بایگانی ماهانه: مه 2014

من جاسوس نیستم

بعد چند ماه چک و چونه زدن با فرمانده قسمتم بالاخره راضی شد بره با فرمانده پادگان حرف بزنه که من بتونم روزایی که خودش نیست کلید اتاق داشته باشم و دیگه مثل آواره ها تو حیات نچرخم.

بالاخره یه کلید برام ساخت، برای اولین روز بدون استرس در وا کردم لباسم در آوردم با زیرپوش آماده شدم برم ورزش. چند دور، دور حیاط محوطه زدیم. همه که رفتن برای ورزش تخصصی من با همون زیر پوش اومدم تو اتاق، در از پشت قفل کردم، پنجره رو بستم، پرده روهم کشیدم، پوتینام در آوردم. با یک تیکه پارچه روی میز تمیز کردم. یه میز بزرگ و آهنی از این مدلا که تو بچگی مدیرای مدرسه پشتش مینشستن. البته بعد تقریبا پنجاه سال از ساختش هنوز اونقد محکم هست که بشه مثل تخت خواب ازش استفاده کرد.

پلیورم گذاشتم زیر سرم دراز کشیدم. همه جا ساکت بود. هر از گاهی صدای چندتا سرباز از بیرون می اومد و خیالم راحت بود که تا ساعت 9 کسی با اینجا کار نداره و اگر هم داره من در باز نمی کنم چون دارم روی تخت عزیزم ورزش صبحگاهی می کنم تو خواب.

یکم از این پهلو به اون پهلو شدم و چرت می زدم. تا یهو صدای در اومد. از جام بلند شدم.  با خودم گفتم مهم نیست لابد یکی از سربازاست، اما صدای کلفت و مردونه ای  پشت در پرسید مرخصیه؟ یه سرباز هم جواب داد، نه.

فرماندم قبل رفتن تاکید کرده بود وقتی من نیستم درو باز بذار بفهمن اینجا چه خبره و بپا کسی بهت گیر نده. الان هم که موقع ورزش بود و تو اتاق موندن خلاف مقررات. بدتر اینکه درم از پشت قفل کرده بودم. یهو استرس افتاد به جونم نکنه کسی موقعی که اومدم تو اتاق منو دیده. بی اختیار رفتم در آروم باز کردم. دیدم مرد میانسالی با لباس شخصی کنار یه سرباز تو محوطه بیرون در حال حرف زدنن.

مرد لباس شخصی سلام کرد و به سمتم اومد. کنارم زد و وارد اتاق شد. من که هل شده بودم پرسیدم بفرمایید. پرسید چرا در قفل بود؟ قلبم اومد تو دهنم، گفتم داشتم لباس عوض می کردم. شما اینجا چیکار میکنی؟ من سرباز این اتاقم. کم کم حس می کردم صورتم داشت از حالت عادی خارج می شد. شما مشاوره هم میدین؟ بله. انقدر ترسیده بودم که جرات نکردم بپرسم شما چیکاره ای که با لباس شخصی دارین از من سوال می پرسین؟

یکم اطراف اتاق دید زد. عین اتاق خواب بود و مطمئن بودم الان میگه اینجا اتاق خوابتونه؟ که گفت من سرهنگ فولانی ازحفاظت اطلاعات هستم. آروم به پشتم زد و گفت بعد ورزش تشریف بیارین باهم صحبت کنیم. با لبخند گفت میایین دیگه؟ گفتم بله بله حتمن در خدمتون هستم. خب داستان شروع شده بود و این بدترین آدم پادگان بود که تو بدترین حالت ممکن و در بدترین روز ممکن اومده بود اینجا.

سریع لباسامو پوشیدم و نمی دونستم باید چیکار کنم. پنجره رو باز کردم و سرم بردم بیرون یکم هوای تازه بخورم. نمی دونم چند دقیقه نگاهم به کاج های دوردست خیره بود. باید با فرماندم تماس می گرفتم اما می دونستم اونم نمی  تونه کاری کنه و اصلا همه سعی میکنن خودشون از برخورد با حفاظت دور کنن. از اتاق رفتم بیرون. گروهبان قرارگاه بیرون اتاق ایستاده بود. بی اختیار رفتم سمتش بدون اینکه چیزی بگم گفت چی شده؟ قضیه رو براش تعریف کردم. گفتم الان چیکار کنم؟ اول بهم دلداری داد که اون آقا آدم گیری نیست اما خب وظیفشه و توهم نباید در قفل میکردی موقع ورزش… گفتم پس احتمال داره ازم بازجویی کنه و کار بالا بگیره؟ گفت اره هر احتمالی هست.

رفتم تو حیات یه عده داشتن بدمینتون بازی میکردن و یه عده دیگه در حال والیبال بودن. داشتم با خودم روش های بازجویی و سوالای احتمالی بررسی میکردم. دیگه کم کم داشت نیم ساعت تموم می شد و باید می رفتم و برام مهم بود به موقع برسم که نکنه پیش خودش فکر کنه ترسیدم و یا ریگی تو کفشمه.

از پله ها رفتم بالا، قلبم تند می زد. یاد گذشته ها افتادم یه چیزی خفیف شده همون استرس  بود. اما سعی می کردم خونسرد باشم و لبخند بزنم. سربازی اومد جلوم گفت با کی کار دارید؟ گفتم با فولانی قرار ملاقات دارم. رفت تو اتاق اومد بیرون گفت بفرمایید. از در رفتم تو احترام نظامی گذاشتم از جاش بلند شد با لبخندی واقعی تر از لبخند من گفت: بفرمایید بشینید. داشت میومد بشینه روبروم که با صدای بلندی گفت دوتا چایی بیار. نشست رو بروم ظرف شکلات آورد جلو و شروع کرد به احوال پرسی و اینکه چه رشته ای درس خوندم که تو اتاق مشاوره هستم. من هم سعی می کردم تمرکزم حفظ کنم و به چشماش نگاه کنم.

با اولین برخوردش گفتم حتما از این بازجو مهربوناست که سعی می کنه با لبخند ازت حرف بکشه و این آوردن چایی و تعارف شکلات هم برای جلب اعتماد منه. اما تنها چیزی که آرومم میکرد این بود که من واقعا جاسوس نبودم. در قفل نکرده بودم که پرونده چندتا سرباز و کادری که بیمارن یا مشکلات روانی دارند  به اسرائیل بدم. من یه سرباز خواب آلو هستم که سعی میکنه به همه جا به عنوان جای خواب نگاه کنه.

_ ستوان من خیلی وقت بود می خواستم با شما ملاقات کنم تا بتونیم باهم همکار بهتری داشته باشیم. با تعجب نگاهش کردم ادامه داد می خواستم ازتون بخوام اگر سربازی رو دیدید که مشکل خاصی داره از لحاظ روانی و مشکوک… به من هم خبر بدین تا ما بیشتر بتونیم روی پادگان مسلط باشیم…. همین. هیچی راجع به اتاق تاریک و صورت پف کرده منو پرده های کشیده شده نگفت. چایی رو با خیال راحت خوردم و تشکر کردم اومدم بیرون.

خیالم راحتش شد حالا میتونستم دوباره برم تو اتاق و نیم ساعتی روی میز عزیزم یه چرت راحت بزنم.

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

روحمُ می شکافم اینبار، تا یکی از نو ببافم

خیلی وقته واسه اینجا ننوشتم شاید چون حوصله نداشتم یا همش حس می کردم تو حالت خوبی نیستم البته الان هم حال خوبی ندارم و شاید زمان خوبی برا نوشتن نباشه اما حداقل دوست دارم بنویسم.

این ماه های گذشته روزای خوب و بد زیاد داشتم. روزای بدش روزایی بود که تازه اومده بودم پادگان و هنوز تهران و پادگان برام تازگی داشت. هنوز داشتم تاتی تاتی می کردم. خونه و جای ثابتی نداشتم و نمی خواستم تو پادگان هم بخوابم. اگه دوستام نبودن نمی دونم چه روزای داغونی می شد. اما گذشت تا تونستم با یکی از دوستام خونه بگیریم وبه زندگیم یه سروسامونی بدم. البته طبق معمول هر چی بدست میاری بازم چیزای بیشتری میخوای دلم کار می خواست اونم کاری که با تایم خدمت رفتنم جور باشه، هم مورد علاقم باشه هم اینکه از داشتنش احساس بدی نداشته باشم. بنابراین شروع کردم به تماس گرفتن با دوستان و آشنایان اونام چند جایی کار پیدا می کردن و بعدش نمی شد.

سعی می کردم خودم راضی کنم که لابد قراره جای بهتری برام کار پیدا شه که اینا نشد. این وسطا هم با خونه و بیکاریام حال می کردم فیلم می دیدم لش بازی در می آوردم هر وقت حوصله نداشتم نمی رفتم پادگان تا تهدید به بازداشت شدم. حس می کردم زندگیم بدجور داره از دستم درمیره از یه طرف دوست داشتم منظم تر باشم از یه طرف هر روز بدتر می شد. حسای خوب و ترسناکی داشتم. از اونطرف مادرم هر روز ازاینکه برام تو تهران خونه گرفته پشیمون تر می شد. خلاصه در آستانه فروپاشی بود همه چیم.

از یه جایی دیگه سعی کردم یه سری کارا و عادتام کمتر کنم یا از بین ببرم به آدمایی که ازم انرژی می گیرن کمتر درارتباط باشم. خلاصه دیگه از ترس بازداشت تو زندان پادگانم شده سعی کردم و سعی کردم و سعی کردم اما هنوزم سخته برام. دیگه جونم براتون بگه تا شد یکی دوهفته پیش که یکی از دوستان تماس گرفتن که پاشو بیا بریم همون جا و همون کاری که دوست داشتی رئیسش آشنام ببینم برات چیکارمی تونیم بکنیم.

رفتیم و خلاصه یهو درهای امید به روم باز شد. ازم خوششون اومده بود و انگاری تو بهترین زمان ممکن با کون افتادم همون جایی که باید می افتادم. حالا کار دارم و یه حقوق تقریبی چون هنوز نگرفتم ببینم چقدره. اما حسابی براش انگیزه دارم و دوسش دارم.

اما به من جدیدم عادت ندارم یه طرفم می کشه به کون گشادی یه طرفم به کار یه طرفم از تنهایی فراری یه طرفم هر روز تو تنهاییم فروتر میره  یه طرفم بابل یه طرفم تهران یه طرفم پادگان یه طرفم کار خلاصه انقد گم میشم گاهی که سر کارم بهم میخندن میگن چته تو؟ کجایی؟

همین چند دقیقه پیش که تو حموم بودم یهو به نظرم یه سری از اتفاقای امروزُ سالها پیش خواب دیده بودم. بعد داشتم به این فک می کردم که نکنه بی خود تو روزای بدم قصه می خورم نکنه همش یه داستان که باید بخندیُ رد شیُ سوت بزنی؟ نمی دونم اگه  داستان هم هست لابد شخصیت منو توش اینجوری نوشتن. پس غصه اینم نباید بخورم.

 

اسم پست از یکی از ترانه های اندیشه فولادوند

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized