من جاسوس نیستم

بعد چند ماه چک و چونه زدن با فرمانده قسمتم بالاخره راضی شد بره با فرمانده پادگان حرف بزنه که من بتونم روزایی که خودش نیست کلید اتاق داشته باشم و دیگه مثل آواره ها تو حیات نچرخم.

بالاخره یه کلید برام ساخت، برای اولین روز بدون استرس در وا کردم لباسم در آوردم با زیرپوش آماده شدم برم ورزش. چند دور، دور حیاط محوطه زدیم. همه که رفتن برای ورزش تخصصی من با همون زیر پوش اومدم تو اتاق، در از پشت قفل کردم، پنجره رو بستم، پرده روهم کشیدم، پوتینام در آوردم. با یک تیکه پارچه روی میز تمیز کردم. یه میز بزرگ و آهنی از این مدلا که تو بچگی مدیرای مدرسه پشتش مینشستن. البته بعد تقریبا پنجاه سال از ساختش هنوز اونقد محکم هست که بشه مثل تخت خواب ازش استفاده کرد.

پلیورم گذاشتم زیر سرم دراز کشیدم. همه جا ساکت بود. هر از گاهی صدای چندتا سرباز از بیرون می اومد و خیالم راحت بود که تا ساعت 9 کسی با اینجا کار نداره و اگر هم داره من در باز نمی کنم چون دارم روی تخت عزیزم ورزش صبحگاهی می کنم تو خواب.

یکم از این پهلو به اون پهلو شدم و چرت می زدم. تا یهو صدای در اومد. از جام بلند شدم.  با خودم گفتم مهم نیست لابد یکی از سربازاست، اما صدای کلفت و مردونه ای  پشت در پرسید مرخصیه؟ یه سرباز هم جواب داد، نه.

فرماندم قبل رفتن تاکید کرده بود وقتی من نیستم درو باز بذار بفهمن اینجا چه خبره و بپا کسی بهت گیر نده. الان هم که موقع ورزش بود و تو اتاق موندن خلاف مقررات. بدتر اینکه درم از پشت قفل کرده بودم. یهو استرس افتاد به جونم نکنه کسی موقعی که اومدم تو اتاق منو دیده. بی اختیار رفتم در آروم باز کردم. دیدم مرد میانسالی با لباس شخصی کنار یه سرباز تو محوطه بیرون در حال حرف زدنن.

مرد لباس شخصی سلام کرد و به سمتم اومد. کنارم زد و وارد اتاق شد. من که هل شده بودم پرسیدم بفرمایید. پرسید چرا در قفل بود؟ قلبم اومد تو دهنم، گفتم داشتم لباس عوض می کردم. شما اینجا چیکار میکنی؟ من سرباز این اتاقم. کم کم حس می کردم صورتم داشت از حالت عادی خارج می شد. شما مشاوره هم میدین؟ بله. انقدر ترسیده بودم که جرات نکردم بپرسم شما چیکاره ای که با لباس شخصی دارین از من سوال می پرسین؟

یکم اطراف اتاق دید زد. عین اتاق خواب بود و مطمئن بودم الان میگه اینجا اتاق خوابتونه؟ که گفت من سرهنگ فولانی ازحفاظت اطلاعات هستم. آروم به پشتم زد و گفت بعد ورزش تشریف بیارین باهم صحبت کنیم. با لبخند گفت میایین دیگه؟ گفتم بله بله حتمن در خدمتون هستم. خب داستان شروع شده بود و این بدترین آدم پادگان بود که تو بدترین حالت ممکن و در بدترین روز ممکن اومده بود اینجا.

سریع لباسامو پوشیدم و نمی دونستم باید چیکار کنم. پنجره رو باز کردم و سرم بردم بیرون یکم هوای تازه بخورم. نمی دونم چند دقیقه نگاهم به کاج های دوردست خیره بود. باید با فرماندم تماس می گرفتم اما می دونستم اونم نمی  تونه کاری کنه و اصلا همه سعی میکنن خودشون از برخورد با حفاظت دور کنن. از اتاق رفتم بیرون. گروهبان قرارگاه بیرون اتاق ایستاده بود. بی اختیار رفتم سمتش بدون اینکه چیزی بگم گفت چی شده؟ قضیه رو براش تعریف کردم. گفتم الان چیکار کنم؟ اول بهم دلداری داد که اون آقا آدم گیری نیست اما خب وظیفشه و توهم نباید در قفل میکردی موقع ورزش… گفتم پس احتمال داره ازم بازجویی کنه و کار بالا بگیره؟ گفت اره هر احتمالی هست.

رفتم تو حیات یه عده داشتن بدمینتون بازی میکردن و یه عده دیگه در حال والیبال بودن. داشتم با خودم روش های بازجویی و سوالای احتمالی بررسی میکردم. دیگه کم کم داشت نیم ساعت تموم می شد و باید می رفتم و برام مهم بود به موقع برسم که نکنه پیش خودش فکر کنه ترسیدم و یا ریگی تو کفشمه.

از پله ها رفتم بالا، قلبم تند می زد. یاد گذشته ها افتادم یه چیزی خفیف شده همون استرس  بود. اما سعی می کردم خونسرد باشم و لبخند بزنم. سربازی اومد جلوم گفت با کی کار دارید؟ گفتم با فولانی قرار ملاقات دارم. رفت تو اتاق اومد بیرون گفت بفرمایید. از در رفتم تو احترام نظامی گذاشتم از جاش بلند شد با لبخندی واقعی تر از لبخند من گفت: بفرمایید بشینید. داشت میومد بشینه روبروم که با صدای بلندی گفت دوتا چایی بیار. نشست رو بروم ظرف شکلات آورد جلو و شروع کرد به احوال پرسی و اینکه چه رشته ای درس خوندم که تو اتاق مشاوره هستم. من هم سعی می کردم تمرکزم حفظ کنم و به چشماش نگاه کنم.

با اولین برخوردش گفتم حتما از این بازجو مهربوناست که سعی می کنه با لبخند ازت حرف بکشه و این آوردن چایی و تعارف شکلات هم برای جلب اعتماد منه. اما تنها چیزی که آرومم میکرد این بود که من واقعا جاسوس نبودم. در قفل نکرده بودم که پرونده چندتا سرباز و کادری که بیمارن یا مشکلات روانی دارند  به اسرائیل بدم. من یه سرباز خواب آلو هستم که سعی میکنه به همه جا به عنوان جای خواب نگاه کنه.

_ ستوان من خیلی وقت بود می خواستم با شما ملاقات کنم تا بتونیم باهم همکار بهتری داشته باشیم. با تعجب نگاهش کردم ادامه داد می خواستم ازتون بخوام اگر سربازی رو دیدید که مشکل خاصی داره از لحاظ روانی و مشکوک… به من هم خبر بدین تا ما بیشتر بتونیم روی پادگان مسلط باشیم…. همین. هیچی راجع به اتاق تاریک و صورت پف کرده منو پرده های کشیده شده نگفت. چایی رو با خیال راحت خوردم و تشکر کردم اومدم بیرون.

خیالم راحتش شد حالا میتونستم دوباره برم تو اتاق و نیم ساعتی روی میز عزیزم یه چرت راحت بزنم.

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

روحمُ می شکافم اینبار، تا یکی از نو ببافم

خیلی وقته واسه اینجا ننوشتم شاید چون حوصله نداشتم یا همش حس می کردم تو حالت خوبی نیستم البته الان هم حال خوبی ندارم و شاید زمان خوبی برا نوشتن نباشه اما حداقل دوست دارم بنویسم.

این ماه های گذشته روزای خوب و بد زیاد داشتم. روزای بدش روزایی بود که تازه اومده بودم پادگان و هنوز تهران و پادگان برام تازگی داشت. هنوز داشتم تاتی تاتی می کردم. خونه و جای ثابتی نداشتم و نمی خواستم تو پادگان هم بخوابم. اگه دوستام نبودن نمی دونم چه روزای داغونی می شد. اما گذشت تا تونستم با یکی از دوستام خونه بگیریم وبه زندگیم یه سروسامونی بدم. البته طبق معمول هر چی بدست میاری بازم چیزای بیشتری میخوای دلم کار می خواست اونم کاری که با تایم خدمت رفتنم جور باشه، هم مورد علاقم باشه هم اینکه از داشتنش احساس بدی نداشته باشم. بنابراین شروع کردم به تماس گرفتن با دوستان و آشنایان اونام چند جایی کار پیدا می کردن و بعدش نمی شد.

سعی می کردم خودم راضی کنم که لابد قراره جای بهتری برام کار پیدا شه که اینا نشد. این وسطا هم با خونه و بیکاریام حال می کردم فیلم می دیدم لش بازی در می آوردم هر وقت حوصله نداشتم نمی رفتم پادگان تا تهدید به بازداشت شدم. حس می کردم زندگیم بدجور داره از دستم درمیره از یه طرف دوست داشتم منظم تر باشم از یه طرف هر روز بدتر می شد. حسای خوب و ترسناکی داشتم. از اونطرف مادرم هر روز ازاینکه برام تو تهران خونه گرفته پشیمون تر می شد. خلاصه در آستانه فروپاشی بود همه چیم.

از یه جایی دیگه سعی کردم یه سری کارا و عادتام کمتر کنم یا از بین ببرم به آدمایی که ازم انرژی می گیرن کمتر درارتباط باشم. خلاصه دیگه از ترس بازداشت تو زندان پادگانم شده سعی کردم و سعی کردم و سعی کردم اما هنوزم سخته برام. دیگه جونم براتون بگه تا شد یکی دوهفته پیش که یکی از دوستان تماس گرفتن که پاشو بیا بریم همون جا و همون کاری که دوست داشتی رئیسش آشنام ببینم برات چیکارمی تونیم بکنیم.

رفتیم و خلاصه یهو درهای امید به روم باز شد. ازم خوششون اومده بود و انگاری تو بهترین زمان ممکن با کون افتادم همون جایی که باید می افتادم. حالا کار دارم و یه حقوق تقریبی چون هنوز نگرفتم ببینم چقدره. اما حسابی براش انگیزه دارم و دوسش دارم.

اما به من جدیدم عادت ندارم یه طرفم می کشه به کون گشادی یه طرفم به کار یه طرفم از تنهایی فراری یه طرفم هر روز تو تنهاییم فروتر میره  یه طرفم بابل یه طرفم تهران یه طرفم پادگان یه طرفم کار خلاصه انقد گم میشم گاهی که سر کارم بهم میخندن میگن چته تو؟ کجایی؟

همین چند دقیقه پیش که تو حموم بودم یهو به نظرم یه سری از اتفاقای امروزُ سالها پیش خواب دیده بودم. بعد داشتم به این فک می کردم که نکنه بی خود تو روزای بدم قصه می خورم نکنه همش یه داستان که باید بخندیُ رد شیُ سوت بزنی؟ نمی دونم اگه  داستان هم هست لابد شخصیت منو توش اینجوری نوشتن. پس غصه اینم نباید بخورم.

 

اسم پست از یکی از ترانه های اندیشه فولادوند

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

طبل بزرگ زیر پای چپ

حوصله گوش دادن به حرفای فرمانده رو نداشتم. سرم انداختم پایین و لبه کلاهم رو پایین تر آوردم تا خورشید کورم نکنه. به مورچه های شاسی بلندی نگاه می کردم که از زیر زمین بیرون میان. یه تیکه چوب گرفتم و شروع کردم به بازی باهاشون. مورچه های کویرخیلی زرنگتر از مورچه های شمالن، وقتی راهشون رو می بندی دور می زنن از یه طرف دیگه می رن. به پوتینم نگاه می کنم که انقدر روش خاک نشسته که رنگش سفید شده با چوب خشک روی پوتینم نقاشی می کشم به خودم که میام می بینم دارم درخت می کشم با یه رودخونه که داره از زیرش می گذره خودمم می رم زیر سایه درخت می شینم و پاهام توی آب فرو می کنم.

حرفای مربی توی سرم می پیچه «جلوی جایگاه که رسیدین سراتون باید به صورت رادیکالی به سمت کسی که داره ازتون رژه می بینه بچرخه و سعی کنین تو چشماش خیره شین» ژ3 رو توی سینم گرفتم و سعی می کنم حواسم جمع کنم و پاهام رو اشتباه نذارم که یه وقت صف خراب نشه. نزدیک جایگاه می شیم انقدر محکم تفنگ رو با انگشتام فشار می دم که حس می کنم  شعله پوش داره توی دستام آب می شه. سرم به سمت جایگاه می چرخونم توی چشمای امیر خیره می شم و با تمام وجود و مقطع داد می زنیم «الله اکبر» و تعجب می کنم چرا منو از صف بیرون نمی کشه؟ چرا از چشمام نمی خونه با تمام وجود از همشون متنفرم؟ امیر از پشت تریبون با صدای بلندی گفت «گروهان خیلی خوب» همه با صدای بلند داد زدن » سپاس امیر»

خواب آلود توی صف صبحگاه ایستادم. حوصله ندارم دهنمو باز کنم و تکبیر بگم. در واقع حوصله هیچ چیزی رو ندارم. به پشت نفر جلوییم خیره می شم و به نقشای لباسش نگاه می کنم و سعی می کنم هر نقشی رو شبیه یه چیز دیگه ببینم. یکی مثل کسی که داره شیرجه میزنه تو آب یکی شبیه کسی که لم داده داره فیلم  تماشا می کنه… بین آدمای خیالی یه مگس می بینم که آروم داره رو پشت نفر جلوییم چرت می زنه. بهش حسودیم می شه. از جاش هم تکون نمی خوره. بعد از چند دقیقه از جاش بلند می شه و به سمت من میاد. جلو دماغم ویز ویز می کنه. نمی تونم دستم بلند کنم و کنار بزنمش. باید بذارم هر کاری دلش می خواد بکنه و بی خیال شه بره. با صدای مارش پرچم از میله بالا میره. یکی ازچند ردیف عقب تر آروغ  می زنه وهمه می خندن. یهو صدای یه درجه دار از پشت میگه زهر مار و خنده ها بلندتر می شه.

کف آسفالت نشستم، زیلو جلوم پهن و ژ3 مثل یه دختر خوشگل که داره حموم آفتاب می گیره وسطش دراز کشیده. نگاهش می کنم و فکر می کنم از کجاش شروع کنم. دستم می برم رو قوس قنداقش و آروم بلندش می کنم. خوب می دونم اینکارو دوست داره. صورتش رو میارم جلو صورتم و به نرمی گوشش خیره می شم. لبمُ آروم می برم نزدیک گردنش. دستم رو تو کیلومترها فرو می کنم تا به نزدیکی پاهاش می رسم… «اون تفنگه پسر جون». دستمو می برم توی جان تفنگ، باید آلات متحرکه رو بیرون بکشم، انگشتم گم میشه، گرمی داخلش رو حس می کنم… «اول باید خشاب رو جدا کنی» نوک انگشت روغنیمو میکشم رو دماغش و صدای خنده تو گوشم می پیچه.

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

ماییم و صراحت کهنه‌ی تازه شدن

درست یادم نیست از کی همه چی هی بد و بدتر شد. شایدم دلم نمی خواد برم تاریخ دقیق بد شدن حالم رو پیدا کنم. ولی دیگه با این سن و سال خوب فهمیدم وقتی نشه یا نتونی از یه حال بد بیرون بیای دیگه بعدش هی بدترم میشه، ینی یه جوری میری گوشه رینگ و می خوری که اصلا یادت میره یه روزایی هم بود که اینجوری نبود. و این گوشه موندن انقدر طول می کشه تا از خودت بدت بیاد، حداقل برای من که اینجوری بوده. انقدر ادامه پیدا کرد که دیگه از خودمم بدم اومد. تازه بعدش می شینی فکر می کنی خب حالا چیکار کنم که این نباشم؟ بعد از جات پا میشی می بینی چقدر همه چیز تغییر کرده همه منظره‌ها همه‌ی آدما… حالا خدا نکنه یکی هم یه آینه بگیره جلوت خودتو ببینی، می بینی خب طبیعیه با این چشمای کبود و ورم کرده حتی اگه بخوای هم نمی تونی و نمیشه اطراف رو درست ببینی. ولی همین که پا میشی و نگاه می کنی از اون نشستن دست بر می داری خودش خوبه. فقط کافیه یه سری برگردونی و یه تف هم رو رینگ بندازی و از گود خارج شی. فکر می کنم الان دارم پام از استادیوم می ذارم بیرون، یه نمه بادی به صورتم می خوره. حالا شاید خیلی ها از درب داغونی صورتم بترسن و فرار کنن اما میشه بین جمعیتی که میگذرن چند نفری هم مثل خودم ببینم و خوشحال بشم.

فکر می کنم تو قسمت جالب و مهمی از زندگیم هستم البته یه جورایی هم خسته شدم هی رو همه موقعیت های زندگیم این اسم رو گذاشتم ولی چه کنم دیگه تا حالا هیچکدوم خیلی جذاب نبودن یا خیلی خوشایند، اما خب همین که گاهی یه همچین موقعیت هایی هم هست خوبه. دارم میرم خدمت سربازی و فکر میکنم این جدا یه شروع جدیده به چند دلیل، که حوصله ندارم بگم همشو. اما خب لااقل می دونم خیلی چیزا بعدش باید تغییر کنه یعنی می خوام و تلاش می کنم تغییر کنه. همین که دوماه اولش تو یه شهر دور بین کلی آدم غریبه که نمی شناسنت بمونی واسه خودت باشی خیلی بهم کمک می کنه که خیلی رفتارها و عادت های گذشته رو کنار بذارم. دیگه کسی اون من قدیم رو نمیشناسه که بگن عه این چرا اینجوریه؟ میشه هرجوری بود و کسی تعجب نکنه از بودنت. میشه زیر سنگینی توقعات دیگران له نشی، میشه یه گوشه برا خودت تو سکوت فکر کنی و وقتی یکی یهو کلشُ آورد وسط فکرات همچین بزنی تو سرش که دیگه نه خودش نه دیگران بی اجازه سر نکشن تو.

می دونم شاید دارم خیلی حال میدم به مفهوم سربازی اما خوب بازم بهتر از اینکه بشینم غرغر کنم که چرا فولان جا افتادم وای حالا چیکار کنم؟ به قول داداشم دیگه سنت انقدری هست که مثلا برا بیدار شدن اول صبح دیووونه نشی یا بشینی دلتنگ خونه و دوستات بشی و گریه کنی. حالا باز خوشحالم یه تجربه کوچیکی تو یه محیط بدتر از این داشتم که گاهی یکی از خدمتش تعریف می کنه نترسم. خلاصه و مهم اینکه دیگه می خوام برم از این شهر برا همیشه. نمی خوام دوران خدمت تو شمال باشم. بسِ برام دیگه، اینجا اکسیژنش رو برا من از دست داده. میخوام یه جای بزرگتر و پر موقعیت تر برا زندگی پیدا کنم. حالا شما فرض کن تهران.

 

اسم این پست از بین ترانه های احسان حائری انتخاب شده*

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

شمال به شمال غربی

تازگیا که با ماشین میرم جایی به سرم می زنه مسافر کشی کنم. هر مسافری هم که سوار می کنم اولش می گم آقا من نمی دونم کرایه چقدره، پول خورد هم ندارم. اما اگه شب باشه، چون می ترسم کسی خفتم کنه اول سریع یه نگاه به قیافش می کنم و با توجه به شم کارآگاهیم بررسیش می کنم. اگه یارو قیافش غلط باشه گازشو می گیرم میرم، حالا یارو هرچیم تو شرایط بدی باشه برام مهم نیست. واقعیتش اینه بیشتر از اینکه از ترس جونم باشه می ترسم سر ماشین بلایی بیاد یا بدزدنش… در واقع حوصله بدبختی بعدش و یک عمر غر‌‌غرای بابا مامان که میگن «اگه پول می خواستی میومدی از ما می گرفتی آخه مسافر زدنت چی بود» ندارم.

 خلاصه اینسری دیدم یه بنده خدایی گوشه خیابون وایستاده. صورت تکیده ای داشت یه پیراهن ساده تنش بود و یه بقچه ای هم زده بود زیربغلش. لاغر بود و ریش سبیل پری هم داشت که کم کم رو به سفیدی می رفت. نمی دونم چرا دلم خواست سوارش کنم، به احتمال زیاد بر می گرده به تربیت بچگی که تو کتابای مدرسه و تیوی هرکی ریش دار بود آدم خوبی بود. معلوم بود خسته‌ست و داره برمی گرده خونش. منم زیر پاش ترمز زدم. نگام کرد و ساکت بود. گفتم کجا میری؟ گفت محمود آباد. گفتم سوار شو

 سیگاری روی لبم بود و حواسم به جاده بود، که دیدم جلو یکی از این فروشگاه‌های کنار جاده که جدیدا مثل قارچ در حال بیشتر شدن و بزرگ تر شدنن شلوغه. الکی برا اینکه سر حرف باز کنم گفتم اینجا چه خبره؟ گفت ایران کتانه. گفتم خب خوبه تصادف نیست، لااقل اینجور جاها شلوغ باشه خوبه. یه خنده ریزی کرد و چیزی نگفت. دیدم سوالم برا باز کردن حرف موثر نیوفتاده، گفتم به نظرتون بده که بیان اینجا خرید کنن؟ گفت نه باباجان اینا همشون تهرانین. گفتم خب چه بدی داره بیان خرید کنن پولشون بیاد تو سفره من و شما. گفت ای آقاجان میان اینجا یه ویلا اجاره می کنن شبی یه میلیون، ده شب میمونن میشه ده میلیون، بعد ما شمالیا ذوق می کنیم مالیدیم درشون ولی بعد همون آدم میره تو کار خودش همون پول از جیب من و شما درمی‌اره. گفتم اره از این جیب به اون جیبه. گفت نه آخه قضیه اینه که چار روز دیگه تو این شمال جایی برا زندگی ما شمالیا نمی مونه. با تعجب گفتم چطوری یهو به این نتیجه رسیدی؟ گفت خودت نگاه کن به این جاده کناره، ویلاها مال کیه؟ جنگلُ دارن خراب می کنن ویلا می سازن مال کیه؟ آقا شما هرجای مازندران و گیلان بری از جاهای دیگه دارن میان توش می سازن. دیدم دوستمون با اینکه قیافه مظلومی داشت اما دل پری هم داشت. منم سعی کردم یه جور بله بگم تو جوابش که حال کنه و ادامه بده. بله. گفت همین پدر زن من چند سال پیش یه زمین کشاورزی رو فروخت به یه تهرانی بیست پنج میلیون، الان همون آقا اونجا رو تغییر کاربری داده توش شهرک ساخته قیمتش شده دویست و پنجاه میلیارد. یه لبخندی زیر لب زدم گفتم بله واقعا اوضاع بدی شده. اونم ادامه داد الان پدر زن بدبخت من تو همون شهرک شده سرایدار. صاحاب اونجا هر ماه می زنه تو سرش صد تومن بهش حقوق میده. البته اینجا با اینکه احساس می کردم پر بیراه نمی گه اما شم فولانم بهم می گفت این دوستمون بیشتر از اینکه ارثیه زنش از کفش رفته داره حرص می خوره. ایشان در ادامه بیاناتشون فرمودن «آقا این تهرانیا شدن عین اسرائیلیا ما شمالیام تا چند سال دیگه میشیم فلسطینیایی که باید به ارباباشون خدمت کنن». بعد این جمله یه لحظه احساس کردم دارم با سرکرده پرولتاریا حرف می زنم.

گفتم حالا دیگه اینجوریم نیست. گفت پسرجان من از آینده حرف می زنم شما الانُ می بینی. بعد این جمله آخرش چند لحظه تو سکوت گذشت که یهو گفت همینجا پیاده می شم. گفتم اقا من نمی دونم کرایش چقدره. یه دوتومنی بهم داد. گفتم زیاد نیست؟ گفت نه پسرجان همین که لطف کردی رسوندی دستت درد نکنه. بقچش رو زد زیر بغلشُ پیاده شد. پیش خودم گفتم کاش این آخرکاری دست دلبازی نمی کرد تا می تونستم راحت تر آنالیزش کنم. بعد اینکه پیاده شد حرفاش از سرم رد می شد. مخصوصا اونجایی که گفت من از آینده حرف می زنم. چشمام گوشه های تاریک خیابونایی که به دریا منهتی می شد دنبال مسافر می گشت و سعی می کردم نتونم آینده رو تصور کنم.

۱ دیدگاه

دسته Uncategorized

Dead Ringers

از مدرسه برمی‌گشتم. بی حوصله به اطراف زل می زدم تا به خونه برسم. از دور پدرمُ روی بالکن خونه دیدم و براش دست تکون دادم. جلوتر رفتم، دیدم پدرم نگاهش به کوچه‌ی روبروییه. گفتم در رو باز کن. نگاهم نکرد. همچنان سرش به همون سمت بود. سرشُ پایین آورد و گفت برو ببین اونجا چی شده. دیدم انتهای کوچه، جلوی خونه ای که درش باز بود مغازه دارهای اطراف و چند نفر ایستادند. برا منم سوال شد که اونجا چه خبره. برگشتم و به سمت مردم رفتم.. در یه خونه‌ باز بود و آدمها بهت زده به اون خیره بودن. من هم نزدیک تر شدم. ایستادم و به در باز خیره شدم. سکوت و بهت اطرافیان منُ هم وادار به سکوت می‌کرد.

شبح مردی از انتهای راهروی خانه جلو می‌آمد و دستانش به شکل دعا رو به آسمان بود. هر چه نزدیک تر می شد می توانستم صدای زمزمه اش را بهتر بشنوم. جلوی در رسید، لباس و دستانش خیس بود. خیره نگاهم کرد من هم نگاهش کردم. زیر لب می گفت شاشیده بودند، شاشیده بودند. می گفت لباس نوهایشان را پوشیده بودند. یکی توی اتاق خودش را حلق آویز کرده بود یکی هم روی پشت بام خودش را دار زده بود. نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم، زل زدم توی چشم های مرد. فقط تونستم به این فکر کنم چرا بین این همه آدم به من خیره شده؟

دیگه نمی تونستم اونجا بمونم. فرار کردم. بابا روی بالکن منتظرم بود… چرا به من خیره شده بود. چرا به من خیره شده بود… فقط زیر لب اینُ می گفتم. رفتم توی اتاق. بابا پشت سرم گفت چی شده؟ در رو بستم و دراز کشیدم. پدرم در رو باز کرد گفت چی شده؟ گفتم دو نفر خودشون رو توی اون خونه دار زدند. پدرم برگشت و نگاهم نکرد. حس کردم اون خونه و آدم هاش رو می شناخت. دنبالش راه افتادم. گفتم اونجا خونه کیه؟ جوابم رو نداد. در حال لباس پوشیدن بود. هی پرسیدم و جواب نداد. در حال رفتن بود که جلوی در دوباره پرسیدم. گفت خونه میلاد و امین. گفتم نمی شناسم. گفت همان دوقلوهای مدرسه‌ی شما دیگه.

 نزدیک های غروب بود که هیاهوی توی کوچه مجبورم کرد از پنجره با ترس سرک بکشم. دیدم اونطرف کوچه حجله گذاشتن. به خواهرم گفتم میای باهم بریم عکسشون رو ببینیم. اون هم مثل من از وقتی شنیده بود گیج بود، چون اونها را زیاد دیده بود و می شناخت. گفت نه، من هم می ترسم. چند دقیقه ای با خواهرم حرف زدم و تصمیم گرفتم برم. به سمت کمد لباسهام رفتم. چشمم به لباس های نوی خودم افتاد. ترسیدم و در رو بستم. به سمت جا لباسی پشت در رفتم. لباسامُ پوشیدم و سعی می کردم آروم باشم. توی راه با خودم می گفتم اگه اونا باشن چه عکس العملی نشون می دم. هر چیزی به ذهنم می رسید. حتا کمی امیدواری به اینکه شاید اشتباهی شده باشه. رسیدم نزدیک حجله. دیگه نمی خواستم از این نزدیک تر بشم. خودشون بودن. یک صورت توی دو قاب عکس چسبیده بهم. سرمُ برگردوندم. یک لحظه صورت یکیشون که فک کنم میلاد بود وقتی که توی گیم نت سر خیابان به من گل زد جلوی چشمم اومد. پاهام شل شده بود. سعی می کردم بی تفاوت برگردم به سمت خونه. اشکام آروم از گوشه‌ی چشمم پایین می اومد.

حالا امروز نمی دانم دقیقا چند سال از این موضوع می گذرد. هنوز روزهایی می شود که ذهنم را مشغول می کنند. مثل یک معمای حل نشده مانده‌اند توی سرم. حوصله‌ی تحلیل های روانشناسی و پزشکی و… را ندارم. گوشم پر است از این حرفها. برای من فکر کردن به جنونِ آن لحظه است که لذت بخش است. حرف هاودلایل زیادی برای خودکشی این دو برادر شنیدم که فکر می کنم یکشان از همه معتبر تر است. دوستانشان می گفتند آنها اکثر اوقات پیش مادربزرگشان زندگی می کردند. بعد فوت مادربزرگشان یک روز توی کلاس از معلم خود می پرسند اگر یکی بمیرد چطور می شود او را دوباره دید و معلم در جواب گفته بود بعد از مرگ می شود آدم هایی را که مرده‌اند دید. دوتا پسر سیزده ساله با دوتا دیگر از دوستانشان تصمیم می گیرند که هر کدام جدا و در ساعتی مشخص از روز خودشان رو بکشند و این قرار را توی برگه ای می نویسند و هم قسم می شوند. اما آن دوتای دیگر که هر کدام جدا دست به این کار زده بودند از پسش بر نمی آیند و پدر مادرشان جلویشان را می گیرند و برگه را توی کیفشان پیدا می کنند و می فهمند جان دوقلوها در خطر است اما تا تماس بگیرند آنها به قول خودشان وفا کرده بودند.

 تمام ساعاتی که به این موضوع فکر می کردند چرا نترسیدند؟ چرا پدر و مادرشان برایشان مهم نبودند؟ هرکسی می تواند تا مدتها برای خودش از این ابهام سوالاتی مطرح کند و فکر کند که جواب همان است که خودش فکر می کند اما برای من بستن چشم هایم و تصور دو بچه که در چشمهای سیاه هم زل می زنند ، در سکوت لباس به تن می کنند و تدارک مرگشان را می بینند سیرابم می کند. لابد نشستند و با خود فکر کرده بودند وقتی چیزی مهمتر از مادر بزرگشان توی زندگیشان نیست پس چرا نمیرند؟ مگر زندگی چقدر می ارزد که دلتنگی بخواهد آدم را بکشد؟ همیشه با خودم می گویم کاش موقع مرگشان خودشان را خیس نمی کردند. شاید آن لحظه فقط سیاهی روی سرشان آوار شده. نکند مرده باشند و مادر بزرگشان را ندیده باشند. من هنوز نگرانم.

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized

نارنجی

 تازه از حمام بیرون آمده بودم و مثل همیشه آهنگی پلی کردم و لخت رفتم روی بالکن سیگار بکشم. سیگار کشیدن روی بالکن  سختی های خودش را دارد. مثلا اگر حواسم نباشد امکان دارد یکی از همسایه‌های آپارتمان در ورودی را باز کند و با موجود لختی روبه رو شود که روی بالکن واحد اول ساختمان خیره به اطراف در حال سیگار کشیدن است و چون پدرم آدم آبرومندی است گند بالا بیآیید. برای همین اگر صدای پایی بشنوم سریع سرم را خم می کنم و سعی می کنم دود سیگار را قورت بدهم تا کسی متوجه حضورم نشود. آخر کار هم سیگار را به سمت  درخت نارنجی  که از دیوار خانه همسایه بیرون زده پرتاب می کنم تا بیافتد داخل باغچه‌ی خانه‌ی همسایه. هر بار که آنجا می ایستم دوست دارم از منظره بالکن عکس بگیرم و هر بار هم به این نتیجه می رسم که نمی شود تمام نکته های خوب و حس هایی که آنجا دارم  را داخل عکس گنجاند.

  در سمت راست یک درخت نارنج که از دیوار همسایه بغلی بیرون آمده و فاصله اش تا پنجره اتاقم بیشتر از یک متر نیست. در این فصل هم عطرش باعث می شود همیشه بوی خوبی توی اتاقم باشد و نگران پیچیدن بوی سیگار در اتاق نباشم. بیرون در ورودی خانه هم چندتا قطعه زمین خالی هست که کلی درخت و گیاه از آنها بیرون زده. یک ساختمان در حال ساخته شدن هم پشت درخت ها پیداست. هر بار که روی بالکن  می ایستم به این چیزها خیره می شوم و تغییر فصل ها به نظرم مانند انونسی می شود که قبل ها توی تلویزیون پخش می شد که یک گیاه به سرعت بزرگ می شد و گل می داد و خشک می شد. در سمت چپ تصویر یک اپارتمان چند واحدی است که سقف و قاب پنجره هایش رنگ قهوه ای روشن است. تنها منظره‌ی خوب این آپارتمان شب هایی است که نور نارنجی لامپ راه پله‌ی ساختمان را روشن می کند و می شود رفت و امد آدم ها را داخلش دید. از قابلیت های دیگر این ساختمان هم این است که هیچ وقت پرده های پنجره‌ی هیچ کدام از واحد ها حتی کمی کنار نمی رود. کنار این  آپارتمان ساکت، یک کوچه هست که بین چند ساختمان دیگر محصور شده و محل بازی بچه های ساختمان هاست. گاهی سوژه های خوبی توی کوچه می بینم .یک بار که با حال بدی ایستاده بودم و سیگار می کشیدم دیدم راننده ای نمی توانست ماشینش را از پارک در بیاورد. نه چیزی جلوی ماشین بود نه ماشینی اطرافش پارک بود. هر بار جلو می رفت عقب می رفت و باز خاموش می کرد. پیاده می شد. اطراف را نگاه می کرد و دوباره سوار می شد. باز نمی توانست…

 اما این بار منظره محبوب بالکنم را حضور خفاش هایی تغییر داده که به سرعت توی کوچه پرواز می کنند. این پرنده های پشمالو تنها امتیاز منفی فصل های گرم هستند. البته شاید برای من اینطور است و این هم بر می گردد به کودکیم که مادر بزرگم به من گفت اگر خفاش ها توی چشم کسی ادرار کنند باعث می شود آدم کور شود. البته من هنوز هم نمی دانم آیا واقعا خفاش ها هم ادرار می کنند یا نه، اما از همان موقع ازشان می ترسیدم. در تمام دوره های سنیم هر وقت داخل کوچه‌ای می شوم و می بینم پر از خفاش است سعی می کنم سرم را پایین بگیرم یا بدوم. البته گاهی هم همینطور که در حال دویدنم فکر می کنم  امکان دارد یکی از آنها بهم برخورد کند و زهر خود را بریزد. الان که داشتم روی بالکن سیگار می کشیدم داشتم به پروازشان نگاه می کردم. از دور اصلا به نظرم ترسناک نمی آیند. باید بیشتر راجع به خفاش ها تحقیق کنم.

بیان دیدگاه

دسته Uncategorized