شمال به شمال غربی

تازگیا که با ماشین میرم جایی به سرم می زنه مسافر کشی کنم. هر مسافری هم که سوار می کنم اولش می گم آقا من نمی دونم کرایه چقدره، پول خورد هم ندارم. اما اگه شب باشه، چون می ترسم کسی خفتم کنه اول سریع یه نگاه به قیافش می کنم و با توجه به شم کارآگاهیم بررسیش می کنم. اگه یارو قیافش غلط باشه گازشو می گیرم میرم، حالا یارو هرچیم تو شرایط بدی باشه برام مهم نیست. واقعیتش اینه بیشتر از اینکه از ترس جونم باشه می ترسم سر ماشین بلایی بیاد یا بدزدنش… در واقع حوصله بدبختی بعدش و یک عمر غر‌‌غرای بابا مامان که میگن «اگه پول می خواستی میومدی از ما می گرفتی آخه مسافر زدنت چی بود» ندارم.

 خلاصه اینسری دیدم یه بنده خدایی گوشه خیابون وایستاده. صورت تکیده ای داشت یه پیراهن ساده تنش بود و یه بقچه ای هم زده بود زیربغلش. لاغر بود و ریش سبیل پری هم داشت که کم کم رو به سفیدی می رفت. نمی دونم چرا دلم خواست سوارش کنم، به احتمال زیاد بر می گرده به تربیت بچگی که تو کتابای مدرسه و تیوی هرکی ریش دار بود آدم خوبی بود. معلوم بود خسته‌ست و داره برمی گرده خونش. منم زیر پاش ترمز زدم. نگام کرد و ساکت بود. گفتم کجا میری؟ گفت محمود آباد. گفتم سوار شو

 سیگاری روی لبم بود و حواسم به جاده بود، که دیدم جلو یکی از این فروشگاه‌های کنار جاده که جدیدا مثل قارچ در حال بیشتر شدن و بزرگ تر شدنن شلوغه. الکی برا اینکه سر حرف باز کنم گفتم اینجا چه خبره؟ گفت ایران کتانه. گفتم خب خوبه تصادف نیست، لااقل اینجور جاها شلوغ باشه خوبه. یه خنده ریزی کرد و چیزی نگفت. دیدم سوالم برا باز کردن حرف موثر نیوفتاده، گفتم به نظرتون بده که بیان اینجا خرید کنن؟ گفت نه باباجان اینا همشون تهرانین. گفتم خب چه بدی داره بیان خرید کنن پولشون بیاد تو سفره من و شما. گفت ای آقاجان میان اینجا یه ویلا اجاره می کنن شبی یه میلیون، ده شب میمونن میشه ده میلیون، بعد ما شمالیا ذوق می کنیم مالیدیم درشون ولی بعد همون آدم میره تو کار خودش همون پول از جیب من و شما درمی‌اره. گفتم اره از این جیب به اون جیبه. گفت نه آخه قضیه اینه که چار روز دیگه تو این شمال جایی برا زندگی ما شمالیا نمی مونه. با تعجب گفتم چطوری یهو به این نتیجه رسیدی؟ گفت خودت نگاه کن به این جاده کناره، ویلاها مال کیه؟ جنگلُ دارن خراب می کنن ویلا می سازن مال کیه؟ آقا شما هرجای مازندران و گیلان بری از جاهای دیگه دارن میان توش می سازن. دیدم دوستمون با اینکه قیافه مظلومی داشت اما دل پری هم داشت. منم سعی کردم یه جور بله بگم تو جوابش که حال کنه و ادامه بده. بله. گفت همین پدر زن من چند سال پیش یه زمین کشاورزی رو فروخت به یه تهرانی بیست پنج میلیون، الان همون آقا اونجا رو تغییر کاربری داده توش شهرک ساخته قیمتش شده دویست و پنجاه میلیارد. یه لبخندی زیر لب زدم گفتم بله واقعا اوضاع بدی شده. اونم ادامه داد الان پدر زن بدبخت من تو همون شهرک شده سرایدار. صاحاب اونجا هر ماه می زنه تو سرش صد تومن بهش حقوق میده. البته اینجا با اینکه احساس می کردم پر بیراه نمی گه اما شم فولانم بهم می گفت این دوستمون بیشتر از اینکه ارثیه زنش از کفش رفته داره حرص می خوره. ایشان در ادامه بیاناتشون فرمودن «آقا این تهرانیا شدن عین اسرائیلیا ما شمالیام تا چند سال دیگه میشیم فلسطینیایی که باید به ارباباشون خدمت کنن». بعد این جمله یه لحظه احساس کردم دارم با سرکرده پرولتاریا حرف می زنم.

گفتم حالا دیگه اینجوریم نیست. گفت پسرجان من از آینده حرف می زنم شما الانُ می بینی. بعد این جمله آخرش چند لحظه تو سکوت گذشت که یهو گفت همینجا پیاده می شم. گفتم اقا من نمی دونم کرایش چقدره. یه دوتومنی بهم داد. گفتم زیاد نیست؟ گفت نه پسرجان همین که لطف کردی رسوندی دستت درد نکنه. بقچش رو زد زیر بغلشُ پیاده شد. پیش خودم گفتم کاش این آخرکاری دست دلبازی نمی کرد تا می تونستم راحت تر آنالیزش کنم. بعد اینکه پیاده شد حرفاش از سرم رد می شد. مخصوصا اونجایی که گفت من از آینده حرف می زنم. چشمام گوشه های تاریک خیابونایی که به دریا منهتی می شد دنبال مسافر می گشت و سعی می کردم نتونم آینده رو تصور کنم.

Advertisements

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

1 پاسخ به “شمال به شمال غربی

  1. یکی از هم‌کارایِ ما که شمالی ئه(گیلان طرفایِ لاهیجان و اینا) می‌گه بعد از این که یارانه دادن مردم دیدن زندگی‌شون بدونِ کشاوری هم می‌چرخه. زمین و کشاورزی رو رها کردن و فروختن و با پولش یه وانتی ماشینی چیزی خریدن.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s