها باید توی سر قالپاق بزنند… نگاهشان کردم و گفتم لااقل الان خوشند اگر می خواستند مثل تو نگاه کنند همین لحظه را هم نداشتند. دور وبرمان همه نگاهشان می کردند و کسانی که از کنارشان رد می شدند کمی فاصله می گرفتند تا مزاحم بازیشان نشوند. آنها هم به کسی نگاه نمی کردند سرشان توی بازیشان بود. من و سینا هم توی سکوت سیگار می کشیدیم و نگاهشان می کردیم. تا آن یکی که انگار از دوتای دیگر بزرگتر بود قالپاق را به سمت درخت خشک کنار جویی که وسط بلوار پرت کرد و قالپاق به شاخه ای گیر کرد

زمزمه کنان گفتم چرا حواسمان به این روزها نبود؟ سینا هم آرام بدون اینکه نگاهم کند گفت» بود» وبا دستش به سمت بچه ها اشاره کرد. خندیدم و سرم را به علامت تایید تکان دادم. حق با سینا بود ما هم می دانستیم انقدرها هم زندگی ساده ای  پیش رو یمان نیست. اما دوست نداشتیم فکر کنیم. نمی خواستیم عیش مان خراب شود. شاید پیش خودمان می گفتیم مگر چند سال زنده ایم که بخواهیم به آینده فکر کنیم. بالاخره یک چیزی میشود. حیف بود آن روزها را تلخ کنیم…..    روبه رویمان یک دختر و پسر دیگر هم مثل ما دست از حرف زدن کشیده بودند و به بازی بچه ها نگاه می کردند. یک دختر تنها روی صندلی کناری ما نشسته بود و بی قرار توی جایش تکان میخورد و با موبایلش کلنجار می رفت. یک پسر جوان هم با شاخه رزی که با نایلون پیچیده شده بود و با شال گردنی که شاخه گل را استتارکرده بود هر از گاهی از جلوی ما رد می شد و انگار منتظر بود. به سینا گفتم هنوز هم موقع قرار گل می برند؟ سینا گفت اگر دقت کنی خودش هم فهمیده و گل را بین شال گردنش پیچیده که کمتر جلب توجه کند. من و سینا هم ساکت نشسته بودیم و اطراف را نگاه می کردیم .

یک کلوخ با خوردن به کفشم حواسم را به سمت بازی بچه ها برد که در حال سنگ زدن به قالپاق روی درخت بودند تا بی افتد واصلا مهم نبود سنگ ها که به هدف برخورد نمی کنند و از بین شاخه های لخت درخت می گذرند به چه کسی اصابت می کنند. سه نفری ایستاده بودند کنار درخت و مانند ماشین به سمت قالپاق سنگ پرت می کردند. خواستم بلند شوم بروم قالپاق را در بی اورم تا بی خیال سنگ پرت کردن بشوند که دیدم خودش افتاد و خیالم راحت شد اما دیدم دوباره قالپاق را داخل درخت پرت کردند و شروع به سنگ انداختن کردند. سینا گفت بازی جدید کشف کردند. گفتم اما این یکی دیگر خطرناک است. کم کم دیگر کسی از ان طرف راه نمی رفت همه راهشان را کج می کردند. همینطور به مسیر عبور سنگ ها نگاه می کردیم و مواظب بودیم اگر سمتمان آمد فرار کنیم. خنده دار شده بود حالا ماهم برای خودمان بازی درست کرده بودیم. چون حوصله نداشتیم جایمان را عوض کنیم. که بالاخره شیوا رسید سلام و احوال پرسی کردیم و از اینکه معطلمان کرد عذر خواهی کرد. نگاهش به سمت بچه ها رفت و با تعجب گفت اینها دارند چیکار می کنند؟ گفتم در اعتراض به نداشتن ایکس‌باکس دارند به طرف مردم سنگ پرتاب میکنند.

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

تمامی ندارند

وسط فیلم دوم بود که چرت زدنم شروع شد. میفهمیدم معین هم حوصله ادامه دادن فیلمُ نداره و هی زیر چشمی داره به چرت زدن من نگاه میکنه. نمیدونم بعد چند دقیقه چشمم باز شد دیدم فیلم استپ شده و معین داره سیگار بر میداره. گفتم یکی برای منم بردار. بر اساس قانون معین سیگار خارج از فضای اتاق و توی حیاط کشیده میشه. منم پاشدم یه چیز انداختم رو تنم و از اتاق رفتیم بیرون. لم دادم روی صندلی و با چشمهای نیمه باز سیگار میکشیدم و به خوابی که تو اون چند دقیقه دیده بودم فکر میکردم. معین هم که میچرخید و سیگار می کشید گفت چقدر آسمون صافه. یک نگاهی به آسمون کردم و نمیدونم چرا یهو زیر لب خوندم آسمون با من و تو قهر دیگه، هر کدوم از ما تو یه شهر دیگه…. همینجور داشتم با صدای خواب آلودم میخوندم و وسطش  پکی به سیگارم میزدم. معین هم تو سکوت راه میرفت و هر از گاهی به آسمون نگاه میکرد.

