بایگانی ماهانه: ژوئیه 2012

از اتوبوسی که ما رو از اهواز به تهران رسوند پیاده شدیم .با تاکسی رفتیم ترمینال غرب.اونجا هم طبق معمول شلوغ بود. خسته از این همه راه که تو اتوبوس نشسته بودیم خودمون و کیفامون روی آسفالت داغ ترمینال میکشوندیم. گاهی دود گرم و سربی از اگزوز یه اتوبوس میزد تو صورتمون. بی حوصله بودیم از این که به خاطر ضرب العجل مامانش نتونستیم با قطار بیاییم وهم اینکه تقریبا کل شب تو اتوبوس انقدر تو هم لولیده بودیم و به جایی ختم نشده بود که بدنمون حالت کوفتگی داشت.رفتیم باجه و دوتا بلیط گرفتیم. اتوبوس تقریبا در حال حرکت بود. رفتیم نشستیم و جابه جا شدیم.من طبق وسواس همیشگیم گفتم حالا تا حرکت نکرده برم دستشویی. اونم اروم نگاهم کرد گفت: زود بیا.دویدم رفتم دستشویی و بدون معطلی برگشتم . فکر کنم اتوبوس تازه داشت راه می افتاد که یهو دیدم گوشی و کیف پولم نیست. با استرس جیب هام گشتم دیدم نه نیست.اتوبوس داشت حرکت میکرد. سریع رفتم جلو گفتم: آقا یه دقیقه وایستا من کار دارم.یه نگاه به هدی کردم و دیدم اون عصبی داره نگاهم میکنه راهی نداشتم باید پیاده میشدم و دنبال وسایلم میرفتم یعنی در واقع چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسید. از راننده خواستم چند دقیقه حرکت نکنه تا بیام اونم گفت: من بیرون ترمینال منتظرتم تا بیای. پیاده شدم به سمت دستشویی رفتم. چون عادت دارم کیف یا گوشیم  رو دیوار حایل بین دستشویی ها بزارم.خودم رسوندم دیدم نه نیست. به مسئول دستشویی گفتم: آقا ندیدی چیزی یا کسی…؟ اونم گفت: نه برو قسمت اشیاء گمشده.من همینجوری عین مرغ سر کنده از این واون سوال میکردم تا بالاخره پیدا کردم.رفتم داخل. متصدی سرش شلوغ بود. دیدم واقعا داره دیرم میشه کم کم داشتم قید همه چیز میزدم و با خودم کنار میومدم که گم شده و سریع تر خودم به اتوبوس برسونم تا حرکت نکرده.سریع پریدم جلو از مسئولش پرسیدم آقا کسی کیف پول با یه گوشی نیاورده اینجا تحویل بده؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت: نه اما اگه میخواهی اینجا یه فرمی پر کن… دیگه واقعا دیرم شده بود چیزی نگفتم و اومدم بیرون.خودم به بیرون فضای ترمینال رسوندم دیدم از اتوبوس خبری نیست.گوشی هم نداشتم با کسی تماس بگیرم. برگشتم از باجه شماره راننده رو گرفتم از همون جا تماس گرفتم. راننده گفت: یه ماشین بگیر بیا دوتا خیابون جلوترم. گفتم باشه و گوشی رو قطع کردم یهو به خودم اومدم که من نه دقیق ادرس فهمیدم نه پول دارم.همه چی رو سرم خراب شد. خودم به بیرون ترمینال رسوندم از چند نفر پرسیدم فلان ادرس کجاست یکی دوتاشون گفتن این پایین خاکی رو بری به اون جاده ای که میخواهی میرسی.منم که پول نداشتم ماشین بگیرم با اون حال نزارم شروع کردم به دویدن تو خاکی که تهش معلوم نبود. اصلا نمیدونستم دارم کجا میرم. افتاب تو فرق سرم می تابید من فقط به سمت جلو میدویدم و زبونم عین سگ  بیرون افتاده بود. یه کم دیگه دویدم که دیدم یه فنس آهنی بلند کشیدن کل مسیر بستن. باید همه راهی که رفتم  برمیگشتم و ترجیح میدادم به اینکه اتوبوس راه افتاده یا نه و اینکه هدی الان چه حالی داره و داره چیکار میکنه فکر نکنم باید فقط میدویدم و فکر نمیکردم. دوباره رسیدم به همون جاده یه راننده که حال و روزم دید اومد جلو پرسید: آقا کجا میخواهی بری؟ من نمیتونستم حرف بزنم فقط گفتم: پول ندارم.گفت: اشکال نداره سوار شو.نشستم تو ماشین و داشتم بریده بریده بهش میگفتم که کجا باید بریم.انگار زبونم خشک شده بود تو دهنم.چشام بسته بودم دوست نداشتم ببینم از کودوم سمت داره میره…. که دیدم اتوبوس کنار جاده وایستاده و راننده با عصبانیت داره سیگار میکشه .از ماشین پیاده شدم و رفتم جلو من که دید گفت: اقا خوبی؟ گفتم: یه مقدار پول بهم میدین کرایه این راننده رو حساب کنم.واقعا مغزم کار نمیکرد و راننده تاکسی  معطل پولش بود. داشتم از حال میرفتم.راننده اتوبوس خودش رفت پول تاکسی حساب کرد. داشتم جنازم رو به سمت اتوبوس میکشیدم. صدای مسافرای اتوبوس میشنیدم که داشتند داد و بیداد میکردن .انقد عصبی بودم که دندونام رو هم فشار میدادم .ازپله های اتوبوس رفتم بالا. اتوبوس ساکت شد. هدی از صندلیش بلند شده بود و از اینکه من میدید هم خوشحال بود و هم سر و وضعم نگرانش میکرد.رو صورت وموهام خاک نشسته بود پیراهن سفیدم یه هاله ای از رنگ قهوه ای گرفته بود. چشام میسوخت. آروم آروم رفتم سمت صندلیم و سعی میکردم به کسی نگاه نکنم.نشستم  و چشام بستم. قطرات آب روی صورتم حس میکردم.چشام باز کردم دیدم هدی داره اب میپاشه رو صورتم  دقت کردم دیدم تو بغلش کیف و گوشیمه. هیچ احساسی  از دیدن این منظره نداشتم.بُهت بود فقط. با اون صدای نازک و کش دارش گفت: گذاشته بودی تو این سبد پشت صندلی جلویی.چشام بستم گذاشتم خاک و کثیفی رو صورتم پاک کنه.

Advertisements

5 دیدگاه

دسته Uncategorized

هووم های آهنگین

در رو پشت سرم بستم.هر وقت درو اینجوری میبندم ینی باید هدفون رو محکم تر فرو کنم تو گوشم.و عینک افتابیمم بزارم که کسی چشامو نبینه.هوا ابری بود . زمین هنوز از بارون دیشب خیس بود.یه رطوبت خوبی هم تو هوا واسه خودش وول میخورد. انقدی میدونستم که باید یه مسیریو قدم بزنم تا به اولین ایستگاه بی ار تی برسم.آروم قدم میزدم و به حرفای شب پیش که با مصطفی و مهدیس زدم فک میکردم.اینکه مصطفی معتقد بود بعد هر اتفاق عجیبی رو زمین همه چی بهتر میشه و مهدیس که هنوز استرس نداشت.و من که سالهاست تو دنیای فیلم ملانکولی فن تریر زندگی میکنم با این تفاوت که هنوز مشکوکم به همه چی.آدما آروم و تند از کنارم رد میشدنو سرگرمی همیشگی منم نگاه کردن بهشونه مثه اون جوونی که گوشه خیابون چشاش پراز استرس بودو و زیر لب میگفت ورق فیلم سوپر. یا اون پیرمردی که خایه هاش از بغل خشتک شلوارش ول شده بود به سمت پایین و داشت شق و تر تمیز راه میرفت…..صدای ریچارد اشکرافت هم همرام بود و دوست داشتم مثه اون کیلیپش به آدمای دورورم تنه بزنمو راه برم.داشتم به این فک میکردم چطور میتونم تو خیابون هم فک کنم و هم ادمایی که رد میشنو انالیز کنم…که این فکر دقیقا زمانی تموم شد که دیدم از دور یه دختر با یه عینک افتابی هم مدل عینک من قدم میزدو یه کم سربه هوا با یه هدفون تو گوشش به سمت من میاد.بعد از چند ثانیه تصمیم گرفتم واستم و بهش سلام کنم و ازش بخام باهم قدم بزنیم اون آهنگ خودشو گوش کنه منم اهنگ خودمو و حتی حاضر شدم راه خودمو دور کنم فقط واسه اینکه باهاش قدم بزنم .ایستادم تا برسه بهم.واسش سر تکون دادم با یه لبخند مصنوعی. اونم ایستاد. از پشت عینکامون چشامون معلوم نبود خودمو چرخوندم تا بفهمه راهمو عوض کردم تا با اون راه برم خندید و شروع به راه رفتن تو مسیر خودش کرد کرد منم خیلی جدی شروع کردم کنارش راه رفتن هر از گاهی فقط سرمون رو بر میگردوندیم و یه لبخند میزدیم انگار اونم از این وضعیت خوشحال بود….البته الان که تو بی ار تی نشستمو به سمت ترمینال دارم میرم همش خودمو لعنت میکنم چرا اینکارارو نکردم؟چرا یه دیقه وا نستادم…. که بغلیم یهو پنجره رو باز کردو یه گوله هوای سرد رفت تو دماغم. برگشتم با تعجب نگاش کردم  البته اون به احتمال زیاد تعجبو تو چشام ندید چون هنوز مصرانه عینک رو چشام بود.گفت: سردته؟ که یهو بوی دهنش منو از رویاهام بیرون آورد گفتم: نه نه.خوبه.

6 دیدگاه

دسته Uncategorized