بایگانی ماهانه: سپتامبر 2012

لطفا سکوت را رعایت فرمایید

همه چیز از خواندن آن جمله‌ی عجیبی که زویی به فرانی گفت شروع شد: طبق منطق ساده، به هیچ وجه فرقی که من بتونم ببینم بین کسی که حرص گنجینه‌ی مادی-یا حتی گنجینه‌ی فکری- رو داره وکسی که حریص گنجینه‌ی معنوی‌یه نیست. گنجینه گنجینه است، به نظر من نود درصد قدیس‌های دنیا گریز تاریخ همون قدر زیاده‌طلب و نامقبول بوده اند که بقیه‌ی ما هستیم.

 خوشم آمده بود و باید به کسی می‌گفتم چقدر خوب است آدم اینجوری نگاه کند. بدون حرص. شاید چون خودم نمیتوانم اینجوری ببینم، شاید چون کسی را نمی‌شناسم که اینطور ببیند. به آدم‌های اطرافم فکر کردم. یکی خواب و یکی بیدار است. به کسی که خوابیده  تکست می‌زنم کاش بیدار بودی و می‌توانستیم حرف بزنیم، و به آن که بیدار است زنگ می‌زنم. بدون حرفی جمله را می‌خوانم، می‌خندد. من هم میخندم و گوشی را قطع میکنم. خودش می‌فهمد دیگر، چون می‌فهمد من با او تماس گرفتم.

نشستم به ادامه‌ی کتاب. نه راضی نبودم، باید بیشتر سرو صدا کنم روی این جمله. چرا؟ خودم هم نمی‌دانم. فیس‌بوک را باز می‌کنم. جمله را استتوس می‌کنم. اولین لایک را میبینم و صفحه را می‌بندم. دوباره شروع می‌کنم به خواندن کتاب. به خودم می‌گویم چرا این‌کار را کردی؟ نمی‌توانستم جوابی به خودم بدهم. دوباره صفحه را باز کردم و زیرش کامنت گذاشتم که نظر من بیشتر به نگاه کردن از این منظر به دنیاست و فولان. راضی‌تر شدم. صفحه را بستم. دراز کشیدم تا به خواندن ادامه دهم. دوباره گفتم خب که چی؟ چرا باید همه بدانند تواز این جمله خوشت آمده که مثلا دنیا را اینطور ببینند؟ که مثلا ببینند من چه آدم خاصی هستم؟ نه به نظرم حتا زویی هم خوشش نمی‌آید جمله هایش استتوس شوند. دوباره صفحه را باز کردم و گذاشتم لود صفحه تمام شود. با رضایت خاصی حذفش کردم. چرا؟ بازهم نمی‌دانم. تمام این پروسه در نمیدانم غرق شده بود.

همه‌چیز در یک لحظه برایم اتفاق می‌افتد. لحظه‌ی تصمیم، لحظه‌ی انصراف. به قول روانشناس‌ها، تکانشی برخورد میکنم. با اینکه همیشه منتقد این طرز برخورد در دیگران هستم. نمیدانم شاید اصلا نفس انتقاد به دیگران یک چیز خنده‌دار باشد. یا همان انتقاد به خود است که جرات نداری به خودت بگویی. حتا آن جمله زویی هم برایم همین شکلی بود. یعنی من خودم هرگز اینطوری که گفت نبودم وفکر نمیکنم بتوانم باشم. اما چرا خوشم آمد از آن جمله. اصلا به نظرم تیغ تیزش به سمت خودم است. چرا خوشم آمد؟ چون دوست داشتم زویی از من انتقاد کند؟ چون زویی را دوست دارم؟

Advertisements

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

عکس

بی دلیل سرم را میخاراندم. هنوز قیافش عادی نشده بود. الکی به اطراف زل میزدم. نمیدانم شاید اینجوری کمتر به چشمهام و استرسم پی میبرد یا من اینطور فکر میکردم…او ولی خیره نگاه میکرد و میخندید. شاید این هم راهکار او در مقابل این موقعیت بود. کیفش روی میز پر به نظر می آمد و یک مداد از لای جداره بافتنی کیف بیرون زده بود. دستش را داخل کیف برد و یک پاکت پر از عکس درآورد. نگاهم گیج تر شد. این چیه؟ عکس. خب میدونم اینهمه آخه؟ آره آوردم نگاه کنی یکی رو انتخاب کنی بهت یادگاری بدم. خندم میگیرد و شروع میکنم به نگاه کردن. تازه دلیلش را فهمیدم چرا اینهمه عکس آورده. نگاهش میکنم. میخندد و از نگاهم میخواند چرا خنده ام گرفته. شروع میکنم با دقت نگاه کردن به تک تک عکسها. همه مناظر برایم آشناست، و او خوب میدانست من چه خاطره هایی از این مناظر دارم. در حین دیدن به این فکر میکردم میشد که این عکسها را خودم گرفته باشم. با دقت نگاه میکردم و هرکدام که بیشتر خوشم می آمد را جدا میکردم…ببین اینها مال اون دوره ای که آنالوگ داشتم یه مقداری بی کیفیته… برای هر کدام یک توضیحی داشت. فهمیدم خسته شده انقدر سرم توی عکسهاست و توجهی به او ندارم. آخر کار دیگر صدایش در آمد که بسه دیگه یه کم هم به من نگاه کن. با خنده گفتم همین الان یکی از تئوریام غلط از آب در آمد. همیشه فکر میکردم برای کسی که خلق کرده توجه به اثرش بیشتر از توجه به خودش مهمه.

بالاخره از بین چند عکس که به مرحله پایانی رسیدند دوتا رو انتخاب کردم. یکی را خودش برداشت و گفت این رو بهت نمیدم. با تعجب گفتم خب چه کاری بود که آوردیش. بعد با خودم گفتم این هم تاثیر آن غرق شدن در عکسهاست لابد. البته میدانستم گفتن این دلیل هیچ دردی که دوا نمیکند هیچ طرف پیش خودش صدتا فکر راجع به من میکند و نمیداند این فرضیه سازی ها یکی از بازی های من است. برای علت برگزیده شدن عکس آخری از طرف خودم یک بیانیه به سبک هیئت داوران جشنواره صادر کردم و سعی کردم همه جوانب کار را رعایت کنم. عکس را گرفت خودنویس جوهری از کیفش در آورد و پشتش نوشت: برای همه خاطرات نداشته. با اسم خودش و تاریخ. نمیدانم چرا خطش توجهم را جلب کرد. آخر من هیچ وقت این آدمهایی که دست خط برایشان مهم بوده را درک نکرده ام. به نظرم خوش خط بود. دستی روی جوهرش کشیدم دیدم پخش شد روی کاغذ. تو هوا تکانش دادم تا خشک شود.

خداحافظی کردیم . هر کدام سمتی از جاده ایستادیم او به سمت بالا میرفت و من پایین خیابان. از دور همدیگر را نگاه میکردیم و لبخند میزدیم. سرم را برگرداندم دیدم صدایم میکند. با دست اشاره زد بیا اینور یهو یادم آمد عکس دست او مانده چون من جایی نداشتم نگهش دارم. رفتم گرفتمش و برگشتم. اول او سوار ماشین شد و رفت بعد هم من سوار تاکسی شدم. توی دستم یک پاکت سیگار و عینک بود چون هوا ابری شده بود وغروب هم تاریک ترش کرده بود و حالا یک عکس هم اضافه شده بود. بدون هیچ جایی که بتوانم سالم نگهش دارم تا از باد و باران گزندی نیابد. مانده بودم چطور نگهش دارم روی پایم میذاشتم سر میخورد و پایین میرفت رویش پاکت سیگار میذاشتم تا روی پایم بماند باز با یک تکان ماشین همه چیز خراب میشد. دوباره نوشته پشتش را نگاه کردم دیدم جوهرش پخش تر شده. فهمیدم هنوز هم دست کشیدن رویش باعث بدتر شدنش میشود حالا باید سعی میکردم به آن قسمت کمتر دست بزنم. باید هم جوری نگهش میداشتم که چروک نخورد چون واقعا یک عکسی که هم چروک شود هم نوشته پشتش محو شده باشد خیلی غمگین کننده است. بالاخره توانسم روی پایم ثابتش کنم البته علتش این بود که ماشین توی ترافیک گیر کرده بود و من هم کم کم بی حوصله تر میشدم و چرتم گرفته بود.

تا پلکهایم روی هم میرفت ماشین تکان میخورد و از استرس اینکه عکس زیر پایم نیوفتد از خواب میپریدم. حسابی عصبی شده بودم. هی تکرار میشد. چرت، حرکت ماشین، پریدن من از خواب. دوباره توی چرت رفتم که روی پایم خیسی احساس کردم، عکس را سریع برداشتم چون باران داشت از لای ینجره داخل می آمد. این دیگر خیلی مسخره بود. حالا باید فکری به حال خیس نشدن عکس میکردم چون دیگر نزدیک پیاده شدن بودم. پیاده شدم و عکس را به شکل مضحکی زیر تی شرتم قایم کردم. دنبال این پخش کننده های تراکت میگشتم، حالا که بهشان احتیاج داری معلوم نیست کجا هستند. دیدم چندتایی کنار خیابان ایستاده اند که خیس نشوند. رفتم جلوتر گفتم آقا چند تا از آن کاغذها به من میدهی. اوهم با بی اعتنایی منحصر به فردی چندتایی بهم داد. عکس را گذاشتم لایش و از بغل تایش کردم. حالا هی نگاه میکردم که این تای کاغذها روی عکس قرار نگرفته باشد. باران نرمتر میبارید و من تا خانه چند قدم فاصله داشتم. بالاخره رسیدم و نفس راحتی کشیدم، عکس را از لای کاغذها در آوردم و نگاهش کردم نوشته پشتش محوتر شد اما سالم مانده بود.

2 دیدگاه

دسته Uncategorized