بایگانی ماهانه: فوریه 2013

وقتی بزرگ نبودیم

با سینا روی صندلی های وسط بلوار نشسته بودیم و حرف می زدیم. از گذشته ها توی دانشگاه. از آن روزهایی که حال هر روز نشان دهنده شب پیش و فعل و انفعالات روابط عشقی مان داشت. می گفتیم و می خندیدم. اما نه از آن خنده ها که کسی از کنار مان رد شود بگوید چه دوستهای خوبی و فکر کنند دارند چه خاطرات خوشی برای هم می گویند. نه از آن خنده ها نه. اما نمی دانم جایگزین همه این نه ها چه تعریف مناسبی بگذارم. به سینا نگاه کردم و گفتم هنوز فکر میکنم دلیل نارضایتیم از آن روزها می آید. نفهمیدیم چطور گذشت. گفتم یادت می آید فکر می کردیم چه روزهای بزرگی منتظر ماست؟ فکر می کردیم درسمان که تمام شد کار می کنیم زندگی خوب و هزار تا از این رویاهای دانشجویی، که خدارو شکردانشجوهای الان با این وضعیت دیگر رویا هم ندارند. اما تا همین چند سال پیش هنوز می شد رویا داشت.

وسط بلوار چند پسر بچه در حال بازی بودند. چوبِ توی دست شان را روی قالپاق می زدند تا بچرخد و آنها دنبالش می دویند. سر و وضعشان به فروشنده های دوره گرد می خورد و هر کدام بیشتر از 10 سال نداشتند. یکی کوله پشتش انداخته بود و دوتای دیگر وسایلشان را گوشه ای انداخته بودند و مشغول بودند. سینا خندید گفت بدبخت هارو نگاه کن بچه های امروز با آی‌پاد و فولان بازی می کنند این ها باید توی سر قالپاق بزنند… نگاهشان کردم و گفتم لااقل الان خوشند اگر می خواستند مثل تو نگاه کنند همین لحظه را هم نداشتند. دور وبرمان همه نگاهشان می کردند و کسانی که از کنارشان رد می شدند کمی فاصله می گرفتند تا مزاحم بازیشان نشوند. آنها هم به کسی نگاه نمی کردند سرشان توی بازیشان بود. من و سینا هم توی سکوت سیگار می کشیدیم و نگاهشان می کردیم. تا آن یکی که انگار از دوتای دیگر بزرگتر بود قالپاق را به سمت درخت خشک کنار جویی که وسط بلوار پرت کرد و قالپاق به شاخه ای گیر کرد

زمزمه کنان گفتم چرا حواسمان به این روزها نبود؟ سینا هم آرام بدون اینکه نگاهم کند گفت» بود» وبا دستش به سمت بچه ها اشاره کرد. خندیدم و سرم را به علامت تایید تکان دادم. حق با سینا بود ما هم می دانستیم انقدرها هم زندگی ساده ای  پیش رو یمان نیست. اما دوست نداشتیم فکر کنیم. نمی خواستیم عیش مان خراب شود. شاید پیش خودمان می گفتیم مگر چند سال زنده ایم که بخواهیم به آینده فکر کنیم. بالاخره یک چیزی میشود. حیف بود آن روزها را تلخ کنیم…..    روبه رویمان یک دختر و پسر دیگر هم مثل ما دست از حرف زدن کشیده بودند و به بازی بچه ها نگاه می کردند. یک دختر تنها روی صندلی کناری ما نشسته بود و بی قرار توی جایش تکان میخورد و با موبایلش کلنجار می رفت. یک پسر جوان هم با شاخه رزی که با نایلون پیچیده شده بود و با شال گردنی که شاخه گل را استتارکرده بود هر از گاهی از جلوی ما رد می شد و انگار منتظر بود. به سینا گفتم هنوز هم موقع قرار گل می برند؟ سینا گفت اگر دقت کنی خودش هم فهمیده و گل را بین شال گردنش پیچیده که کمتر جلب توجه کند. من و سینا هم ساکت نشسته بودیم و اطراف را نگاه می کردیم .

یک کلوخ با خوردن به کفشم حواسم را به سمت بازی بچه ها برد که در حال سنگ زدن به قالپاق روی درخت بودند تا بی افتد واصلا مهم نبود سنگ ها که به هدف برخورد نمی کنند و از بین شاخه های لخت درخت می گذرند به چه کسی اصابت می کنند. سه نفری ایستاده بودند کنار درخت و مانند ماشین به سمت قالپاق سنگ پرت می کردند. خواستم بلند شوم بروم قالپاق را در بی اورم تا بی خیال سنگ پرت کردن بشوند که دیدم خودش افتاد و خیالم راحت شد اما دیدم دوباره قالپاق را داخل درخت پرت کردند و شروع به سنگ انداختن کردند. سینا گفت بازی جدید کشف کردند. گفتم اما این یکی دیگر خطرناک است. کم کم دیگر کسی از ان طرف راه نمی رفت همه راهشان را کج می کردند. همینطور به مسیر عبور سنگ ها نگاه می کردیم و مواظب بودیم اگر سمتمان آمد فرار کنیم. خنده دار شده بود حالا ماهم برای خودمان بازی درست کرده بودیم. چون حوصله نداشتیم جایمان را عوض کنیم. که بالاخره شیوا رسید سلام و احوال پرسی کردیم و از اینکه معطلمان کرد عذر خواهی کرد. نگاهش به سمت بچه ها رفت و با تعجب گفت اینها دارند چیکار می کنند؟ گفتم در اعتراض به نداشتن ایکس‌باکس دارند به طرف مردم سنگ پرتاب میکنند.

Advertisements

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized