بایگانی ماهانه: اوت 2012

مصطفی رو پاکش کن

دستم سرد بود وقتی کشیدمش به ریشم. می‌خارید. چشامو باز کردم. تو ماشین بودم به سمت شهسوار. دیگه این ماشین نشستن‌های مکرر بهم این توانایی رو داده بتونم بخوابم و حتی خواب ببینم. طوری که وقتی چشامو باز می‌کنم نمیدونم کجا هستم. باد کولر ماشین، هوا رو مطبوع کرده بود و پلیر که همیشه هست. باید تا قبل ساعت اداری به کارهام تو دانشگاه می‌رسیدم. چند کیلومتری مونده بود تا برسیم. تقریبا به موقع بیدار شده بودم لااقل اینجوری چشمهام  باز می‌موند تا خواب ازش بپره و تو دانشگاه فکر نکنن تازه از خواب پا شدم. محمد هم تو راه چند بار تماس گرفته بود. الان داشتم تماس های ناموفقشُ می‌دیدم. تو تکستش هم گفت: اگه کارت تموم نشد بیا پیش من. خندم گرفت، با خودم گفتم اگر تموم بشه هم میام، حتما. از ماشین پیاده شدم رفتم تو دانشگاه. همه چی از همین لحظه شروع شد تو زندگیم، از زمانی که پام به این شهر باز شد. گاهی با خودم می‌گم وصیت کنم اگه مردم منو اینجا دفن کنند. خنده داره اما درکش برای خودم راحته. اگه چشامو ببندن و دور دنیا  بچرخونن بعد یهو بندازنم اینجا میتونم بگم کجام. دانشگاه وکارهای احمقانه. جمله های مسخره. آدم‌های کج و کوله. همه تعریف من از زمانی که تو دانشگاه بودم می‌تونه باشه. یه تماس با محمد گرفتم. گفتم دارم میام، فکر کنم اونم خوشحال شد.

از ماشین پیاده شدم.جاده‌ی عجیبِ رسیدن به خونه. پیچ در پیچ با کلی درخت و سبزه که گوشه‌های خیابونه. شهرک‌های ویلایی و کوه و جنگل که هر لحظه سرتُ بلند کنی جلوت وایسادن تا نگاهشون کنی. گاهی یه کوچه تنگ که انقدر درخت اطرافش رشد کرده که دیده نمیشه و وقتی سرتو پایین میاری میبینی تازه یه رود کوچیک هم تو کوچه هست و چند تا خونه روستایی قدیمی با سایه های مجعدی که درختا ساختن. قدم زدن تو این خیابون حس های متفاوتی بهم میده مثل یه جور آزمون که ببینی هنوز زنده ای ؟ می‌ترسی از این‌که همه جا تاریک باشه و بین درختا راه بری یانه؟ می‌ترسی اگه به کوهی خیره باشی وحس کنی صدات می‌کنه یا نه؟ انقد متوهم هستی که با برگای درختا شکل‌های عجیب بسازی یانه؟ میتونی از ترس سر حال بیای؟ در خونشون مثل در اکثر خونه‌های اطراف بازه. محمد طبق معمول لخت به استقبالم میاد روبوسی می‌کنیم، و چند لحظه خیرگی من به اطراف. به تمشکهای گوشه‌ی خونه‌شون. به هندونه هایی که از زیر پا نگاهت می‌کنن. به درخت انجیر که پر انجیرهای پخته و تازه‌ست. به شوخی میگم بهشته خونه‌تون. می‌خنده می‌گه عادی شده. مثل یه آدم مسخ شده به سمت تمشک‌ها می‌رم، محمد نگاهم می‌کنه، شروع می‌کنم به گشتن دنبال تمشک‌های مشکی، چندتاشونُ می‌چینم می‌ریزم کف دستم می‌خورم.خیلی لذت‌بخشه وقتی دهنت پر از تیکه هاش می‌شه. آبش تو دهنت پخش میشه. نوک انگشتات قرمز میشن… دوباره و دوباره اینکارو تکرار می‌کنم، محمد دیگه حوصلش سر رفت اصلا انگار نه انگار این مدت اونجا بوده. میاد دستمُ می‌گیره می‌گه: گمشو دیگه عین خرس افتادی رو تمشک‌های خونه‌مون. با کلی خنده و شوخی می‌ریم بالا.

 لباسامو در میارم لخت می‌شینم رو راحتی یه کم عرقم خشک شه، یه سیگار روشن می‌کنم، محمدم روشن می‌کنه. تو چشماش یه چیزی دو دو می‌زنه. ازش می‌پرسم چه خبر؟ خوبی؟ گفت آره بد نیستم…چند لحظه تو سکوت هر دوسیگار کشیدیم. یهو نگاهم کرد گفت ممد تو هلال احمر اونجا آشنا نداری؟خندیدم گفتم نه برای چی می‌خوای؟ گفت سگ ردیاب می‌خام. برگشتم با تعجب نگاهش کردم. تو صورتش استرس و غم عجیبی سرازیر شد. سیگار بعدی…مصطفی رو یادته؟ گفتم آره دوستت دیگه. گفت آها، گفتم همون که برادرزاده سلمان هراتی بود؟ گفت آفرین. گفتم خب چی شده؟…چند وقت پیش  تنهایی رفته کوه و چند روزی مونده، مثل این‌که راه گم می‌کنه، بعد چند روز زخمی و داغون خودشو می‌رسونه به جاده. بعد این اتفاق شعرای عجیبی می‌گفت. از روزایی که تو جنگل گیر کرده بود تعاریف فلسفی ارائه می‌داد. ماهم همش باهاش حرف می‌زدیم که اینجوری هم نیست، داری خیلی مساله رو بزرگ می‌کنی و ابعادی بهش میدی که درحالت واقعی نداره. من با تعجب به محمد نگاه می‌کردم. گفت می‌دونی واقعا روحیه‌ خاصی داشت، یه سال رفت کلاس سنتور یه قطعه نوشت استادش گفت تواین مدت حتا نمی‌تونی اینو بزنی چه برسه نوشته باشیش. اونم اجراش کرد، میخای برات بذارمش. گفتم آره. آهنگ رو با لپ‌تاپش پلی کرد. با تعجب همدیگه‌ رو نگاه کردیم. گفتم این چی میگه؟ گفت می‌بینی چقدر خوبه؟ حرفی نداشتم واقعا خوب بود. گفت چند وقت پیش زد سنتورشو شکست… یه روز اومد پیش من کلی حرف زدیم، من خیلی منطقی بهش گفتم ببین مصطفی اگه بازم می‌خای از این کارها بکنی در نظر داشته باش تو توی اجتماع زندگی می‌کنی. ما و خانوادت نگرانت می‌شیم. بعد مصطفی بغض کرد و گفت منو ببخش فک نمی‌کردم انقد نگرانتون کنم. چند ساعتی باهم بودیم حالش خیلی خوب بود، داشت از برنامه هاش می‌گفت که می‌خواد درسو ادامه بده… وقت رفتن گفت محمد می‌تونی کوله کوهت رو بدی؟ منم گفتم آره بردار. خدافظی کردیم. فرداش دیدیم تو فیسبوکش با همه خدافظی کرده و نوشته چند روز می‌خام برم کوه. محمد نگاهش یهو عجیب شد. سکوت کردم. گفت الان بیست روزه رفته و هیچ خبری ازش نیست. فضا یهو برام خالی شد، سیگار بعدی روشن شد تو سکوت بین من ومحمد و مصطفی .چند بار پشت هم گفتم ینی چی؟ دراز کشیدم سرمو برگردوندم وبه کوههایی که از پنجره دیده می‌شدن نگاه کردم، با ابرهایی که فضای مه آلود و ترسناکی بهشون می‌داد. تو فضا غرق شدم. برگشتم گفتم تا الان هیچ خبری نشده گفت نه. چندتا گالش دیدنش که داره میره بالا. با پی‌گیری و التماس خوانوادش یه گروه نجات رفتن اما هیچی. ینی چی؟ ینی تمام. گفت نمیتونم باور کنم اما منطقم میگه تموم شده.

 گفتم چه راحت به همه چی پشت پا زد. گفت این نگاه توئه که داری از بیرون مساله رو می‌بینی، واسه من فقط عذاب وجدان و ناراحتی خوانوادشه که به نظر میاد..نمیدونستم چی بگم. ذهنم پر بود از آدمهایی که تو زندگیشون همین راه رو رفتن.اسمها و قیافه هاشون تو نظرم میومد. نمیدونم چرا اما همیشه این جنون به من حال عجیبی میده…..بلند شدم، تکیه دادم به میز که چشمم به چند تا کتاب که روش بود افتاد. دیدم کتاب شعر حسین پناهی هم هست. واسه عوض کردن فضا با شوخی به محمد گفتم تو هم حسین پناهی می‌خونی؟ نگاهم کرد و خندید البته می‌دونستم دوست داره یه تیکه بندازه بهم .لای کتاب رو باز کردم:

 نیاز
شب های طولانی
کابوسهای روسی
و گریه های پیامبرانه
و این ساحلِ سرسبز ِ بی پایان
تا به عشقِ تمشک های حاشیه وُ پـرندگان راز
لاشه ی آخرین نفس را
به فریب ِ آخرین دانه ها
به دام ِ تقدیر بکشاند…

Advertisements

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized