بایگانی ماهانه: اکتبر 2012

طبق معمول

ساعت 2 بعد از ظهر طبق معمول روزایی که تا صبح بیدارم از خواب پا شدم. بوی برنج تو خونه پیچیده بود. مامان از خواب بیدارم کرد برم ناهار بخورم. اول گوشیم رو چک میکنم چون دیشب با یه دختر جدید آشنا شدم و شب جالبی رو داشتیم. اما اون وسط اس‌ام‌اس هام خوابش برده بود. نگاه میکنم ببینم چیزی داده بعد بلند شدن از خواب یا نه؟ اون شعری که براش فرستاده بودم رو با یه ویرایش جدید برگردونده بود. خندم گرفت. دوتا از تکست‌هام به دوست دختر قبلیم که شاکی شده بود چرا تولدش یادم نبود رو میبینم که پندینگ شده. لابد با تصور من هم قهر کرده و گوشیش رو خاموش کرده. دکمه پی‌سی رو میزنم که تا ناهار تموم شد اومدم تو اتاق سرحال باشه. همینجوری بدون شستن دست و صورتم لخت میرم رو میز یه چایی برای خودم میریزم و در حالی که بقیه خانواده در حال خوردن ناهارن من یه گلویی تر میکنم با چایی، و اصلا برام مهم نیست اونا هر روز با این سوال مواجه بشن که من قرار تا کی به این مدل زندگی ادامه بدم. موقع ناهارهم جزو معدود زمان‌هایی که کمی وارد بحث میشم و سعی میکنم به زور هم کلام بشم با بقیه.

ناهارم رو که خوردم یک راست میام تو اتاق یه آهنگ پلی میکنم و شروع میکنم به باز کردن صفحه های اینترنت، اول جی‌میل بعد فیسبوک بعد هم توییتر. آخرش یه سری هم به لست‌اف‌امم میزنم. از دیدن کاور آلبومهایی که گوش میکنم خوشم میاد. توی اتاق مشغولم واسه خودم که مامان میاد تو اتاق میگه نمیخوابی دوباره؟ میگم نه، میگه ساعت 3 منو برسون. با اینکه اصلا کار جالبی نیست، اینکه هفته ای 3 یا 4 بار مامان رو تو این ساعتها ببرم دوره ها و مهمونیایش اما خوب با خودم کنار اومدم. تبدیلش کردم به یک کار جالب. پا میشم لباس بیپوشم. شلوارکم رو در میارم میبینم شورت پام نیست. نمیدونم چرا با اینکه کلی لباس تمیز کف اتاق ریخته حوصله نمیکنم یک شورت از بینشون در بیارم بپوشم. همینجوری جینم رو میپوشم و از مالشش روی آلتم لذت میبرم. تو جیبهاش میگردم دنبال دو قرون پول خورد که پیدا نمیکنم. پول هم که ندارم.

یا باید طبق معمول از مامان موقع پیاده شدنش یه دویست تومانی بگیرم که پول یه نخ سیگارم بشه واسه برگشت تا خونه و مامان غرغر کنه که چرا باید پول سیگار تورو من بدم. منم بخندم و بگم مگه با پول ماهانه ای که بهم میدی سیگار نمیخرم. تازه اگر آژانسیش هم حساب کنی دارم خیلی کم میگیرم ازت. بخنده و یه پولی بزاره کف دستم. اما اینبار فکر بهتری دارم. میرم تو آشپزخونه روی کانتر همیشه یه صندوق هست که بقیه خانواده مهربونم پول خورداشون رو میریزن داخلش، درش هم تقریبا باز همیشه. یواشکی میرم انگشتم رو میکنم داخلش یک پونصد تومانی برمی دارم که یکهو برادرم از سر کار میرسه خونه و من رو در حال ناخونک زدن میبینه. چه گهی داری میخوری؟ نگاهش میکنم میگم معتاد شدم پول ندارم. میخنده میره تو اتاق.

مامان سوار ماشین میشه و راه میوفتیم. ضبط ماشین رو روشن میکنم هیچکس داره میخونه. مامان نگاهم میکنه میگه جدیده؟ میگم اره، میگه همون یارو رشتیست؟ میگم نه. میگه همون که نقی رو خونده بودا. بهش میگم خیلی تابلو داری اطلاعاتت رو به رخم میکشیا. میخنده. البته مامانم جدا خیلی خوب با موزیکای ما کنار میاد. یادمه اولین بار با  «خودش میدونه خوبه»  زدبازی کلی خندیده بود. یک بارهم سیگورراس رو از مدل خوندنش تشخیص داده بود. واقعا افتخار آمیزه واسه یک زن نزدیک 60 ساله. میرسیم و اینبار بهش نگفتم پول بده و جدا احساس خوبی داشتم از اینکه دستم رو جلوش دراز نکردم.

سیگار میخرم و تا تموم شدن سیگار واسه خودم دور میزنم و از موزیک لذت میبرم یه دید هم تو ماشین های اطراف میزنم. خدا رو چه دیدم شاید یه دختر خوبم پیدا بشه که بعد رسوندن مامانش داره سیگار کشان و موزیک گوش کنان به خونه برمیگرده و یه نیم نگاهی هم به اطراف داره. البته با این تی شرت تو خونه‌ی من و کله کچل و سیبیل نامرتب و بلندم باید خیلی کول باشه تا خوشش بیاد.سر چهار راه کنار ماشینم یه بچه از ماشین کناری نگاهم میکرد هاج وواج.شاید یه روز خودمم تو همین سن وسال به یکی اینجوری نگاه کردم و اون تو چشم هام زل زده.اما من نخواستم بهش زل بزنم.

Advertisements

2 دیدگاه

دسته Uncategorized