بایگانی ماهانه: ژوئن 2013

Dead Ringers

از مدرسه برمی‌گشتم. بی حوصله به اطراف زل می زدم تا به خونه برسم. از دور پدرمُ روی بالکن خونه دیدم و براش دست تکون دادم. جلوتر رفتم، دیدم پدرم نگاهش به کوچه‌ی روبروییه. گفتم در رو باز کن. نگاهم نکرد. همچنان سرش به همون سمت بود. سرشُ پایین آورد و گفت برو ببین اونجا چی شده. دیدم انتهای کوچه، جلوی خونه ای که درش باز بود مغازه دارهای اطراف و چند نفر ایستادند. برا منم سوال شد که اونجا چه خبره. برگشتم و به سمت مردم رفتم.. در یه خونه‌ باز بود و آدمها بهت زده به اون خیره بودن. من هم نزدیک تر شدم. ایستادم و به در باز خیره شدم. سکوت و بهت اطرافیان منُ هم وادار به سکوت می‌کرد.

شبح مردی از انتهای راهروی خانه جلو می‌آمد و دستانش به شکل دعا رو به آسمان بود. هر چه نزدیک تر می شد می توانستم صدای زمزمه اش را بهتر بشنوم. جلوی در رسید، لباس و دستانش خیس بود. خیره نگاهم کرد من هم نگاهش کردم. زیر لب می گفت شاشیده بودند، شاشیده بودند. می گفت لباس نوهایشان را پوشیده بودند. یکی توی اتاق خودش را حلق آویز کرده بود یکی هم روی پشت بام خودش را دار زده بود. نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم، زل زدم توی چشم های مرد. فقط تونستم به این فکر کنم چرا بین این همه آدم به من خیره شده؟

دیگه نمی تونستم اونجا بمونم. فرار کردم. بابا روی بالکن منتظرم بود… چرا به من خیره شده بود. چرا به من خیره شده بود… فقط زیر لب اینُ می گفتم. رفتم توی اتاق. بابا پشت سرم گفت چی شده؟ در رو بستم و دراز کشیدم. پدرم در رو باز کرد گفت چی شده؟ گفتم دو نفر خودشون رو توی اون خونه دار زدند. پدرم برگشت و نگاهم نکرد. حس کردم اون خونه و آدم هاش رو می شناخت. دنبالش راه افتادم. گفتم اونجا خونه کیه؟ جوابم رو نداد. در حال لباس پوشیدن بود. هی پرسیدم و جواب نداد. در حال رفتن بود که جلوی در دوباره پرسیدم. گفت خونه میلاد و امین. گفتم نمی شناسم. گفت همان دوقلوهای مدرسه‌ی شما دیگه.

 نزدیک های غروب بود که هیاهوی توی کوچه مجبورم کرد از پنجره با ترس سرک بکشم. دیدم اونطرف کوچه حجله گذاشتن. به خواهرم گفتم میای باهم بریم عکسشون رو ببینیم. اون هم مثل من از وقتی شنیده بود گیج بود، چون اونها را زیاد دیده بود و می شناخت. گفت نه، من هم می ترسم. چند دقیقه ای با خواهرم حرف زدم و تصمیم گرفتم برم. به سمت کمد لباسهام رفتم. چشمم به لباس های نوی خودم افتاد. ترسیدم و در رو بستم. به سمت جا لباسی پشت در رفتم. لباسامُ پوشیدم و سعی می کردم آروم باشم. توی راه با خودم می گفتم اگه اونا باشن چه عکس العملی نشون می دم. هر چیزی به ذهنم می رسید. حتا کمی امیدواری به اینکه شاید اشتباهی شده باشه. رسیدم نزدیک حجله. دیگه نمی خواستم از این نزدیک تر بشم. خودشون بودن. یک صورت توی دو قاب عکس چسبیده بهم. سرمُ برگردوندم. یک لحظه صورت یکیشون که فک کنم میلاد بود وقتی که توی گیم نت سر خیابان به من گل زد جلوی چشمم اومد. پاهام شل شده بود. سعی می کردم بی تفاوت برگردم به سمت خونه. اشکام آروم از گوشه‌ی چشمم پایین می اومد.

حالا امروز نمی دانم دقیقا چند سال از این موضوع می گذرد. هنوز روزهایی می شود که ذهنم را مشغول می کنند. مثل یک معمای حل نشده مانده‌اند توی سرم. حوصله‌ی تحلیل های روانشناسی و پزشکی و… را ندارم. گوشم پر است از این حرفها. برای من فکر کردن به جنونِ آن لحظه است که لذت بخش است. حرف هاودلایل زیادی برای خودکشی این دو برادر شنیدم که فکر می کنم یکشان از همه معتبر تر است. دوستانشان می گفتند آنها اکثر اوقات پیش مادربزرگشان زندگی می کردند. بعد فوت مادربزرگشان یک روز توی کلاس از معلم خود می پرسند اگر یکی بمیرد چطور می شود او را دوباره دید و معلم در جواب گفته بود بعد از مرگ می شود آدم هایی را که مرده‌اند دید. دوتا پسر سیزده ساله با دوتا دیگر از دوستانشان تصمیم می گیرند که هر کدام جدا و در ساعتی مشخص از روز خودشان رو بکشند و این قرار را توی برگه ای می نویسند و هم قسم می شوند. اما آن دوتای دیگر که هر کدام جدا دست به این کار زده بودند از پسش بر نمی آیند و پدر مادرشان جلویشان را می گیرند و برگه را توی کیفشان پیدا می کنند و می فهمند جان دوقلوها در خطر است اما تا تماس بگیرند آنها به قول خودشان وفا کرده بودند.

 تمام ساعاتی که به این موضوع فکر می کردند چرا نترسیدند؟ چرا پدر و مادرشان برایشان مهم نبودند؟ هرکسی می تواند تا مدتها برای خودش از این ابهام سوالاتی مطرح کند و فکر کند که جواب همان است که خودش فکر می کند اما برای من بستن چشم هایم و تصور دو بچه که در چشمهای سیاه هم زل می زنند ، در سکوت لباس به تن می کنند و تدارک مرگشان را می بینند سیرابم می کند. لابد نشستند و با خود فکر کرده بودند وقتی چیزی مهمتر از مادر بزرگشان توی زندگیشان نیست پس چرا نمیرند؟ مگر زندگی چقدر می ارزد که دلتنگی بخواهد آدم را بکشد؟ همیشه با خودم می گویم کاش موقع مرگشان خودشان را خیس نمی کردند. شاید آن لحظه فقط سیاهی روی سرشان آوار شده. نکند مرده باشند و مادر بزرگشان را ندیده باشند. من هنوز نگرانم.

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized