بایگانی ماهانه: مارس 2013

نگرانی مسری

با پایه دوربینی که از نیوشا قرض گرفته بودم به خانه آمدم. دوربین را روی پایه تنظیم کردم و به هال رفتم. مادر پشت کانتر آشپرخانه ایستاده بود و به تلویزیون خیره بود. گفتم همینطور بمون چند تا عکس بگیرم. تازه از حمام آمده بود و موهای کم پشت و سشوار کشیده‌اش روی پیشانیش ریخته بود. سعی می کرد به دوربین خیره نشود و مثل همه‌ی خانم های میانسال ژست نگیرد، لبخند پهن نزند یا دوش هایش را جلوی دوربین صاف تر از چیزی که هست نکند. چند تا عکس گرفتم و بعد از اولین عکسی که به نظرم راضی کننده بود دوربین را چرخاندم به سمت خواهرم که روی مبل لم داده بود. منتظر بودم بگوید از من نگیر قیافه ام فولان است…که دیدم عکس العمل خاصی نشان نداد. البته به احتمال زیاد ته مانده آرایشش به نظر خودش راضی کننده بود. موقع گرفتن عکس سرش را به سمت دیگری برد که شاید عکسش طبیعی تر به نظر برسد. چند تا عکس گرفتم. از مدل هایم راضی بودم هیچکدام نه مخالفتی کرده بودند و نه دستور داده بودند که زیاد زوم نکنم.

چند ثانیه نشد که مادرم گفت بیار ببینم چیکار کردی. عکسها را از مانیتور دوربین نگاه کرد و از همان عکسی که به نظر من هم خوب بود، خوشش آمد. گفت این خوب شد. داشت عکس های خواهرم را نگاه می کرد که صورتش درهم رفت. آرام، طوری که خواهرم نشنود گفت صورتش را می بینی؟ سنش دارد زیاد می شود. گونه هایش را ببین… من که هرچقدر نگاه می کردم چیزی  نمی دیدم. با خنده گفتم به جوونیش حسودیت میشه؟ خندید و با دست هلم داد. خودش هم داشت می خندید اما معلوم بود توی فکر فرو رفته.

خواهرم داد زد چی می گین شما؟ بیار منم ببینم عکس هارو. کنارش نشستم و باهم عکس‌ها را نگاه کردیم. هیچکدام راضیش نکرده بود. البته چیزی نگفت اما از نگفتنش معلوم بود. نگاهم کرد و آرام در گوشم گفت به نظرت مامان پیر نشده ؟ با تعجب نگاهش کردم. اول فکر کردم حرف های مارا شنیده و دارد شوخی می کند. ادامه داد گردنش را ببین. پوستش دارد جمع می شود. تا همین چند سال پیش اینطوری نبود. دیگر نمی توانستم جلوی تعجبم را بگیرم. از جایم بلند شدم و می خندیدم. مادرم را صدا کردم گفتم بیا ببین دخترت هم عین خودته. با تعجب از خنده ام گفت چی شده؟ قضیه را تعریف کردم. حالا هر دو تا می توانستند به نگرانی‌ مسری‌شان بخندند.

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

دیلمان

پاهایم سنگین بود. حتا سنگین تر از سرم. روی سنگفرش خیس دانشگاه قدم می زدم. هوا ابری بود و انگار هر لحظه می خواست تمام عقده هایش را روی سرم خالی کند. به اطراف دانشگاه زل می زدم و بی صدا با خودم حرف می زدم. از آن دانشگاه قدیم چیزی باقی نمانده. همه چیز را خراب کرده و بدترش را ساختند. تنها منظره‌ی که هنوز تغییر نکرده بود کوه های هستند پر از ابر، و جنگلی که همیشه هست. همین جا قبل از اینکه این پارک را درست کنند اولین بار سحر جلوی هدی بهم گفت تو آدم با ثباتی نیستی… به هدی نگاه کردم و او هم با چشم هایش حرف های دوستش را تایید می کرد. راست می گفتند آن روزها هم آدم با ثباتی نبودم. اما خندیدم و گفتم نمی دانم. آنجا کنار سوله های تئاتر با غزاله می نشستیم و سیگار می کشیدیم و با هم به کوه ها خیره می شدیم. چه آدم های آمدند و رفتند و الان  حتی سایه‌ی توی ذهنم ازشان باقی نمانده. به سمت در خروجی می رفتم. خوابم می آمد و دیگر کاری داخل دانشگاه نداشتم باید می رفتم از محمد شارژر گوشیم را می گرفتم که هفته پیشش جا گذاشته بودم.

سوار اولین ماشینی که ایستاد شدم. راننده گفت دانشجویی؟ گفتم بله. می توانم سیگار بکشم؟ گفتم اگر یک نخ به من هم بدهی با هم می کشیم. فندکم را در آوردم و برایش روشن کردم. چند مسافر دیگر هم سوار شدند و چند دقیقه بعد در حالی که از سیگار کشیدن من و راننده شاکی بودند پیاده شدند. به راننده گفتم شنیدی چی گفتند؟ گفت نه من مال این دوروبرها نیستم زبانشان را نمی فهمم. کجایی هستی؟  تهران. اینجا چیکار می کنی؟ میانسال بود و صورت بی روحی داشت و چشمهایش را از جاده بر نمی داشت. گفت برای کار آمدم. چند وقتی همین اطراف خانه ای اجاره کردم با پسرم زندگی می کنم. خندیدیم گفتم برای کار از تهران به اینجا آمدی؟ گفت نه فقط کار، دیگر نمی توانستم تهران زندگی کنم. نگاه تیزی به من کرد، از آن نگاه ها که می خواهد تا ته آدم برود و بفهمد دلیل سوال هایم چیست. گفتم ببخشید سوال می کنم. گفت نه اشکالی ندارد. می توانم بهت اعتماد کنم؟ گفتم فکر نمی کنم احتیاجی به اعتماد باشد من تا چند دقیقه دیگر پیاده می شوم. خوشحال می شوم حرف بزنیم .نگفتم به نظرم آدم جالبی است چون نمی دانستم چرا به نظرم جالب است و اگر می پرسید چرا؟ من جوابی برایش نداشتم. شاید تاثیر فکرهای غمگین خودم و اهنگ داریوشی بود که از ضبط ماشینش پخش می شد یا صدتا دلیل دیگر که خودم هم ازشان بی اطلاع بودم.

بدون مقدمه گفت من زندانی سیاسی بودم. دوماه است آزاد شدم . دیگر نمی خواستم تهران زندگی کنم. با تعجب نگاهش کردم و گفتم کجا بودی؟ گفت اوین. دوسال زندانی بودم. چرا گرفتند؟ تعریف کرد که توی ستاد انتخاباتی مهندس موسوی کار می کرد و خودش کارمند بوده… گفتم دوسال خیلی زیاد است. گفت بله زیاد است. می گفت مدتها توی انفرادی بوده، و انقدر بی حس تعریف می کرد که بیشتر به حرف هایش اعتماد می کردم. انگشتهایش را نشانم داد و گفت می بینی همش کج ومعوج شده. سری تکان دادم و گفتم حداقل آزاد شدی. خیلی ها هستند که معلوم نیست کی آزاد می شوند. همان طور که  به جاده نگاه می کرد گفت کاش آزاد نمی شدم. گفتم چرا؟ گفت خانواده و زنم شش ماه اول از من بی خبر بودند و هر روز بهشان اخبار ضد ونقیض می دادند. گفتم بله این هم جزو شکنجه هاست البته برای خانواده‌ی یک زندانی. گفت همسرم هر روز یک پایش توی بیمارستان بود و یک پایش بهشت زهرا تا بالاخره سکته قلبی می کند و چند روز بعدش فوت می کند….

به مقصد رسیده بودم. از ماشین پیاده شدم در حالی که نمی دانستم چه جمله ای برای خداحافظی کردن با راننده مناسب است. خداحافظی ساده ای کردیم و لحظه‌ی آخر که توی چشم هایم خیره شد اشکهایم را دید و سرش را برگرداند و رفت. آشفته بودم. رفتم توی ماشین محمد نشستم. روبوسی کردیم و محمد با تعجب گفت چی شده؟ چرا اینجوری؟ گفتم برویم دور بزنیم و سیگار بکشیم. نمی دانم فقط برویم، برایت تعریف می کنم. چند دقیقه ای از تعریف داستان آقای راننده برای محمد نگذشته بود که مبهوت نگاهم کرد و گفت چرا این آدم ها به پست تو می خورند؟ گفتم واقعا نمی دانم. یادم نیست کداممان پیشنهاد داد به سمت کوه برویم. توی کوچه های باریک وخاکی که همه شان یا به جنگل ختم می شوند یا به کوه، توی سکوتمان خودمان غرق بودیم و خیره به کوه هایی که انگار هیچ وقت بهشان نمی رسیم. همایون توی ضبط ماشین می خواند. ما ز اصل و اسب افتاده ایم ، مـا پـیـــاده‌ایـــم ای ســواره‌ها…. خندیدم گفتم این شعر هم که دیگر نو الا نور است. محمد با همان لحن خندان همیشگیش گفت ایندفعه از مادر یک چیزی شنیدم که با پدرم خیلی حال کردم. گفتم چی؟ گفت مادرش تعریف می کرد روزی با پدرش داشت جایی می رفتِ که این آهنگ توی ماشین پلی شد و پدرش یکهو ماشین را گوشه خیابان پارک می کند، می نشیند گوشه خیابان و دست هایش را روی صورتش می گذارد و زاز زار گریه می کند. از آن گریه های مردانه.