 خوب یادم این ترانه رو مادرم اون موقع هایی که تو خونه‌ی ما گوش دادن به ترانه های لس آنجلسی ممنوع بود موقع شستن ظرف یا… وقتی سرش تو کار خودش بود میخوند. بعدها فهمیدم این عادت رو از مادرش به ارث برده، مادربزرگم هم وقتی داشت آشپزی میکرد میخوند اما یادم نیست چی میخوند. اون روزا آشپزخونشون تو حیاط بود و صداش با بوی غذا همه جا پخش میشد. نمیدونم چرا مامان همیشه این آهنگ رو میخوند. کوچک تر که بودم یک سوال جدی بود برام، که چرا مادر باید یک آهنگ عاشقانه بخونِ از معشوقی که تو یه شهر دیگست. چون همیشه میگفت بابات اولین مرد زندگیم بود.

گاهی وقت ها از این شباهت های کوچک میترسم، مثل زمزمه‌ی همین ترانه. من خوب می دانم دلیل خواندنش از طرف خودم چیست. اما شباهت زمزمه کردن این ترانه وقتی با آن فکر احمقانه ای که در نوجوانی از خواندن داستان های  صادق هدایت توی ذهنم ریشه کرده که بعضی آدمها سرنوشتی مشابه سرنوشت پدر مادرشان پیدا میکنند روی هم قرار میگیرند ترسم بیشتر میشود. ترس های احمقانه‌ی که تمامی ندارند. مثلا خوب یادم می آید روزهایی که با دوست دختر اولم بودم و با تمام وجود دوست داشتم ازدواج کنم  از این میترسیدم که سرنوشتم شبیه پدرم بشود که با اولین زن زندگیش ازدواج کرد. بعد از آن هم تقریبا از هر کسی که خوشم آمد، نمیدانم چرا همگی یک نقطه اشتراک داشتند و آن دوری از جایی است که من هستم. الان هم میترسم آینده ام شبیه سرنوشت خیالیی بشود که از زندگی مادرم توی ذهنم ساختم.

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

شب،صدا،حرکت

تازه سیگارم روشن کردم که مجید زد زیر ترمز و برگشت عذر خواهی کرد که نمیتونه من تا مقصدم برسونه چون باید دنبال دوست دخدرش بره… وگفت اینجا جای خوبی برای ماشین پیدا کردنه. البته  قبلش هم گفته بود تا جایی میرسونمت که بتونی ماشین پیدا کنی. من اصلا مجیدُ نمیشناختم وفقط درحد چندتا شوخی تو مهمونی شیوا باهم آشنا شده بودیم. شیوا هم که دید اون تا یک جایی میره بهش گفت منم برسونه. ازش تشکروخداحافظی کردم. پیاده شدم. به ساعتم نگاه کردم. یکِ شب بود و وقتی پاهام از ماشین رو زمین گذاشتم یادم اومد هنوز تاثیر کنیاک تو تنمه. کلاه کاپشنم رو انداختم روی سرم چون هوا سوز بدی داشت و منم مویی رو سرم نداشتم. به سیگارم پک می زدم و به سمت بالای خیابون میرفتم و فکر میکردم جدا اگه یکی به من گفته بود فلانی رو برسون من به این راحتی برخورد می کردم… البته بازم به همون نتیجه همیشگی رسیدم که زندگی تو شهر بزرگ باعث میشه آدم بیشتر به منافع خودش فکر کنه وکلی نتیجه گیری کلیشه ای و دم دستی دیگه چون واقعا حالش نبود تو اون وضعیت خیلی آنالیز کنم.

به اتفاق‌ها، آدم‌ها و برخوردهای توی مهمونی فکر میکردم…تا چشمم از دور به چندتا ماشین و چند نفر که کنارش ایستاده بودند افتاد. گفتم برم سمتشون شاید راننده باشن من رو دربستی ببرن. نزدیکتر شدم که دیدم یه پیرمرد با چند متر فاصله با اون جمع با موتورش ور میرفت. سرش بلند کرد نگاهم کرد، داشت سرش مینداخت پایین که پرسیدم آقا این ماشین ها آزادی میرن؟ بی توجه سرش انداخت پایین. دوباره گفتم آقا ببخشید این ماشین ها آزادی میرن؟ انقدر صدام بلند بود که یکی از راننده ها به سمت من چرخید اما این پیرمرد موتوری هیچ عکس العملی نشون نداد. کمی جا خوردم. همون مرد به سمتم اومد و با صدای نامفهومی کلماتی گفت که آهنگش به کجا میری؟ میخورد. فهمیدم کرولاله. بلند داد زدم آزادی و با دست  میدون آزادی رو تو هوا کشیدم. با سر اشاره زد بیا. گفتم چند میگیری؟ و انگشت اشاره و شستم رو بهم مالیدم. گفت ده. گفتم من ده بیشتر ندارم (البته داد میزدم). وتا اکباتان باید برم. گفت نه نمیشه. یک راننده دیگه جلو اومد با صدای آرومی گفتم آقا ده دارم میخوام تا اکباتان برم. بریم؟ بعد دیدم اینم مثل اون پیرمرد موتوری و راننده اولی کرولاله. یه لحظه فکر کردم یا کنیاکش خیلی قوی بوده یا اینها دارند مسخره بازی در میارند. ساعت یک شب آخه چرا باید این همه آدم کرولال یه جا جمع باشن؟(چند نفر دیگه هم بودن) همون راننده اولی به زور سوارم کرد ومن تا لحظه نشستن مثل این جنایتکارا که دارن به زور تو ماشین پلیس میشینن و داد میزنند که بی گناهن اصرار میکردم که آقا ده بیشتر ندارما. اون هم هی سرتکون میداد که حله.

