طبل بزرگ زیر پای چپ

حوصله گوش دادن به حرفای فرمانده رو نداشتم. سرم انداختم پایین و لبه کلاهم رو پایین تر آوردم تا خورشید کورم نکنه. به مورچه های شاسی بلندی نگاه می کردم که از زیر زمین بیرون میان. یه تیکه چوب گرفتم و شروع کردم به بازی باهاشون. مورچه های کویرخیلی زرنگتر از مورچه های شمالن، وقتی راهشون رو می بندی دور می زنن از یه طرف دیگه می رن. به پوتینم نگاه می کنم که انقدر روش خاک نشسته که رنگش سفید شده با چوب خشک روی پوتینم نقاشی می کشم به خودم که میام می بینم دارم درخت می کشم با یه رودخونه که داره از زیرش می گذره خودمم می رم زیر سایه درخت می شینم و پاهام توی آب فرو می کنم.

حرفای مربی توی سرم می پیچه «جلوی جایگاه که رسیدین سراتون باید به صورت رادیکالی به سمت کسی که داره ازتون رژه می بینه بچرخه و سعی کنین تو چشماش خیره شین» ژ3 رو توی سینم گرفتم و سعی می کنم حواسم جمع کنم و پاهام رو اشتباه نذارم که یه وقت صف خراب نشه. نزدیک جایگاه می شیم انقدر محکم تفنگ رو با انگشتام فشار می دم که حس می کنم  شعله پوش داره توی دستام آب می شه. سرم به سمت جایگاه می چرخونم توی چشمای امیر خیره می شم و با تمام وجود و مقطع داد می زنیم «الله اکبر» و تعجب می کنم چرا منو از صف بیرون نمی کشه؟ چرا از چشمام نمی خونه با تمام وجود از همشون متنفرم؟ امیر از پشت تریبون با صدای بلندی گفت «گروهان خیلی خوب» همه با صدای بلند داد زدن » سپاس امیر»

خواب آلود توی صف صبحگاه ایستادم. حوصله ندارم دهنمو باز کنم و تکبیر بگم. در واقع حوصله هیچ چیزی رو ندارم. به پشت نفر جلوییم خیره می شم و به نقشای لباسش نگاه می کنم و سعی می کنم هر نقشی رو شبیه یه چیز دیگه ببینم. یکی مثل کسی که داره شیرجه میزنه تو آب یکی شبیه کسی که لم داده داره فیلم  تماشا می کنه… بین آدمای خیالی یه مگس می بینم که آروم داره رو پشت نفر جلوییم چرت می زنه. بهش حسودیم می شه. از جاش هم تکون نمی خوره. بعد از چند دقیقه از جاش بلند می شه و به سمت من میاد. جلو دماغم ویز ویز می کنه. نمی تونم دستم بلند کنم و کنار بزنمش. باید بذارم هر کاری دلش می خواد بکنه و بی خیال شه بره. با صدای مارش پرچم از میله بالا میره. یکی ازچند ردیف عقب تر آروغ  می زنه وهمه می خندن. یهو صدای یه درجه دار از پشت میگه زهر مار و خنده ها بلندتر می شه.

کف آسفالت نشستم، زیلو جلوم پهن و ژ3 مثل یه دختر خوشگل که داره حموم آفتاب می گیره وسطش دراز کشیده. نگاهش می کنم و فکر می کنم از کجاش شروع کنم. دستم می برم رو قوس قنداقش و آروم بلندش می کنم. خوب می دونم اینکارو دوست داره. صورتش رو میارم جلو صورتم و به نرمی گوشش خیره می شم. لبمُ آروم می برم نزدیک گردنش. دستم رو تو کیلومترها فرو می کنم تا به نزدیکی پاهاش می رسم… «اون تفنگه پسر جون». دستمو می برم توی جان تفنگ، باید آلات متحرکه رو بیرون بکشم، انگشتم گم میشه، گرمی داخلش رو حس می کنم… «اول باید خشاب رو جدا کنی» نوک انگشت روغنیمو میکشم رو دماغش و صدای خنده تو گوشم می پیچه.

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s