روحمُ می شکافم اینبار، تا یکی از نو ببافم

خیلی وقته واسه اینجا ننوشتم شاید چون حوصله نداشتم یا همش حس می کردم تو حالت خوبی نیستم البته الان هم حال خوبی ندارم و شاید زمان خوبی برا نوشتن نباشه اما حداقل دوست دارم بنویسم.

این ماه های گذشته روزای خوب و بد زیاد داشتم. روزای بدش روزایی بود که تازه اومده بودم پادگان و هنوز تهران و پادگان برام تازگی داشت. هنوز داشتم تاتی تاتی می کردم. خونه و جای ثابتی نداشتم و نمی خواستم تو پادگان هم بخوابم. اگه دوستام نبودن نمی دونم چه روزای داغونی می شد. اما گذشت تا تونستم با یکی از دوستام خونه بگیریم وبه زندگیم یه سروسامونی بدم. البته طبق معمول هر چی بدست میاری بازم چیزای بیشتری میخوای دلم کار می خواست اونم کاری که با تایم خدمت رفتنم جور باشه، هم مورد علاقم باشه هم اینکه از داشتنش احساس بدی نداشته باشم. بنابراین شروع کردم به تماس گرفتن با دوستان و آشنایان اونام چند جایی کار پیدا می کردن و بعدش نمی شد.

سعی می کردم خودم راضی کنم که لابد قراره جای بهتری برام کار پیدا شه که اینا نشد. این وسطا هم با خونه و بیکاریام حال می کردم فیلم می دیدم لش بازی در می آوردم هر وقت حوصله نداشتم نمی رفتم پادگان تا تهدید به بازداشت شدم. حس می کردم زندگیم بدجور داره از دستم درمیره از یه طرف دوست داشتم منظم تر باشم از یه طرف هر روز بدتر می شد. حسای خوب و ترسناکی داشتم. از اونطرف مادرم هر روز ازاینکه برام تو تهران خونه گرفته پشیمون تر می شد. خلاصه در آستانه فروپاشی بود همه چیم.

از یه جایی دیگه سعی کردم یه سری کارا و عادتام کمتر کنم یا از بین ببرم به آدمایی که ازم انرژی می گیرن کمتر درارتباط باشم. خلاصه دیگه از ترس بازداشت تو زندان پادگانم شده سعی کردم و سعی کردم و سعی کردم اما هنوزم سخته برام. دیگه جونم براتون بگه تا شد یکی دوهفته پیش که یکی از دوستان تماس گرفتن که پاشو بیا بریم همون جا و همون کاری که دوست داشتی رئیسش آشنام ببینم برات چیکارمی تونیم بکنیم.

رفتیم و خلاصه یهو درهای امید به روم باز شد. ازم خوششون اومده بود و انگاری تو بهترین زمان ممکن با کون افتادم همون جایی که باید می افتادم. حالا کار دارم و یه حقوق تقریبی چون هنوز نگرفتم ببینم چقدره. اما حسابی براش انگیزه دارم و دوسش دارم.

اما به من جدیدم عادت ندارم یه طرفم می کشه به کون گشادی یه طرفم به کار یه طرفم از تنهایی فراری یه طرفم هر روز تو تنهاییم فروتر میره  یه طرفم بابل یه طرفم تهران یه طرفم پادگان یه طرفم کار خلاصه انقد گم میشم گاهی که سر کارم بهم میخندن میگن چته تو؟ کجایی؟

همین چند دقیقه پیش که تو حموم بودم یهو به نظرم یه سری از اتفاقای امروزُ سالها پیش خواب دیده بودم. بعد داشتم به این فک می کردم که نکنه بی خود تو روزای بدم قصه می خورم نکنه همش یه داستان که باید بخندیُ رد شیُ سوت بزنی؟ نمی دونم اگه  داستان هم هست لابد شخصیت منو توش اینجوری نوشتن. پس غصه اینم نباید بخورم.

 

اسم پست از یکی از ترانه های اندیشه فولادوند

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s