سوار شدم و لبخندی زدم و دوباره گفتم ده تا اکباتان دیگه؟ لبخند زد و سرتکون داد. گفتم صدای بوق ماشین های اطراف میشنوی دیگه؟ گفت اره. گفتم کم شنوایی پس؟ حرفامو با لبخند تایید میکرد. دیپلم گرفته بود، مجرد و سی و پنج ساله بود و تاکید داشت تا یک سال دیگه زن میگیره. این ماحصل گفتگوی پر سر و صدامون بود. داشتیم حرف می زدیم که یادداشتی رو جای ضبط ماشینش که خالی بود نظرم جلب کرد رو یک کاغذ کوچک با خط بچه گونه ای نوشته بود «راننده ناشنوا است». گوشیم رو در آوردم و عکس انداختم. نگاهم کرد و خندید. انگار میخواست بهم بگه تو عجیب تر از منی با این کارها و فوضولی های احمقانت. اما خب به نظرم نگاهش منفی نبود صرفا میشد تو بهترین حالت، نگاهشُ از سن بالاش و تجربش تو دیدن آدمهای مختلف تو برخورد با آدمهای مثل خودش معنی کرد. یا شاید فقط یک لبخند ساده بود. سریع عکس رو ادیت کردم و گذاشتم تو اینستاگرامم. و یه لبخند (که الان هرچی میگردم یه تعریف خوب براش پیدا کنم نمی تونم ) بهش زدم و سریع اولین جمله مثبتی که به ذهنم رسید رو برای توجیه کارم بهش  گفتم: واقعا خیلی خوبه که کار میکنی.

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

we hope your rules and wisdom choke you

کلاه پلیورم را روی سرم میکشم. شال گردن را دور گردنم میپیچم جوری که تا دماغم را بپوشاند. عینک آفتابی را روی چشمم میگذارم. جلوی در پلاکارد را بر میدارم و بیرون میروم.

دوربین در نمایی ثابت مردی را نشان می دهد که پوشیده از در بیرون می آید با پلاکاردی که سرش به سمت پایین است. از مردی  که شما میبینید جز گوشه هایی از گونه ها و کمی از بینیش چیزی دیگر معلوم نیست. مصمم در خیابان راه میرود و دوربین روی دست، پشت سرش با فاصله ای متغیر در حرکت است. خیابان شلوغ و شلوغ تر میشود. سرعت مرد بیشتر میشود و لرزش های دوربین بیشتر. دوربن از پشت مرد نمای چند نفر دیگر را میگیرد که پوششان عین هم است و پلاکاردهایی را روی دست دارند. دوربین ملتهب به سمت مرد بر میگردد و او هم پلاکاردش را بالا میگیرد و به سمت جمعیت میدود. دوربین هم میرود اما مرد را گم میکند. صدای همهمه شعار دهندگان و آدمهای یک شکل که پلاکاردهایی با یک مضمون روی سرشان گرفته اند.

تصویر سیاه میشود روی صفحه نوشته میشود همان شب. در تصویر شما فردی را میبینید که زیر یه چراغ برق نشسته سرش بین پاهایش است و چوب پلاکاردش بین پاها واز کنار گردنش به سمت بالاست و هر از گاهی عابری از کنارش رد میشود.

تصویر سیاه میشود روی صفحه نوشته میشود یک هفته بعد و شما هیچ تغییری در نمای جدید نمی بینید جز رنگ پریدگی پلاکارد و کثیف تر شدن لباسهای مردی که پلاکاردش بالاست و صورتش بین پاها و دستانش.

تصویر سیاه میشود روی صفحه نوشته میشود دو هفته بعد. شما چند خبرنگار میبینید که در حال عکاسی از مرد پلاک به دست هستند و مرد فقط لباسهایش کثیف تر شده و هیچ تغییری در شکل نشستنش نمی بینید.

تصویر تاریک میشود و روشن میشود. در نمایی نردیک چند نفر که لباس پزشکان را به تن دارند به سمت مردی که نشسته میروند و دوربینهای تلویزیونی و خبرنگران  اطراف را پر کرده اند. دکترها به سمتش میروند. دو نفر پاهایش را باز میکنند دو نفر هم با گرفتن کتفش او را از حالت خشکیده اش در میاورند. دوربین روی صورت مرد کلوز آپ میشود یک عینک آفتابی، شال گردن و کلاه روی صورتی که دیگر جایش خالیست.

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized