بایگانی ماهانه: دسامبر 2012

شب،صدا،حرکت

تازه سیگارم روشن کردم که مجید زد زیر ترمز و برگشت عذر خواهی کرد که نمیتونه من تا مقصدم برسونه چون باید دنبال دوست دخدرش بره… وگفت اینجا جای خوبی برای ماشین پیدا کردنه. البته  قبلش هم گفته بود تا جایی میرسونمت که بتونی ماشین پیدا کنی. من اصلا مجیدُ نمیشناختم وفقط درحد چندتا شوخی تو مهمونی شیوا باهم آشنا شده بودیم. شیوا هم که دید اون تا یک جایی میره بهش گفت منم برسونه. ازش تشکروخداحافظی کردم. پیاده شدم. به ساعتم نگاه کردم. یکِ شب بود و وقتی پاهام از ماشین رو زمین گذاشتم یادم اومد هنوز تاثیر کنیاک تو تنمه. کلاه کاپشنم رو انداختم روی سرم چون هوا سوز بدی داشت و منم مویی رو سرم نداشتم. به سیگارم پک می زدم و به سمت بالای خیابون میرفتم و فکر میکردم جدا اگه یکی به من گفته بود فلانی رو برسون من به این راحتی برخورد می کردم… البته بازم به همون نتیجه همیشگی رسیدم که زندگی تو شهر بزرگ باعث میشه آدم بیشتر به منافع خودش فکر کنه وکلی نتیجه گیری کلیشه ای و دم دستی دیگه چون واقعا حالش نبود تو اون وضعیت خیلی آنالیز کنم.

به اتفاق‌ها، آدم‌ها و برخوردهای توی مهمونی فکر میکردم…تا چشمم از دور به چندتا ماشین و چند نفر که کنارش ایستاده بودند افتاد. گفتم برم سمتشون شاید راننده باشن من رو دربستی ببرن. نزدیکتر شدم که دیدم یه پیرمرد با چند متر فاصله با اون جمع با موتورش ور میرفت. سرش بلند کرد نگاهم کرد، داشت سرش مینداخت پایین که پرسیدم آقا این ماشین ها آزادی میرن؟ بی توجه سرش انداخت پایین. دوباره گفتم آقا ببخشید این ماشین ها آزادی میرن؟ انقدر صدام بلند بود که یکی از راننده ها به سمت من چرخید اما این پیرمرد موتوری هیچ عکس العملی نشون نداد. کمی جا خوردم. همون مرد به سمتم اومد و با صدای نامفهومی کلماتی گفت که آهنگش به کجا میری؟ میخورد. فهمیدم کرولاله. بلند داد زدم آزادی و با دست  میدون آزادی رو تو هوا کشیدم. با سر اشاره زد بیا. گفتم چند میگیری؟ و انگشت اشاره و شستم رو بهم مالیدم. گفت ده. گفتم من ده بیشتر ندارم (البته داد میزدم). وتا اکباتان باید برم. گفت نه نمیشه. یک راننده دیگه جلو اومد با صدای آرومی گفتم آقا ده دارم میخوام تا اکباتان برم. بریم؟ بعد دیدم اینم مثل اون پیرمرد موتوری و راننده اولی کرولاله. یه لحظه فکر کردم یا کنیاکش خیلی قوی بوده یا اینها دارند مسخره بازی در میارند. ساعت یک شب آخه چرا باید این همه آدم کرولال یه جا جمع باشن؟(چند نفر دیگه هم بودن) همون راننده اولی به زور سوارم کرد ومن تا لحظه نشستن مثل این جنایتکارا که دارن به زور تو ماشین پلیس میشینن و داد میزنند که بی گناهن اصرار میکردم که آقا ده بیشتر ندارما. اون هم هی سرتکون میداد که حله.