2 دیدگاه

دسته Uncategorized

همین

در را که باز کردم هنوز سرم پایین بود و داشتم بند کفشم را باز می کردم. سلامی گفتم و داخل خانه شدم. مادر روی مبل نشسته بود مثل همه مادران خوب در حال سریال دیدن بود و خواهرم سرش توی لب تاپش بود. کوله را هنوز از روی دوشم پایین نگذاشته بودم که به سمت یخچال رفتم البته دلیلش فقط گرسنگی نبود. ترجیح می دادم قبل اینکه مجبور باشم به چشم های کسی خیره شوم حالت عادی تری داشته باشم. چیز باب میلی در یخچال پیدا نکردم و غرغر کنان به سمت اتاق رفتم. لباسم را عوض کردم و از داخل اتاق در حال لباس عوض کردن داد زدم از شام چه خبر؟ جوابی نشنیدم و دوباره ادامه دادم «صد بار گفتم من دارم از جایی میام اگه شام یا نهار نداریم قبلش یه اس‌ام‌اسی چیزی بزنید من بیرون یه غذایی کوفت کنم». بابا از اتاقش بیرون آمد و به سمت آشپزخانه رفت. اساسا آخرین سنگر برای غذا خوردن در خانه‌ی ما پدرم است. خدا رو شکر همه مدل غذایی بلد است درست کند. همین کارهایش باعث شده مادرم بد عادت شود. البته او هیچ وقت زیر بار نمی رود و می گوید پدرتان شما را بدعادت کرده مگر بقیه زن ها هر شب غذا درست می کنند؟

 سیستم را روشن کردم و سعی کردم  وقتی از اتاق بیرون بروم که بوی غذا به دماغم بخورد و با این صحنه‌ی دردناک که پدرم دارد با باقی مانده‌ی غذای ظهر خودش را سیر می کند مواجه نشوم. چند دقیقه ای نگذشت که بوی غذا بلند شد. سریع بیرون رفتم دیدم بابا در حال املت درست کردن است. پشتش ایستاده بودم و نگاهش می کردم  انگار متوجه ایستادن من پشت سرش نشد. غذا را با ماهی تابه  روی میز گذاشت. من هم سریع چند تا گوجه و خیار ریز کردم و نمک و آبلمیو زدم. نشستیم شروع کردیم به خوردن. پدر به غذا زل می زد و با بی میلی لقمه بر می داشت. البته اینکه پدرم خیلی حواسش به اطراف نباشد عجیب نیست اینکه هی خیره می شد و ساکت بود برایم عجیب بود. من لقمه بر می داشتم و در حال خوردن نگاهش می کردم. یک بار به گل مصنوعی های بالای کانتر خیره می شد یک بار شبیه  دیوانه ها به غذا خوردن من نگاه می کرد. پیش خودم گفتم نکند بابا هم چیزی زده من خبر ندارم. دست هایم را زیر چانه ام گذاشتم و شروع کردم به نگاه کردنش. نگاهم کرد و گفت منظورت چیه؟ گفتم چته کجایی؟ بدون نگاه کردن سرش را برگرداند جوری که بفهمم نباید زیاد دخالت کنم.

هر چه بیشتر نگاهش می کردم دورتر می شد. به چروک های کنار چشمش. کشیدگی دماغش. زبری ته ریش سفیدش روی صورتش و چشم هایش که همیشه یک تمسخر بی دلیل با خود دارد. انگار سالها بود ندیده بودمش. دیگر مثل بچگی هایم از نگاه کردن در چشمانش نمی ترسم. دیگر چند سالی هست که پیش آمده در دیالوگ های بینمان من موضع بالا داشته باشم و دست پدر را در تنبیه و مجازات خالی ببینم. یاد جمله معروف بین خودمان افتادم که همیشه به دوستان میگوییم «هر وقت فهمیدید پدر برای از دست دادن موقعیت خارج شدن از ایران درنوجوانی بیشتر حسرت می خورد یا نرفتن به حوزه علمیه در جوانی به معمای شخصیتش پی می برید». البته خودش همیشه تاکید می کند مادرم باعث شد  نروم و وقتی هم که گفت می خواهد به حوزه علمیه برود مادر بزرگم گفت شیرش را حلال نمی کند و ما همیشه به خاطر تهدیدش سپاس گذارش خواهیم ماند.

 از جابم بلند شدم. ظرفم را به ظرفشویی می بردم که دستم را روی پشتش زدم گفتم ولی یه خبرایی هست. سرم را برگرداندم دیدم مادرم  دارد با خواهرم پچ پچ می کند. من هم رفتم روی راحتی کنار مادر نشستم گفتم چه خبره؟ این چشه؟ لب پیچ داد که الان ساکت باشم. بابا هم بعد تمام کردن غذایش رفت توی اتاق در را بست. گفت مثل اینکه توی دفتر دعوایش شده با دوستش. تعجب کردم چون اصلا در زندگیم ندیده بودم بابا با کسی غیر بچه ها و زنش دعوا راه بی اندازد. گفتم چه شد که دعوا شد؟  گفت مثل اینکه یکی از شرکا پول را که می گیرد توی حساب خودش نگه می دارد و دیرتر تقسیم می کند. گفتم همین؟ در حالی که نگاهش را از صورتم به سمت خواهرم بر می گرداند گفت برای تو فقط همین است

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized