ماییم و صراحت کهنه‌ی تازه شدن

درست یادم نیست از کی همه چی هی بد و بدتر شد. شایدم دلم نمی خواد برم تاریخ دقیق بد شدن حالم رو پیدا کنم. ولی دیگه با این سن و سال خوب فهمیدم وقتی نشه یا نتونی از یه حال بد بیرون بیای دیگه بعدش هی بدترم میشه، ینی یه جوری میری گوشه رینگ و می خوری که اصلا یادت میره یه روزایی هم بود که اینجوری نبود. و این گوشه موندن انقدر طول می کشه تا از خودت بدت بیاد، حداقل برای من که اینجوری بوده. انقدر ادامه پیدا کرد که دیگه از خودمم بدم اومد. تازه بعدش می شینی فکر می کنی خب حالا چیکار کنم که این نباشم؟ بعد از جات پا میشی می بینی چقدر همه چیز تغییر کرده همه منظره‌ها همه‌ی آدما… حالا خدا نکنه یکی هم یه آینه بگیره جلوت خودتو ببینی، می بینی خب طبیعیه با این چشمای کبود و ورم کرده حتی اگه بخوای هم نمی تونی و نمیشه اطراف رو درست ببینی. ولی همین که پا میشی و نگاه می کنی از اون نشستن دست بر می داری خودش خوبه. فقط کافیه یه سری برگردونی و یه تف هم رو رینگ بندازی و از گود خارج شی. فکر می کنم الان دارم پام از استادیوم می ذارم بیرون، یه نمه بادی به صورتم می خوره. حالا شاید خیلی ها از درب داغونی صورتم بترسن و فرار کنن اما میشه بین جمعیتی که میگذرن چند نفری هم مثل خودم ببینم و خوشحال بشم.

فکر می کنم تو قسمت جالب و مهمی از زندگیم هستم البته یه جورایی هم خسته شدم هی رو همه موقعیت های زندگیم این اسم رو گذاشتم ولی چه کنم دیگه تا حالا هیچکدوم خیلی جذاب نبودن یا خیلی خوشایند، اما خب همین که گاهی یه همچین موقعیت هایی هم هست خوبه. دارم میرم خدمت سربازی و فکر میکنم این جدا یه شروع جدیده به چند دلیل، که حوصله ندارم بگم همشو. اما خب لااقل می دونم خیلی چیزا بعدش باید تغییر کنه یعنی می خوام و تلاش می کنم تغییر کنه. همین که دوماه اولش تو یه شهر دور بین کلی آدم غریبه که نمی شناسنت بمونی واسه خودت باشی خیلی بهم کمک می کنه که خیلی رفتارها و عادت های گذشته رو کنار بذارم. دیگه کسی اون من قدیم رو نمیشناسه که بگن عه این چرا اینجوریه؟ میشه هرجوری بود و کسی تعجب نکنه از بودنت. میشه زیر سنگینی توقعات دیگران له نشی، میشه یه گوشه برا خودت تو سکوت فکر کنی و وقتی یکی یهو کلشُ آورد وسط فکرات همچین بزنی تو سرش که دیگه نه خودش نه دیگران بی اجازه سر نکشن تو.

می دونم شاید دارم خیلی حال میدم به مفهوم سربازی اما خوب بازم بهتر از اینکه بشینم غرغر کنم که چرا فولان جا افتادم وای حالا چیکار کنم؟ به قول داداشم دیگه سنت انقدری هست که مثلا برا بیدار شدن اول صبح دیووونه نشی یا بشینی دلتنگ خونه و دوستات بشی و گریه کنی. حالا باز خوشحالم یه تجربه کوچیکی تو یه محیط بدتر از این داشتم که گاهی یکی از خدمتش تعریف می کنه نترسم. خلاصه و مهم اینکه دیگه می خوام برم از این شهر برا همیشه. نمی خوام دوران خدمت تو شمال باشم. بسِ برام دیگه، اینجا اکسیژنش رو برا من از دست داده. میخوام یه جای بزرگتر و پر موقعیت تر برا زندگی پیدا کنم. حالا شما فرض کن تهران.

 

اسم این پست از بین ترانه های احسان حائری انتخاب شده*

Advertisements

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

1 پاسخ به “ماییم و صراحت کهنه‌ی تازه شدن

  1. مهدیس

    ممدجان از نوشته ات خوشم اومد خوبه که از گوشه رینگ بیرون اومدی همه چیز درست میشه ……

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s