سوار شدم و لبخندی زدم و دوباره گفتم ده تا اکباتان دیگه؟ لبخند زد و سرتکون داد. گفتم صدای بوق ماشین های اطراف میشنوی دیگه؟ گفت اره. گفتم کم شنوایی پس؟ حرفامو با لبخند تایید میکرد. دیپلم گرفته بود، مجرد و سی و پنج ساله بود و تاکید داشت تا یک سال دیگه زن میگیره. این ماحصل گفتگوی پر سر و صدامون بود. داشتیم حرف می زدیم که یادداشتی رو جای ضبط ماشینش که خالی بود نظرم جلب کرد رو یک کاغذ کوچک با خط بچه گونه ای نوشته بود «راننده ناشنوا است». گوشیم رو در آوردم و عکس انداختم. نگاهم کرد و خندید. انگار میخواست بهم بگه تو عجیب تر از منی با این کارها و فوضولی های احمقانت. اما خب به نظرم نگاهش منفی نبود صرفا میشد تو بهترین حالت، نگاهشُ از سن بالاش و تجربش تو دیدن آدمهای مختلف تو برخورد با آدمهای مثل خودش معنی کرد. یا شاید فقط یک لبخند ساده بود. سریع عکس رو ادیت کردم و گذاشتم تو اینستاگرامم. و یه لبخند (که الان هرچی میگردم یه تعریف خوب براش پیدا کنم نمی تونم ) بهش زدم و سریع اولین جمله مثبتی که به ذهنم رسید رو برای توجیه کارم بهش  گفتم: واقعا خیلی خوبه که کار میکنی.

Advertisements

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

we hope your rules and wisdom choke you

کلاه پلیورم را روی سرم میکشم. شال گردن را دور گردنم میپیچم جوری که تا دماغم را بپوشاند. عینک آفتابی را روی چشمم میگذارم. جلوی در پلاکارد را بر میدارم و بیرون میروم.

دوربین در نمایی ثابت مردی را نشان می دهد که پوشیده از در بیرون می آید با پلاکاردی که سرش به سمت پایین است. از مردی  که شما میبینید جز گوشه هایی از گونه ها و کمی از بینیش چیزی دیگر معلوم نیست. مصمم در خیابان راه میرود و دوربین روی دست، پشت سرش با فاصله ای متغیر در حرکت است. خیابان شلوغ و شلوغ تر میشود. سرعت مرد بیشتر میشود و لرزش های دوربین بیشتر. دوربن از پشت مرد نمای چند نفر دیگر را میگیرد که پوششان عین هم است و پلاکاردهایی را روی دست دارند. دوربین ملتهب به سمت مرد بر میگردد و او هم پلاکاردش را بالا میگیرد و به سمت جمعیت میدود. دوربین هم میرود اما مرد را گم میکند. صدای همهمه شعار دهندگان و آدمهای یک شکل که پلاکاردهایی با یک مضمون روی سرشان گرفته اند.

تصویر سیاه میشود روی صفحه نوشته میشود همان شب. در تصویر شما فردی را میبینید که زیر یه چراغ برق نشسته سرش بین پاهایش است و چوب پلاکاردش بین پاها واز کنار گردنش به سمت بالاست و هر از گاهی عابری از کنارش رد میشود.

تصویر سیاه میشود روی صفحه نوشته میشود یک هفته بعد و شما هیچ تغییری در نمای جدید نمی بینید جز رنگ پریدگی پلاکارد و کثیف تر شدن لباسهای مردی که پلاکاردش بالاست و صورتش بین پاها و دستانش.

تصویر سیاه میشود روی صفحه نوشته میشود دو هفته بعد. شما چند خبرنگار میبینید که در حال عکاسی از مرد پلاک به دست هستند و مرد فقط لباسهایش کثیف تر شده و هیچ تغییری در شکل نشستنش نمی بینید.

تصویر تاریک میشود و روشن میشود. در نمایی نردیک چند نفر که لباس پزشکان را به تن دارند به سمت مردی که نشسته میروند و دوربینهای تلویزیونی و خبرنگران  اطراف را پر کرده اند. دکترها به سمتش میروند. دو نفر پاهایش را باز میکنند دو نفر هم با گرفتن کتفش او را از حالت خشکیده اش در میاورند. دوربین روی صورت مرد کلوز آپ میشود یک عینک آفتابی، شال گردن و کلاه روی صورتی که دیگر جایش خالیست.

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized